تبليغاتX
آوا

انتزاع در آواز

                                                                                                         علي شيرازي

 

تحرير، به تعبيري جانِ كلام آواز ايراني است، درست است كه شعر، همة موجوديت كلامي آواز را تشكيل مي‌دهد و در نفْسِ خود داراي روح و جان (و حتي موسيقي خاص شعري) است، اما وقتي از هنري به نام آواز صحبت مي‌كنيم، در واقع اين شعر و غزل است كه به ضيافت موسيقي آوازي مي‌آيد و در آن جاي مي‌گيرد.

 از نظر نوع مواجهه با شعر- در مقياسي كوچك‌تر از آواز- شايد بتوان هنر خوشنويسي را با خوانندگي مشابه دانست. همچنان‌كه هنرمند خطاط، پيش از دست‌بردن به قلم، تقريباً به تمامي جزئيات اجرايي كارش شامل حدود، اندازه و شكل كشش‌ها به همراه طرح كلي اثر مي‌انديشد و باقي اتفاقات نيز هنگام رقصيدن قلم بر روي كاغذ رخ مي‌دهد، آوازخوان هنرمند نيز حين و قبل از اجرا - بر تك‌تك كلمات شعر و روند حركات ملوديك هر بيت تمركز مي‌كند و نيز سکوت‌هاي بين سيلاب‌ها يا کلمات و اين‌كه در كدام گوشه چه تحريري بدهد (يا حتي در جاهايي اصلاً تحرير ندهد). در واقع آوازخوان با تحرير است كه ناخودآگاه شنونده را با خود به سفري خيال‌انگيز بَرَد و در آواز خود روح مي‌دمد. در مقولة زيبايي‌شناسيِ صوت، يکي از عوامل خوش‌خواني مي‌تواند تحرير باشد زيباتر اين‌كه اين «جانِ كلامِ آواز ايراني» خود فاقد كلام واقعي است و كلام آن به تمامي ملوديك (آهنگين) و حقيقي به شمار مي‌آيد (صرف‌نظر از كلماتي چون: جانم، امان، داد و غيره كه جزو ادوات كمك‌تحريري برشمرده مي‌شوند و به کاربردن آن‌ها مورد پذيرش برخي از استادان آواز مانند محمود کريمي نبوده است ). آري، تحرير شنونده را به حقيقت رهنمون مي‌شود؛ همچنان‌كه شعر، مخاطب را گاه به حقيقت و گاه به واقعيت محض مي‌رساند و گاهي نيز شنونده را ميهمان تركيبي از حقيقت - واقعيت مي‌كند.

آوازخوان ايراني با انجام كارهاي ملوديك (و مشخصاً با تحرير يا چهچه، و غلت) بخش صددرصد انتزاعي موسيقي عام (و در اين‌جا موسيقي ايراني) را با بخش كلامي آن پيوند مي‌دهد و خود، اثري ديگرگونه خلق مي‌كند. او انتزاع نهفته در موسيقي را به زيور كلام مي‌آرايد و توأمان، هم شعر و كلام را جاني ديگر مي‌بخشد و هم معنا و سمت ‌و سويي به موسيقي اعطا مي‌كند؛ كه گفته‌اند: «آن‌جا كه كلام از گفتن باز مي‌ايستد، موسيقي آغاز مي‌شود»...

***

تحرير، راز موسيقي ايراني است. موسيقي ما در جايگاه هنري كه همواره آماج تاخت و تازهاي گوناگون فرهنگي - تاريخي قرار داشته، بيش‌تر شاهد و دلبري پرده‌نشين بوده است تا بازاري و رُخ‌نمايْ. پس آواگران و نغمه‌پردازاني كه دل در گرو اين هنر داشته‌اند، همواره بهتر مي‌ديده‌اند تا ساز و آواز خود را از گوش و چشم اغيار پنهان دارند، تا كم‌تر گزندي بر پيكرة نحيف اين هنر – و نيز خودشان در جايگاه هنرمند – وارد  آيد. اين سير و سلوك و آمد و شد، از اندرون به بيرون و سرانجام خليدن در كنج تنهايي خويش، به‌ مرور، گونه‌اي موسيقايي را ابداع كرده است كه در تك‌نوازي به آن «جمله‌بندي‌هاي سازي» و در آوازخواني مي‌توان براي مثال «جمله‌بندي‌هاي تحريري» گفت. مجموع اين دو نوع حركات ملوديك نيز همواره بسيار به كمك يكديگر آمده و سرانجام بخش «ساز و آواز» (سؤال و جواب‌هاي خواننده با يك يا چند نوازنده در هنگام اجراي آواز و مشخصاً خواندن ابياتي در يكي از دستگاه‌ها يا مايه‌هاي آوازي رديف) را در موسيقيِ گران‌سنگ ايراني پديد آورده است. نيك مي‌دانيم كه از ديرباز يكي از مهم‌ترين راه‌هاي پيشرفت در هنر خوانندگي و نوازندگي – به‌ويژه در بخش بداهه‌پردازي- نشست و برخاست خواننده و نوازنده با يكديگر و همكاري و تأثيرپذيري اين دو از همديگر بوده است.

اصولا ريشة بسط تحرير در آواز ايراني را عجين‌بودن ساز با آواز مي‌دانند. بدين‌گونه كه آواز ما از قديم با جملات سازي به ‌شدت ممزوج بوده و اين، ريشه در غناي موسيقي ايراني و قدمت و ديرينگي آن داشته است و دارد. اجراي ساز و آواز با هم (بداهه‌خواني و بداهه‌نوازي) يكي از نقاط روشن و منحصر به موسيقي ما و يکي دو کشور همسايه است. سؤال و جواب‌هاي خواننده با نوازنده (نوازندگان) نقش مهمي در بسط جملات تحريري و بده‌بستان‌هاي متقابل در حيطة ساز و آواز به يكديگر داشته، هم رشد گوشه‌هاي دستگاهي را موجب شده و هم در پديدآمدن و گسترش جملات موسيقايي ايفاي نقش كرده است.

***

در فرهنگ آوازي ما، وقتي كه آوازخوان مي‌خواهد كلمه‌اي از شعر را به آواز، به بيان آهنگين و موسيقايي اجرا كند، بايد چند مؤلفة‌ آوازي را به اين كلمه اضافه كند. مؤلفه‌هايي كه البته در بين خوانندگان ما و كشورهاي هم‌جوار (به‌ويژه جمهوري آذربايجان) وجوه اشتراك زيادي بين‌شان هست و برخي از اين مؤلفه‌‌‌ها – نظير غلت - را مي‌توان حتي در كار خوانندگان اسپانيولي هم ديد.

بي‌گمان، بارزترين و مهم‌ترين مؤلفه آواز ايراني تحرير است. تحرير يا چهچه به قطع وصل سادة‌ صدا مي‌گويند كه در نگاه اول در يك نت خاص و واحد اجرا مي‌شود و سپس به وسيلة گردش‌هاي ملوديك با نت‌هاي تحريري ديگري پيوند مي‌يابد. تحرير صحيح و سالم، صدايي است شبيه به چهچة بلبل، و تكرار آن نغمه‌هاي زيبايي را پديد مي‌آورد و گردش‌هاي آهنگين نيز به آن تنوع مي‌بخشد. مؤلفة ديگر (كه نزديكي‌ها و شباهت‌هايي با تحرير دارد) «غلت» است که يعني تکرار دو يا چندباره حرف مصوت در جايي از كلمه – مثلاً آخر آن- بر پاية خودش.  خواننده براي زيبا بيان‌كردن واژه‌هاي شعري از غلت نيز همچون تحرير استفاده مي‌كند تا به‌زعم خود ترجماني از شعر را به زبان موسيقايي ارائه ‌دهد. البته خواننده، در آوازخواني، همة اين كارها را با درنظرگرفتن جزئيات و دقايق آن، به صلاحديد، سليقه و ذوق خويش (و در اجراي تصنيف و ترانه با همفکري آهنگساز) انجام مي‌دهد.

مهم‌ترين تفاوت تحرير با غلت، در حذف قطع و وصل صدا در دومي است و شايد همين امر، مهم‌ترين وجه مشخصه و تفاوت موسيقي آوازي ديار ما با كشورهايي كه پيچ و خم‌هاي ملوديكي در آوازهاي‌شان به كلمات شعر مي‌بخشند، به شمار بيايد. در ايران زمين، تحرير (چهچه) را عموماً در موسيقي آوازي و تصنيفيِ سنتي (دستگاهي) و نيز در بخشي از موسيقي ترانه‌ايِ پاپِ تلفيقي مي‌بينيم و مي‌شنويم. عموم حركات ملوديك در ترانه‌هاي پاپ ايراني (و سبك‌هاي نزديك به آن) نيز از نوع «غلت» محسوب مي‌شوند كه گاه بسياري از اهالي اين موسيقي و حتي استادان فن، آن را به غَلَط «تحرير» مي‌نامند.

اما نكتة مهم در بين تمامي خوانندگان ما – اعم از سنتي و پاپ و غيره- اين است كه هر خواننده‌اي پس از اجراي چند اثر، هر نوع تحرير يا غلتي را كه در آثارش به كار بَرَد، همين مؤلفه‌ها با تمامي جزئيات‌شان، به‌تدريج شناسنامه و هويت او را در خوانندگي تشكيل مي‌دهند و به همراه ويژگي‌هايي ديگر از قبيل رنگ صدا، وسعت، نحوة بيان شعري و تلفيق كلام با موسيقي، وجه مشخصه‌اش از ساير خوانندگان به شمار مي‌آيند.

نكتة ديگر اين‌كه دست كم در موسيقي آوازي ما – اعم از سنتي، پاپ و غيره- همگان خواننده را از روي تحريرهايش مي‌شناسند (در اتفاقي برعکس، حتي هنرمنداني نيز هستند که با ويژگي حذف اين مؤلفه‌ها – تحرير و غلت-  در نزد دوستداران‌‌‌‌‌شان شناخته مي‌شوند). حالا بگذريم كه امروزه دامنة تقليد از چند خوانندة مشهور، در تمامي عرصه‌هاي سنتي، پاپ و غيره، آن‌قدر فراگير شده است كه ديگر صداي كم‌تر كسي داراي وجه مشخصه‌اي است تا صدايش براي شنوندگان جذاب به نظر برسد، اما مي‌توان گفت كه در موسيقي دستگاهي ما (به‌رغم تقليدي‌بودن اكثر صداهاي امروزي) تحرير در هر دو بخش آواز دستگاهي و خوانندگي تصنيفي، جوهر خوانندگي ايراني به شمار مي‌رود. جالب‌تر اين‌كه اگر كسي بخواهد بر معضل و‌ آسيب مهم اين سه دهه در آواز دستگاهي كه همانا تقليد و شبيه‌سازي صداست غلبه كند، طراحي تحرير‌ها و غلت‌ها و ساير ادوات آوازي در كنار كشف و حفظ صداي شخصي مي‌تواند مهم‌ترين پل پيشرفت در آواز و جذب مخاطبان محسوب شود. پس تحرير، كليدي است براي بروز خلاقيت و آزادسازي هنرجو – آوازخوان از قيدها و دست‌يافتن او به مرزهايي تازه در خوانندگي و زدن تير خلاص بر پيكر تكرار و يكنواختي؛ آزادسازي‌اي كه در نهايت به آزادي و آزادگي خود هنرجو- هنرمند منجر خواهد شد. يعني در يك كلام، آن‌چه امروز باعث دل‌زدگي خاص و عام نسبت به آواز شده، خود پادزهر اين آفت به شمار مي‌رود و مي‌تواند همگان را با اين هنر آشتي بدهد و هواي تازه‌اي را وارد فضاي آواز ايراني (و صد البته كل موسيقي ملي ما) كند. 

تحرير در آواز ايراني يكي از مؤلفه‌هايي است كه دست آوازخوان ايراني را به‌خوبي باز مي‌گذارد. خواننده نه تنها در حين آوازخواندن، كه در هنگام تصنيف‌خواني نيز مي‌تواند با هم‌انديشي آهنگساز در محدودة هر ضرباهنگ خاص، همراه با كلمات مصراع‌هاي شعر، تحريرهاي زيبايي را طراحي و اجرا كند.

***

مي‌گويند شعر، با هر بار خواندن، تولد و معنايي تازه مي‌يابد، و كيست كه نداند كه آوازخوان نه تنها با خواندن هر شعري به آواز، آن را معنايي ديگر مي‌بخشد، كه او شعر را وارد دنياي خيال‌انگيز ديگري مي‌كند كه آوازش مي‌نامند. در اين بستر، تحرير به همراه غلت، اتصالات، قرينه‌سازي و ساير مؤلفه‌هاي آواز ايراني، عصاي دست آوازخوان به شمار مي‌رود. هر تأكيد (آكسان) خواننده بر يك واژة شعري و حتي ملوديك، معنا و مسير آواز را ديگرگون مي‌كند. شعر آواز، بسان آتش است و تحرير و ديگر مؤلفه‌هاي ريز و درشت، گرماي آن و مگر آتشي هست كه گرمايي – هر چند اندك– نداشته باشد؟

***

هر فرد، كه مدتي پيرامون سروده‌هاي شاعران پرسه‌اي زده باشد، دوره‌اي از «آشناسازي» با دنياي شعر را طي كرده است. اين آشناسازي شامل اُنس و الفت با زبان شعر و شاعري، دلبستگي به سبك يك يا چند شاعر و اصلاً كلمات و واژگان خاص هر شعر و سرايندة آن، خو كردن به موسيقي‌هاي شعريِ متنوع انواع شعر و هم‌آواشدن با معاني عميق انواع سرودهاي زميني و آسماني، و بسياري موارد ديگر است.

تحرير، انتزاعي‌ترين بخش موسيقي آوازي ماست، تا بدان حد كه خواننده با تحرير براي بيان حرف‌هايي از جنسي ديگر استفاده مي‌كند و اين تحريرها با هر بار شنيدن، بخش تازه‌اي از شهود مخاطب را بيدار مي‌كند و هر بار در او اثري تازه مي‌آفريند. تحرير با همين بيان انتزاعي (انتزاع موسيقايي) خود بهترين شيوه براي آشنايي‌زدايي از شعر است. اگر راز تداوم حيات شعر را خوانش چندباره و ديگرگونه از آن بدانيم، آواز به ضرورت انتزاعي‌بودنش، بهترين راه براي تجديد حيات شعر است، به ‌راستي مگر در آواز مؤلفه‌اي انتزاعي‌تر از تحرير وجود دارد؟

و بدين‌سان، تحرير، راه را براي انتزاع‌هاي مكرر و بي‌پايان از شعر بازمي‌گذارد...

***

سبك‌هاي هنري با عرضه‌شدن، اعتبار مي‌يابند و فراگير مي‌شوند. اما خود اين فراگيري و تكرار پي‌درپي آثار هر سبك، در مخاطب احساس يكنواختي و دل‌زدگي پديد مي‌آورد و سرانجام آن سبك را به حاشيه مي‌راند و روانة موزه‌هاي تاريخ هنرش مي‌كند. آن‌گاه، هر كسي كه طرحي نو در اندازد و قواعدِ فرمولة سبك‌هاي دوره‌هاي قبلي را درهم بشكند، حرفش بر دل مي‌نشيند و خود و كارش در بين مردمان اقبال مي يابد و ارج مي‌بيند.

در طبيعت نيز چنين است. كافي است كمي دقت كنيم و به صداي محيط پيراموني خويش گوش فرا دهيم. آن وقت خواهيم ديد (و شنيد) كه تا چه اندازه محيط ما پر سر و صدا بوده و كم‌تر متوجه آن شده‌ايم؛ از بس كه اين صداها تكراري‌اند. در اين ميان شنيدن فقط يك صداي نامانوس، توجه شما را جلب خواهد كرد؛ با هر ميزان از زيبايي و دلپذيري و تنها به صِرفِ تازگي و بداعت. اين صدا – حتي اگر زشت و ناهنجار هم باشد- براي لحظاتي هم كه شده، همگان را از آن‌چه بدان مشغولند، برحذر خواهد داشت؛ چرا كه به‌ سبب تفاوتش با صداهاي محيطي از گوش ما «آشنايي‌زُدايي» كرده است (اصلاً شايد سرعت در دنياي مدرن - در تمامي زمينه‌ها و به‌ويژه هنر- با پُركردن نسبي شيارهاي پرشمار و خالي ذهن آدمي بود كه روزبه‌روز رونق بيش‌تري گرفت).

هر آوازخوان ايراني نيز براي اقبال مخاطب به اثرش، مي‌بايست با نوع تحريري كه آن را با شعر درمي‌آميزد، از حافظة شعري و موسيقايي شنونده، «آشنايي‌زدايي» كند و زمينه‌هاي «آشناسازي» مخاطبان را با كارهاي آوازي خويش فراهم آورد.

تكرار مي‌كنم و تأكيد كه: در اين بستر، اگرچه شعر، واجد كلمات، موسيقي، وزن و چندين مؤلفه «رو» و نهان و آشكار ديگر هم باشد، تحرير، مي‌تواند رمز و راز و تازگي و جذابيت مضاعفي را از طريق تلفيق با شعر، به گنجينة آوازي و موسيقايي ما اضافه كند؛ البته تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد...

***

بيش از يكصد سال از ورود دستگاه ضبط و پخش صدا به ايران مي‌گذرد و بررسي روند تغيير و تكامل تحريرهاي خوانندگان ايراني ما را به سفري خيال‌انگيز مي‌بَرَد. دوراني كه ظاهر و باطن هر كس – بد يا خوب -  به‌ راستي با ديگري متفاوت بود و آدم‌ها يك «منِ تكثيرشده» و تقليدي به شمار نمي‌رفتند. در اين دوران، تحريرهاي خوانندگان  نيز از ضمير باطن آن‌ها صادر مي‌شد و بر چهره و ظاهر خواننده (مجري) آن خوش‌ مي‌نشست. خروجي‌ها و مولودها و جانشينان بعدي آن سلسله خوانندگان خوب پارسي البته تا حدود سه دهه پيش بر صحنة درخشان آواز اين ملك جلوه‌نمايي كردند و معدودي از آن‌ها نيز به روزگار آوازيِ كم‌جان و بي‌جان ما راه يافتند.  در اين مسير، گوش ايراني از تحريرهاي سيد احمدخان ساوه‌اي كه شايد نخستين تلاش‌ها در راه رسيدن به آواز شهري در دوران جديد محسوب مي‌شد، به جناب دماوندي و طاهرزاده رسيد كه بنياد شيوة پرطرفدار آواز در دهه‌هاي بعدي را گذاشتند. در ادامه، تحريرهاي صاف و شفاف ظلي و قمر و روح‌انگيز و چهچه‌هاي ايرج و گلپايگاني و تحريرهاي مخملين و يگانة بنان، به همراه بي‌پروايي اقبال و تاج در آواز و صد البته تحريرزدن‌شان، و تلاش‌هاي شجريان در داشتن صدايي هميشه سربه‌زير و پُرتحرير، عاشقان اين هنر را با خود همراه كرد.

اما به ‌راستي چه چيزي باعث غلتيدن اين فوج عظيم هنرجوي آواز يا آوازخوان امروزي به ورطة تقليد و تكرار شده است؟ آيا دردسترس‌بودن و شنيدن زياد آثار موسيقايي، مسير بروز خلاقيت را تنگ و صعب‌العبور ‌كرده است؟ چرا ديگر «ايرج بسطامي»‌اي «ظهور» نمي‌كند تا با آن شهود پاك و قريحه كميابش - در آلبومي به همين نام- در نقاطي از واژه‌اي كه هيچ‌كس حتي تصورش را هم نمي‌تواند بكند، تحريرهايي بدان زيبايي و تا آن حد غافلگيرکننده اجرا كند؟

پاسخ اين پرسش‌ها را شايد در عنصر پر رمز و رازي به نام «تحرير» در موسيقي ايراني بتوان يافت، عنصري كه خود سرشار از رازهاي تو در تو و گوناگون است، اما راز، مگر «گُفتني» هم هست؟!...

ماهنامه هنر موسیقی

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 12:43 |

 حاصل عمر

 

1.      در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

2.      در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

3.      در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

4.      در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

5.      در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

6.      در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

7.      در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

8.      در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

9.      در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

10.  در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

11.  در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

12.  در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

13.  در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

14.  در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

15.  در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 17:9 |

 

ظرافت‌هاي غمگنانه

علي شيرازي

 

اگر چه پنج سال، ميان ساخت اولين و دومين اثر حميد نعمت‌الله فاصله افتاده است، اما "بي‌پولي" دقيقاً از جايي شروع مي‌شود که "بوتيک" پايان يافته بود.

در فصل نهايي "بوتيک"،‌ اثر تحسين‌شدة فيلم‌ساز، ديده بوديم که به موازات قتل شاپوري (رضا رويگري)، به دست جهانگير (محمدرضا گلزار)، عروسي زوج جواني (کاوه کاويان و صبا کمالي) در حال برگزاري است. حالا هم "بي‌پولي" با عروسي دو جوان (بهرام رادان و ليلا حاتمي) آغاز مي‌شود که مي‌توانند همان عروس و داماد "بوتيک" باشند که در آن فيلم حضوري محدود داشتند.

"بي‌پولي" برخلاف "بوتيک" که فيلمي تلخ و گزنده بود، شيرين و در عين حال "گزنده" است! در آن‌جا،‌ آدم‌ها در فضايي واقعي و باورپذير، در حال دست‌وپازدن براي گريز از شرايط بودند و در اين‌جا نيز. در آن يکي، غم جاري در ماجرا و شرايط کارکترها به‌خوبي به تماشاگر منتقل مي‌شد،‌ اما در اين‌جا فيلم‌ساز مي‌کوشد از هر اتفاق غم‌انگيزي (بي‌کاري، بي‌پولي و تلاش‌هاي معمولاً نافرجام در گريز از موقيعت‌هاي دشوار) خنده‌اي بر لبان تماشاگر بنشاند (نظير سکانس استخر و عصبانيت دوست ايرج – بهرام رادان- با بازي بابک حميديان از دست او به‌سبب ناکامي و اصلاً بي‌اعتنايي ايرج در نجات يکي از شناگران ناشنوا در مقام ناجي غريق).

حتي آن جمع مشکل‌دار و پرمسأله "بوتيک" که همگي در خانه‌اي مجردي زندگي مي‌کردند نيز تماماً به "بي‌پولي" راه يافته‌اند، اما اين‌ها نيز- برخلاف آن‌ها- در پيش‌برد قصه‌اي خنده‌دار و خنده‌آفرين، ايفاي نقش مي‌کنند.

اصلاً روايت ماجراي ازالة "خودبرزگ‌بيني" و "منيّت" از شخصي مغرور و پرمدّعا، در نفس خود داراي موقعيت‌هاي کميک و تراژيک فراواني است که فيلم‌ساز به‌خوبي هم به آن جنبه‌اش پرداخته و هم به اين يکي، اما آن‌چه بر فيلم سنگيني مي‌کند و تماشاگر رسوبات آن را با خود به بيرون از سالن سينما مي‌برد، شادي به جاي غم است. شادي‌اي که ناشي از اميدي است که همواره در پس تمامي سختي‌ها وجود دارد و -فقط اگر ما بخواهيم- مي‌تواند بر کوله‌باري از غم‌ها سنگيني کند و آن‌ها را به پستو براند.

فيلم‌نامه نويسان بي‌پولي (حميد نعمت‌الله و هادي مقدم دوست) نيز بر همين سياق کوشيده‌اند با همة غم نهفته در رخدادهاي فيلم، کفة غم‌انگيز اثر را بسيار سبک‌تر از کفة شادي‌آفرين آن در نظر بگيرند؛‌ غم را در سطح برگزار کنند و شادي را عمق ببخشند. آن‌ها هم‌چنين از توجه به جزئيات غافل نمانده‌اند و با گنجاندن المان‌هاي ريز و درشت در اثر، به از کار درآمدن موقعيت‌ها و شخصيت‌ها کمک زيادي کرده‌اند. مثلاً‌ توجه کنيد به اتومبيل پژو 206 ايرج، که وسيله‌اي است براي خودنمايي او و مي‌بينيم که با مقاومت فراوان،‌ در سخت‌ترين شرايط مالي،‌ ايرج حاضر نمي‌شود آن را بفروشد و پولش را به زخم زن و زندگي بزند، تا مبادا ديگران متوجه وضعيت بحراني او بشوند. همين اتومبيل،‌ که بعداً‌ مي‌فهميم "ليزينگي" و اقساطي است، در ادامه، اندک‌اندک،‌ اوراق مي‌شود و چون صاحب عاريتي‌اش به روزگار بدي دچار مي‌گردد. عنصر ديگر هدية سَرِ عقدي داماد به عروس است. اين جواهر ريز را عروس با رد گيري قلب عاشق داماد در مشت بستة دست چپش (همان دستي که قلب در آن قرار دارد) کشف مي‌کند و از او هديه مي‌گيرد. بعداً، در زماني که ايرج مي‌خواهد پنهان از چشم همسرش، آن را از لباس نوزادشان بربايد و پول آن را هزينه زندگي کند، اين جواهر گم مي‌شود و سرانجام در اواخر فيلم که دل‌هاي هر دو (به‌ويژه ايرج) صاف مي‌شود، اين جواهر پيدا مي‌شود و بر سر جاي اصلي‌اش بازمي‌گردد. جالب اين‌که اين جواهر را هم زن فيلم (حاتمي) پيدا مي‌کند که آدمي سالم‌تر و پذيرفتني‌تر از همسر خويش است.

"بي‌پولي" فيلمي است خوش‌ساخت و خوش‌ريتم. بوتيک هم چنين بود؛ متنها اتفاق‌هاي ريز و درشت "بي‌پولي" و نيز شاد و خنده‌آفرين‌بودن آن، تماشايش را آسان‌تر مي‌نمايد. نعمت‌الله با دو فيلمي که ساخته است، نشان مي‌دهد که هم قدرت عرض اندام در سينماي تراژيک را دارد و هم کميک. هر چند داوران جشنواره فيلم فجر آن‌چنان‌که بايد او را ارج نمي‌گزارند و همين دو فقره چشم برهم گذاشتن آن‌ها در قبال تلاش‌هاي اين فيلم ساز خوب، در موقعيتي صددرصد کميک– تراژيک منجر به کوشش‌هاي مضاعف نعمت‌الله براي ساختن فيلم‌هايي بهتر خواهد شد(!) اين چرخ،‌ اگر چه به ضرر فيلم‌ساز است،‌ اما بهرة آن را سينماي ايران و تماشاگران آن خواهند بُرد و نعمت‌الله نيز - حداقل در نزد مردم- بهرة معنوي و مادي آن را خواهد بُرد. پس تا باد چنين بادا !!!!  

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 12:52 |
پدران

سرخوشانه آمدن ما را جشن مي گيرند

ما

غمگنانه رفتن آن‌ها را نظاره مي كنيم...

ساعت ۱۶:۰۹ روز شنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۸ پسرم مسيحا به دنيا آمد

غروب شاد اين روز پاسخي بود  بر پرسشي كه ۲۵ سال از خود مي كردم:

آيا روزي خواهد آمد كه غم سنگين درگذشت پدرم در ۳ خرداد ۱۳۶۳ را جبران كند؟

آن غروب غمگين ترين غروب زندگي ام بود و اين يكي شادترينش...

در آن روز سايه  پدرم را از دست دادم

و در اين روز خود پدر شدم...

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 18:4 |
 
دانش جديدي با 2000 سال قدمت
تورج زاهدي در زمينه‌هاي گوناگون هنري فعاليت دارد. نوازنده، آوازخوان، سازنده موسيقي فيلم، منتقد و پژوهشگر است و حتي در فيلم‌هاي چند تا از دوستانش بازي كرده است و در كنار همه اينها داستان هم مي‌نويسد.

وي از اولين كساني بود كه به نقد موسيقي فيلم در ايران پرداخت و كتاب «موسيقي فيلم»‌اش تاكنون 2 بار (بار دوم با بازنگري و افزودن بخش‌هايي تازه) به چاپ رسيده است. «نشانه‌شناسي موسيقي فيلم» جديد‌ترين تأليف تورج زاهدي است كه بتازگي به ياري پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي، آن را توسط انتشارات سوره مهر منتشر كرده است.

از آنجا كه كتاب تازه اين نويسنده بيشتر به وجوه نظري بنيادين موسيقي فيلم مي‌پردازد، مي‌تواند مرجعي مناسب براي دانشجويان موسيقي و سينما باشد و البته با توجه به زبان ساده‌اي كه در نگارش آن به كار گرفته شده است، به كار علاقه‌مندان عام‌تر اين دو هنر نيز مي‌آيد.

كتاب تازه شما نشانه‌شناسي موسيقي فيلم نام دارد. اصولاً نشانه‌شناسي چيست و شامل چه مباحثي مي‌شود؟

نشانه‌شناسي دانش بسيار جديدي است كه به قول امبرتو اكو، حدود 2000 سال دارد! ايهامي كه در اين نقل قول اكو وجود دارد، بسيار معني‌دار است. از لحاظ قدمت، متفكران كشف كرده‌اند كه حتي در نوشته افلاطون نيز كه به پيش از ميلاد مسيح برمي‌گردد درباره نشانه‌شناسي بحث شده است. البته نه با همين نامي كه امروزه مصطلح است.

نشانه‌شناسي، تحت همين صورت جديدي كه در دنيا شناخته شده، دانشي متعلق به عصر جديد است و همان‌طور كه از نامش پيداست درمورد نشانه‌ها بحث مي‌كند. گفتني است كه تمامي فرهنگ بشري براساس نظام نشانه‌ها معنا پيدا مي‌كند.

نشانه‌شناسي زيرمجموعه كدام يك از حوزه‌هاي فرهنگي است؟

نشانه‌شناسي اساساً در مبحث زبان‌شناسي قرار دارد، اما بخشي از روان‌شناسي اجتماعي است كه از روان‌شناسي عمومي مشتق مي‌شود.

نشانه‌شناسي مبحث بسيار صعب و دشواري است كه فهم آن ساده نيست. آيا شما در اين كتاب كه آن را براي اهل موسيقي و اهل سينما نوشته‌ايد، مبحث را ساده و فهم‌پذير كرده‌ايد؟

براي رسيدن به همين هدفي كه به آن اشاره كرده‌ايد، نهايت توش و توانم را خرج كرده‌ام. مي‌خواستم واقعاً آن را طوري مطرح كنم كه حتي خوانندگان معمولي كتاب هم نشانه‌شناسي را بفهمند.

براي رسيدن به اين مقصود، تقريباً تمامي متوني را كه به فارسي در دسترس داشتم مطالعه كردم و همچنان‌كه در بخش مآخذ كتاب ملاحظه مي‌كنيد، حتي متوني را هم كه به زبان انگليسي بود، از نظر گذراندم. مي‌خواستم به‌طور دقيق و بدون هيچ ابهامي نشانه‌شناسي را بفهمم و بعد ماحصل را به ساده‌ترين شكل ممكن به خواننده كتابم منتقل كنم.

در ميان همه آثاري كه خواندم، توضيحات امبرتو اكو، متفكر ايتاليايي، از كار همه نويسندگان ديگر، بهتر و قابل فهم‌تر بود. مي‌داني چرا؟ چون اكو علاوه بر اين‌كه يك متفكر محسوب مي‌شود، در عين حال يك رمان‌نويس هم است و درست به همين دليل با همه عناصر درام و نقل داستان آشناست و مي‌داند يك مقوله را، هرچند دشوار باشد، چگونه توضيح دهد تا براي مخاطب فهم پذير شود.

جالب اين‌كه خود شما هم چند رمان نوشته و منتشر كرده‌‌ايد.

بله و دقيقاً تمام عناصر دراماتيك داستان‌نويسي را به كار گرفتم تا بتوانم اين موضوع را به ساده‌ترين شكل ممكن توضيح دهم.

به همين دليل ابتدا در فصلي مستقل، خود «نشانه‌شناسي» را مفصلاً تشريح كردم. درفصل بعدي، به «نشانه‌شناسي موسيقي» پرداختم و بالاخره فصل سوم را به «نشانه‌شناسي موسيقي فيلم» اختصاص دادم. به اين ترتيب خواننده اين كتاب، مرحله به مرحله، مانند يك ترم درسي در مقطع دانشگاهي پيش مي‌رود و با تمامي دقايق و ظرايف نشانه‌شناسي و سپس نقش آن در موسيقي و سپس در موسيقي فيلم آشنا مي‌شود.

براي اين مقصود، چه تمهيداتي به كار بستيد؟

پيش ازهرچيز، علاوه بر اين‌كه كتاب را در چندين فصل ارائه كرده‌ام، هر فصل را در فرازهاي متعددي تقطيع كرده و براي هر مقطع هم نام و عنواني در نظر گرفته‌ام. اين تمهيد ميني‌ماليستي خيلي به خواننده كمك مي‌كند كه مطلب را بهتر بفهمد.

در نقطه‌گذاري هم از وضع رسمي بسيار فراتر رفته‌ام. به‌طوري‌كه درخواندن متن، هيچ جمله‌اي با جمله ديگر ادغام نمي‌شود و تمامي سكوت‌هايي كه در درون جملات وجود دارد و آنها را فهم‌پذيرتر مي‌كند، از طريق نقطه‌گذاري مثل ويرگول، نقطه، ويرگول نقطه، مميز، خط تيره و از اين قبيل مشخص شده‌اند.

مثالي كه در مورد امبرتو اكو و ظرفيت داستان‌نويسي او براي روشن‌كردن موضوع زديد، در مورد خودتان چگونه عملي شد؟

از آنجا كه امبرتو اكو داستان‌نويس است، مانند قصه‌هاي مثنوي و گلستان و تذكره‌الاولياء و كشف‌المحجوب و امثال آنها، از داستان براي بيان مقصود استفاده مي‌كند. مثلاً مي‌نويسد كه در يك نمايش بازيگري مي‌خواهد نقش يك مرد مست را بازي كند و مضرات الكل را نشان دهد تا مردم را از مصرف مشروبات الكلي بازدارد. او مي‌گويد اينجاست كه طراح صحنه، طراح لباس و گريمور بايد الزاماً با دانش نشانه‌شناسي آشنا باشند.

طبق توضيح اكو، مهم نيست كه حالت چهره، رنگ چشمان، نوع سبيل يا ريش آن مرد مست چيست يا چه نوع لباسي پوشيده است، چون اين جور چيزها بيننده نمايش را نسبت به مصرف الكل بيزار نمي‌كند. به همين دليل بايد به آنچه در هنر نمايش به عنوان نشانه شناخته مي‌شود، مراجعه كرد. مثل اين‌كه بايد نوك بيني‌اش كبود باشد، چشمانش پف كرده و قي‌آورده باشد، ريش و سبيلش كثيف و لباس‌هايش مندرس و وصله‌دار باشد. در اين مثال، نه‌‌‌فقط تمامي مشخصاتي كه بر الكلي‌بودن بازيگر دلالت دارند، نشانه‌اند؛ بلكه خود بازيگر هم يك نشانه محسوب مي‌شود.

حالا مي‌بينيد كه يك داستان‌نويس خلاقي مانند امبرتواكو، نشانه را با چه زيبايي و ظرافتي و در عين حال با چه سادگي و فصاحتي توضيح داده است.

من هم كوشيده‌ام با استفاده از همين تمهيدات، نشانه و نشانه‌شناسي را به ساده‌ترين لحن ممكن توضيح دهم و آن را براي همگان قابل فهم كنم.

آيا در مورد نشانه‌شناسي موسيقي، كتابي در ايران به چاپ رسيده است؟

متأسفانه خير. در مورد «نشانه‌شناسي موسيقي فيلم» نيز نه فقط كتابي به زبان فارسي موجود نيست كه حتي در حد مقاله هم، حتي يك مطلب به چاپ نرسيده است، غير از يكي دو مطلب از خود اينجانب در ماهنامه ‌فيلم و صنعت سينما.

يك ويژگي كتاب شما اين است كه در آن نشانه‌شناسي سازهاي ايراني هم گنجانده شده است. اما در اين ميان ويلون را هم كه سازي غربي است، در كنار سازهاي اصيل ايراني مانند ني، تار، سنتور، سه‌تار و كمانچه آورده‌ايد. آيا در اين باره توضيحي داريد؟

چون ويلون، برخلاف ديگر سازهاي غربي، همين كه وارد ايران شد، نوازندگاني پيدا كرد. نوازندگان كمانچه (سازي كه بيش از هزار سال در فرهنگ ايران سابقه دارد) مي‌توانستند آن را بنوازند. شايد برايتان جالب باشد كه بدانيد ابتدا نوازندگان كمانچه، ويلون را مانند كمانچه به‌طور عمودي روي پا يا روي ميز و زمين مي‌گذاشتند و درست مانند كمانچه مي‌نواختند. هر چند خيلي زود اين وضعيت صحيح شد و نواختن ويلون به تقدير وجودي خود دست‌يافت و با شيوه‌هاي جهاني ويلون‌نوازي هماهنگ شد.

ويلون چون فاقد پرده يا دستان است، نوازنده مي‌تواند حتي ربع پرده‌ها را هم با آن بنوازد. از اين نظر ويلون تنها ساز غربي است كه از اين امكان برخوردار است و امروزه در دستگاه‌ها و آوازهاي اصيل ايراني، قطعاتي توسط ويلون وجود دارد كه در اوج زيبايي و ظرافت و در عين حال در اوج اصالت هستند. به همين دليل، ويلون اگرچه از حيث ساختار، يك ساز غربي است؛ اما از نظر صدادهي كاملاً اصيل و سنتي و ايراني است.

چرا به سازهاي غربي، البته غير از ويلون، هيچ اشاره‌اي در كتاب‌تان نكرده‌ايد؟ همه علاقه‌مندان به موسيقي فيلم مي‌دانند كه سازهايي مثل ويلون، پيانو، ترومپت و غيره، چه نقش مهمي در موسيقي فيلم دارند و چه قطعات تصويري و زيبايي توسط آهنگسازان سينما برايشان تصنيف شده است.

اتفاقاً بسيار مايلم كه چنين كاري بكنم، بخصوص كه من هر روز فيلم مي‌بينم و از روي آن يادداشت‌برداري هم مي‌كنم. مطالب گفتني زيادي در مورد نشانه‌شناسي سازهايي كه نام برديد دارم و آرزو مي‌كنم روزي ناشري امكان تأليف كتاب دوم را فراهم بياورد و من همه گفتني‌ها را در آنجا بگويم؛ مطالبي كه شايد حتي در كتب دنياي انگليسي‌زبان هم نيامده باشد.

پس اين كتاب، جلد دومي هم دارد ؟

كتابي كه منتشر شده در واقع دانش نشانه‌شناسي را فقط در موسيقي متن فيلم‌هاي ايراني دنبال مي‌كند. هنوز مبحث اصلي كه مختص نشانه‌شناسي در موسيقي متن فيلم‌هاي مطرح جهاني است، ناگفته مانده است.

خب شما تأليف كنيد، ان‌شاءالله ناشري پيدا مي‌شود.

اين را مي‌دانم، ولي نشانه‌شناسي خودش مبحث دشواري است كه وقتي مربوط به موسيقي فيلم باشد، به مراتب كار دشوارتر مي‌شود. به همين دليل تأليف آن يك كار تمام‌وقت و طولاني‌مدت است. من نيز كه از جايي حقوق ماهانه نمي‌گيرم، لذا بايد ناشري با من قرارداد ببندد تا من بتوانم با يك كار شبانه‌روزي آن را تأليف كنم.

در مورد همين كتابي كه منتشر شده، چنين امكاني را داشتيد؟

بله. پژوهشگاه فرهنگ اسلامي چنين امكاني را برايم فراهم آورد و من مشغول تأليف آن شدم و گرنه هرگز اين اثر به وجود نمي‌آمد. در اين‌گونه موارد، فقط همت و حمايت نهادهاي مسؤول، مي‌تواند امكان كتاب‌هاي خاص را فراهم آورد و باري بر فرهنگ نوشتاري كشور بيفزايد.

آيا كتاب يا تحقيق ديگري هم در زمينه موسيقي در دست داريد؟

بله. به همت همين پژوهشگاه فرهنگ اسلامي، تحقيقي درباره رابطه موسيقي ايراني و واقعه جانسوز كربلا مهم‌ترين حادثه در تاريخ امام‌شناسي شيعي است انجام داده‌ام كه با عنوان «موسيقي عاشورا» در دست انتشار است.

و حرف آخر ؟

من سخت اصرار دارم كتاب‌هايم خسته‌كننده نباشد و كاري مي‌كنم كه براي خواننده گرم، جذاب و خواندني باشد. براي همين دايره مخاطبان اين كتاب‌ها گسترده و وسيع است و فقط مخصوص اهل فن و هنر نيست.

علي شيرازي


+ نوشته شده توسط علی شیرازی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 12:1 |

تاريخ خبر: سه شنبه 20 مرداد 1388، 19شعبان 1430، 11آگوست 2009، شماره 24539

گفت‌وگوي علي شيرازي با محسن خيمه‌دوز 

کاربرد نقد و پاتولوژي در موسيقي ايراني‏


‏بحث نقد و تعريف آن، امکان نقد در فرهنگ فعلي ايران، تمايز و تفاوت نقد با دو مفهوم آسيب‌شناسي و ايرادگيري، و نهايتاً کاربرد عملي اين مفاهيم در عمل و به‌ويژه در حوزه موسيقي ايراني، که خودش يک مسأله پرمناقشه است، محورهاي بحث و موضوعات تأمل برانگيز اين گفتگو میان «علي شيرازي» آوازخوان و روزنامه‌نگار است و «محسن خيمه‌دوز»، نويسنده و پژ‍وهشگر حوزه‌هاي تئوريك.‏

‏* * *‏

شيرازي: کاربرد نقد در موسيقي چگونه است؟ آيا براي نقد کردن بايد فلسفه بدانيم؟‏

خيمه‌دوز: براي نقد کردن، در هر حوزه‌اي از جمله موسيقي، شما هيچ راهي جز داشتن يک ذهن تحليلي نداريد؛ نقد در موسيقي هم شبيه همان کاري است که در حوزه علم و فلسفه علم انجام مي‌شود. نگاه عالم فقط به يک موضوع فيزيکي است، امّا وقتي يک نفر به علم‌شناسي مي‌پردازد، ديگر به موضوع فيزيکي کاري ندارد، بلکه خودِ علم را بررسي مي‌کند و اين کار را با تحليل انجام مي‌دهد. کسي که مباني علم را مورد تحليل قرار دهد، نقد علم هم مي‌کند، اما کسي که مي‌خواهد پژوهش علمي انجام دهد، ديگر نقد نمي‌کند، بلکه کارشناسي مي‌کند. کسي که مي‌خواهد علم را نقد کند، بايد متدهاي تحقيق علمي، مثل روش استقراء يا روش فرضي استنتاجي را، واکاوي تحليلي ـ منطقي بکند. ‏

يکي از پيامد‌هاي مهم نقد فهم اين مطلب است که آثار هنري، انديشه يا پيش‌فرض‌هايي را در پشت‌ سر خود دارند که کسي از آنها خبر ندارد. در واقع سازندگان آثار هنري بيش از و پيش از آنچه بتوانند از آموخته‌هاي خود بهره ببرند؛ از پيش‌فرض‌هاي ذهني خود تأثير مي‌گيرند. ممکن است حتي خود شخص هم متوجه اين پيش‌فرض‌ها نشود. در اين صورت وظيفه منتقد است که اين پيش‌فرض‌ها را شناسايي کند. مثلاً در موسيقي وقتي کسي مي‌گويد: «رديف يعني اين چيزي که من مي‌گويم.»؛ منتقد موسيقي بلافاصله مي‌فهمد که چه پيش‌فرض‌هايي وجود دارد که براساس آن کسي چنين ادعايي مي‌کند.‏

‏* وقتي مي‌گوييد كه در موسيقي ايراني نقد نداريم، يعني اين پيش‌فرض‌ها را هم نداريم؟

ـ داريم، ولي هنوز آنها را کشف نکرده‌ايم. براي مثال شما وقتي مي‌خواهيد يک موسيقيدان را نقد کنيد، بايد پيش‌فرض‌هايش را نقد کنيد و نه اثرش را. اگر مي‌خواهيد اثرش را بررسي کنيد، بايد آن را آسيب‌شناسي کارشناسانه کنيد؛ يعني يک يا چند کارشناس اين اثر را بررسي کنند. بنابراين فقدان نقد، فقدان پيش‌فرض نيست، بلکه فقدان توجه سيستميک به اين پيش‌فرض‌هاست. بد نيست در اين مورد مثالي از آقاي شجريان ذکر کنم. ايشان قبل از انقلاب اثر درخشاني دارند با نام «پُر کن پياله را» که همان گل‌هاي تازه شماره77 است و اخيراً هم به نام جام تهي مجدداً منتشر شده است. شجريان در اين اثر با انتخاب شعري از فريدون مشيري براي اولين بار شعر نو ايران را در دستگاه ماهور با مهارت خيره‌کننده‌اي اجرا کرده است. اتفاقي که در اين اثر افتاد پذيرش يک پيش‌فرض جديد در موسيقي سنتي ايران بوده است.‏

‏ اين پيش‌فرض که: «تحرير پيوسته و ريتميک آواز سنتي با اوزان شکسته و ناپيوسته شعر نو قابل جمع است؛ بي‌آن‌که لازم باشد يکي در برابر ديگري کوتاه بيايد.» حاصل باور و عمل به اين پيش‌فرض، خلق يک شاهکار ماندگار موسيقيايي است که جمع هنرمنداني مثل شجريان، حبيب‌اله بديعي، فريدون شهبازيان و فريدون مشيري آن را آفريده‌اند. اثري که فقط در زبان فارسي مي‌شود آن را خلق کرد، شنيد و از آن لذت برد و به همين دليل مي‌توانم افتخار کنم به اين‌که اين شانس نصيبم شده که در ايران به دنيا آمده‌ام و به زبان اين سرزمين تکلم مي‌کنم، تا بتوانم مستقيماً و بدون واسطه مترجم، اين اثر را بفهمم و از آن لذت ببرم. مشابه همان موارد لذت‌بخشي که در مواجه با آثار سعدي، فردوسي، حافظ، خيام و عطار برايم اتفاق افتاده است. اما شجريان سال‌ها بعد، يعني در سال 1379 اثري اجرا و منتشر مي‌کند به نام «زمستان». اين بار هم شعري نو به نام زمستان از اخوان ثالث را به صورت بداهه‌خواني خود و بداهه‌نوازي نوازندگان در مقام داد و بيداد و با تحرير آواز ايراني اجرا مي‌کند. اما اين اثر ماندگاري و جذابيت پُر کن پياله را نداشته است و سؤال من اين است که چرا؟......

مدت‌ها در اين باره فکر کردم تا دليل آن را بفهمم. مي‌توانستم ساده‌انديشانه، مطلب را يک خوش آمدن يا بد آمدن ذوقي فرض کنم و خودم را راضي کنم، اما مي‌دانستم که بايد ريشه کار در جاي ديگري باشد؛ جايي اساسي‌تر از يک ذوق‌ورزي ساده يا يک تفاوت تکنيکال در اجراي يک اثر. پس از چند سال پي‌گيري غيرمستقيم، در نهايت پاسخ را در سخنان خود شجريان پيدا کردم. او در جايي در حين صحبت‌هايش گفت: «من به اين نتيجه رسيده‌ام که بايد پيوستگي تحرير در آواز سنتي را به نفع سکوت‌هاي ناپيوسته شعر نو کنار گذاشت.» بنابراين براي من واضح شد که فقط يک مسأله ذوقي در ميان نبوده، بلکه شجريان پيش‌فرض قبلي خود را، که پيش‌فرض معتبري هم بوده مورد نقد قرار داده و پيش‌فرض جديد را که به نظر من چندان هم معتبر نيست، به‌جاي آن قرار داده. حاصل اين نقد و تحول در پيش‌فرض‌هاي شجريان، خلق دو کار متفاوت، هر دو حرفه‌اي ولي با بار استتيک کاملاً متفاوت است. پُر کن پياله را يک اثر نوآورانه و زيبا و ماندگار است که فرم نويي از آواز ايراني و پتانسيل دروني آن را به نمايش مي‌گذارد، ولي اثر زمستان فقط يک دکلمه آهنگين از يک شعر نو است و نه بيش‌تر. خلق اثر پُر کن پياله با پيش‌فرض هماهنگ کردن تحرير سنتي با ريتم شعر نو، انقلابي در موسيقي ايراني بود، ولي کسي پيش‌فرض نهفته در اين اثر را جدي نگرفت؛ حتي خود شجريان.

پس مي‌بينيد که اگر نقد نباشد، اولاً پيش‌فرض‌ها کار خود را مي‌کنند؛ ثانياً در غياب نقد اگر پيش‌فرض‌ها تأثير مطلوب يا نامطلوب بر جاي بگذارند، کسي متوجه آن نمي‌شود، و يا زماني مي‌فهمند که دير شده است.‏

‏* اين امکان وجود دارد که بتوانيم نقد درست آواز ايراني را تعريف کنيم؟

ـ بله مي‌توانيم به شرط آنکه تکليف خود را قبلاً با تئوري معيار صدا و تحرير روشن کرده باشيم. مثلاً در مورد صداي شش‌دانگ ايرج مي‌توانيم هم معيار صدا را تعريف کنيم و هم منطق نقد صدا را.‏

‏* بيشتر توضيح مي‌دهيد؟‏

ـ بله. در صداي ايرج سه مؤلفه قدرت، شفافيت و لطافت را در نظر بگيريد که هم از جنس صدايند و هم نماد اجزاء استتيک صدا هستند که توليد زيبايي صدا مي‌کنند. صداي ايرج را با توجه به اين سه شاخصه مي‌توانيم به‌عنوان معياري براي تحرير خوب تئوريزه کنيم. اگر بخواهيم اين سخن را قدري واضح‌تر صورت‌بندي منطقي کنيم بايد بگويم علت معيار بودن صداي ايرج، اين است که اين جنس صدا، سه پارامتر را يک جا در خود دارد؛ يعني قدرت، شفافيت و لطافت را. و همين حضور هم‌زمان سه پارامتر است که صداي ايرج را اصطلاحاً شش‌دانگ ساخته و به صداي او ويژگي معيار ‏
Criteria‏ داده است.

مي‌توان ادعا کرد که «جنس صداي ايرج»، که نبايد آن را با «فرهنگ صداي ايرج» اشتباه گرفت، والاترين و غني‌ترين جنس صداي آواز در ايران است و اصطلاحاً صداي معيار است. البته اگر از موضع فرهنگ صدا و يا اصطلاحاً فضاي دهان نگاه کنيم، مي‌توانيم ادعا کنيم که فرهنگ صداي شجريان برتر از فرهنگ صداي ايرج است. چون فرهنگ صدا به عمق کارهاي اجرا شده و نحوه تحريرها مي‌پردازد؛ نه به جنس صدا. به عبارت ديگر غناي مفهومي اشعار، انتخاب گوشه‌ها و دستگاه‌هاي آوازي و ترکيب آن‌ها در کارهاي شجريان و همچنين نوع ابتکارش در بيان تحريرها، آثار اجرا شده شجريان را عمق و معناي بيشتري مي‌دهد و آنها را نسبت به آثار ايرج داراي خصلتي اعتراضي‌تر و انتقادي‌تر مي‌کند، در حالي که از موضع جنس صدا، ايرج هم‌چنان يگانه و بي‌مانند است.‏

‏* شما نقد را از آسيب‌شناسي جدا مي‌کنيد و نیز در جایی گفته اید كه فعلاً نقد نداريم ومعدود نوشته‌ها و اظهار نظرها‌‌‌ي موجود ما نیز آسيب‌شناسي به‌شمار مي‌روند، تفسير را هم که مثل آسيب شناسي ازحوزه نقد جدا كرده ايد. سؤالي که پيش مي‌آيد اين است که با اين تمايزات، کاربرد آسيب شناسي در موسيقي چگونه است و تفاوت آن با کاربرد نقد چيست؟

ـ بنياد آسيب‌شناسي، کارشناسي است؛ و عامل اجراي آن هم فقط متخصصان هستند؛ به اين معني که وقتي شما يک کار يا اثر را پاتولوژي مي‌کنيد، بايد ساختار تخصصي آن را بشناسيد. روش دروني آن را بشناسيد. منظورم از شناخت روش، متدولوژي و روش‌شناسي، آن طور که درفلسفه علم مطرح مي‌شود، نيست بلکه منظورم آشنايي با تکنيک‌ها و روال‌هاي کاربردي تخصصي است. البته بنياد نقد هم بر كارشناسي است و نقد هم بايد با ضوابط كارشناسانه انجام شود، اما حوزه عمل نقد، مفاهيم و حوزه عمل پاتولو‍‍‍‍ژي، ابژه‌ها هستند. به لحاظ متديك هم كاملاً با هم متفاوت‌اند؛ اولي برانداز و دومي ترميمي و سازنده است. مفهوم غلط و در عين حال رايج نقد بر اين باور کاذب استوار است كه مي‌گويد: «نقد يعني جدا كردن سره از ناسره و نقد خوب يعني نقد سازنده!». در حالي که جدا کردن سره از ناسره، آسيب‌شناسي است نه نقد، مفهوم نقد سازنده هم حاصل خلط مفهومي نقد و آسيب‌شناسي است. به همين دلايل است که در فرهنگ ما حتي آسيب‌شناسي هم به درستي انجام نمي‌شود؛ چه رسد به نقد که اسير يک باور غلط مشهور است و لذا فعلاً وجود عيني ندارد.

در کنار تفاوت نقد و آسيب‌شناسي، بايد به تفاوت ايرادگيري و آسيب‌شناسي هم توجه کنيم. هر ايرادگيري‌، آسيب‌شناسي نيست، ولي هر آسيب‌شناسي حتماً ايرادگيري هم هست، و البته هيچکدام از اينها نقد نيستند. ايرادگيري، معطوف به نتيجه و کارکرد است؛ اما آسيب‌شناسي معطوف به ماهيت و روش. ايرادگيري، يک امر برون پديده‌اي است و از بيرون صورت مي‌گيرد، در صورتي که آسيب‌شناسي يک امر درون پديده‌اي و کاملاً دروني است. ايرادگيري فاقد دانش لازم و بي‌نياز از تخصص است، ولي آسيب‌شناسي عين تخصص و نماد کاربرد علم است. اما نبايد ايرادگيري را به دليل عاميانه بودن و غيرتخصصي بودنش رد کرد. به عبارت ديگر، هم بايد به تمايز ايرادگيري از آسيب‌شناسي توجه کرد و هم اين‌که تمايز اين دو به قرباني شدن يکي به پاي ديگري، منتهي نشود. مثلاً من، که تا به حال ساز دستم نگرفته‌ام و هيچ اطلاعي از آن ندارم، حق دارم بگويم: «فلان استاد موسيقي بد ساز مي‌زند!»، نه به اين دليل که کارشناسم و نه به اين دليل که منتقدم، بلکه فقط به اين دليل که به‌عنوان
userend و اصطلاحأ استفاده‌کننده نهايي صداي ساز، مي‌توانم و حق دارم نتيجه کار و اگر لازم شد کل کار را زير سؤال ببرم.

مغالطه‌اي که صاحبان آثار هنري، به‌ويژه در سينما و موسيقي، مرتکب مي‌شوند اين است که به بهانه اين‌که مصرف‌کننده نهايي نه کارشناس است و نه مدرس و نه منتقد، ايرادگيري او را بي‌اعتبار اعلام مي‌کنند. در صورتي که اين ايرادگيري‌هاي عاميانه، پايه آسيب‌شناسي است و همين آسيب‌شناسي هم پايه نقد است. پزشک اگر بيان عاميانه درد را ناديده بگيرد، هيچ راه ديگري براي فهم منشأ درد ندارد و اساساً بيان درد است که در نهايت منجر به کشف علت علمي درد مي‌شود. من اين مغالطه را در يکي از مديران رده بالاي صنعت اتومبيل‌سازي ديدم. راننده بخت‌برگشته‌اي که اتومبيل تازه تحويل گرفته‌اش دچار آتش‌سوزي ناگهاني شده بود، براي پس دادن و تعويض آن با يک اتومبيل ديگر به مقام مسئول مراجعه کرده بود و آن به اصطلاح مدير به‌جاي عذرخواهي از خريدار و تلاش براي تعويض اتومبيل، به خريدار گفت، چون شما کارشناس نيستيد، اظهارنظرتان در مورد اين‌که اتومبيل توليدي ما بد کار مي‌کند اعتبار ندارد. و با اين مغالطه ضمن اين‌که انجام وظايف حقوقي‌شان را کاملاً ناديده گرفتند سر خريدار بيچاره را هم کلاه گذاشتند. ريشه مغالطه اين بود که مصرف‌کننده بي‌پناه با اشاره به نتيجه و کارکرد نامطلوب اتومبيل، ايرادگيري کرده بود ولي صاحب بي‌مسؤليت خودروسازي بحث را به حوزه روش و آسيب‌شناسي برده، و با نشان دادن اين‌که صاحب خودرو کارشناس نيست، به غلط، و درست‌تر بگويم با حقه‌بازي، نتيجه گرفته بود که ايرادگيري مصرف‌کننده درست نيست.

از طرف ديگر اگر همين ايرادگيري‌هاي به‌حق، با مباني کارشناسانه همراه نشود، هرگز منجر به حل هيچ مسئله‌اي نخواهد شد و جامعه ايرادگيران هر روز از حل دردها و آسيب‌هاي خود بيش‌تر نااميد مي‌شوند. و ناچار راه را براي خرافات، جادو جنبل و رفتارهاي قضا و قدري باز مي‌کند؛ بطوري که افراد، حل هر مسئله‌اي را به يک عامل آسماني، متافيزيکي، يا ناجي‌اي که از غيب در‌آيد و همه مشکلات را حل کند، حواله مي‌دهند. بنابراين بايد به اين تمايزات چندگانه ميان نقد، آسيب‌شناسي و ايرادگيري حتماً توجه کنيم. و البته بايد اشاره کنم که منظورم از بايد، بايد منطقي است و نه بايد و نبايدهاي ايدئولوژيک و تئولوژيک، که متأسفانه فضاي اجتماعي، سياسي، هنري و فکري ما را به شدت آلوده و مسموم کرده است.

صاحبان بايد و نبايدهاي ايدئولوژيک و تئولوژيک، در هر حوزه‌اي که فعال باشند، گنجشک خود را رنگ مي‌کنند و به‌عنوان قناري به ديگران قالب مي‌کنند، اما بايد و نبايدهاي منطقي و معرفتي، تمايز گنجشک و قناري را براي شما روشن مي‌کند. تکيه به اين تمايزات منطقي ـ معرفتي است که هم منافع کوتاه‌مدت و بلندمدت افراد را تضمين مي‌کند و هم مولد نوعي سلامت روان و رفتار است. کساني که به دنبال گمشده‌اي به نام اخلاق انساني مي‌گردند و در اين حوزه فلسفه‌کاوي مي‌کنند، شايد بد نباشد که کار را از احياء بايد و نبايدهاي منطقي ـ معرفتي آغاز کنند.‏

‏* آيا مي‌توانيم نتيجه بگيريم كه نقد حيطه گسترده‌تري نسبت به آسيب‌شناسي است؟‏

ـ بله، عمل نقد، حيطه‌اي عميق‌تر از آسيب‌شناسي است. عموم مردم در حوزه ايرادگيري قرار دارند، عده اندکي از آن‌ها از مرز ايرادگيري عبور مي‌کنند و به مرحله آسيب‌شناسي مي‌رسند که همان مرحله بررسي کارشناسانه ايرادهاست؛ و از ميان پاتولوژيست‌ها، که همان متخصصان فن هستند، هم عده انگشت‌شماري وارد حوزه نقد مي‌شوند. به اين ترتيب در جامعه‌اي، که بيش از نيمي از آن‌ها خودشان را منتقد مي‌دانند، مي‌توان فهميد که چه بلبشويي وجود دارد. اوضاع زماني خنده‌دارتر مي‌شود که دريابيم در ايران به دليل سلطه پارادايم وحدت، که در آن، دو نظام آنتولوژيک و اپيستميک در هم ادغام شده و به وحدت رسيده‌اند؛ امکان انجام عمل نقد، منطقاً و عملاً منتفي است. منظور از وحدت در اينجا وحدت تئولوژيک نيست؛ وحدت سياسي اجتماعي هم نيست؛ بلکه منظور از وحدت، وحدت مبنايي و معنايي دو نظام آنتولوژيک و اپيستميک است. پارادايم وحدت، با ناديده گرفتن مرز منطقي که بين آنتولوژي و اپيستمولوژي وجود دارد، هم سر از نهيليسم در مي‌آورد؛ چون معناداري را بر گزاره‌هاي ناتمام مبتني مي‌کند؛ و هم به جزم‌گرايي منجر مي‌شود؛ چون گزاره‌هاي نقد پذير را بر معناداري مطلق آنتولوژيک مبتني مي‌کند. بنابراين آنچه پارادايم وحدت توليد مي‌کند خط قرمز است و نه نقد خط قرمز؛ نفي نقد است ونه امکان نقد. پارادايم وحدت پناهگاه ايدئولوژي‌ها، نظام‌هاي کلامي، تئولوژيکي و آنتولوژي‌هاي مونيستي است.‏

‏* موسيقي عامه‌پسند و به‌طور کلي هنرهاي عامه‌پسند را چطور مي‌شود نقد کرد؟‏

ـ موسيقي عامه‌پسند و بطور کلي هنرهاي عامه‌پسند (سينماي عامه پسند، رمانها وداستان‌هاي عامه پسند، ادبيات عامه‌پسند، دينداري عامه‌پسند، تلويزيون عامه‌پسندو...)، قابل نقد نيستند بلکه نهايتاً مي‌توان آنها را پاتولوژي کرد. اما براي فهم وجوه استتيک آنها مي‌توان قواعدي را تبيين کردمثل نظريه امبرتو اکو که تکنيک‌هاي فهم وجوه زيبايي شناسانه هنر عامه‌پسند را در اختيار ما مي‌گذارد. قدرت نظريه‌پردازي در حوزه موسيقي، و به‌‌طور کلي در هنر، در ايران بسيار نازل است. فقر تئوريک به‌ويژه در موسيقي و سينما بيداد مي‌کند در حوزه سينما چند وقت پيش در روزنامه‌اي ديدم که سينماگران و منتقدان حتي قادر نبودند سينماي عامه‌پسند را تعريف کنند، چه رسد به اين‌که بتوانند مرز آن را با سينماي مبتذل و سينماي انديشه و روشنفکرانه نشان بدهند. در چنين شرايطي انتظار فهم مقوله‌هاي سنگين‌تر و جدي‌تري مثل فلسفه فيلم يا فلسفه موسيقي انتظار عبثي است؛ در چنين شرايطي است که برخي، هنر عامه‌پسند ‏
pop art را به خاطر عاميانه بودنش رد مي‌کنند و آن را با هنر مبتذل low art‏ اشتباه مي‌گيرند و برخي هم براي دفاع از هنرعامه‌پسند، يا موجوديت آن را رد مي‌کنند و يا آن را با هنر اصيل ‏high art‏، برابر مي‌گيرند. هر دو تفکر اشتباه است. تفاوت اصلي هنر مبتذل با هنر عامه‌پسند در اين است که هنر مبتذل با هنر متعالي قابل جمع نيست، ولي هنر عامه‌پسند با هنر متعالي قابل جمع است. مثلاً سينماي متعالي يا سينماي انديشه سينماي عميق است اما عميق نه به اين معنا که ظاهري فلسفي يا مشکل فهم و پر از ادا اطوار دارد. بلکه به اين معنا که نگاه چند بعدي به يک مسئله دارد. سينماي عامه‌پسند نگاهش به همان مسئله يک بعدي است و سينماي مبتذل هم که اصلاً مسئله جدي ندارد. برخي از فيلم‌ها هم حالت مرزي دارند يعني با عناصر سينماي عامه‌پسند نگاهي چند بعدي يا پيچيده به يک مسئله دارند مثل فيلم نيش يا باني و کلايد و يا برباد رفته و در ايران قيصر، گوزن‌ها، داش آکل و مارمولک. تفصيل اين مطلب را در مراسم رونمايي کتاب «ناصر و فردين» که شامل دو مصاحبه آقاي کيانيان با ناصر ملک‌مطيعي و مرحوم فردين است، در دفاع از سينماي عامه‌پسند فردين بيان کرده‌ام. برخي از آن قواعد را در آسيب شناسي موسيقي عامه پسند و فهم وجوه زيبايي‌شناسانه آن مي‌توان بکار برد.‏

‏* در کتاب «گنج سوخته»، مطلبي از يکصد سال قبل نقل شده به اين مضمون که يک شرکت گرامافون انگليسي، براي بررسي جامعه ايران و اين‌که آيا مردم ايران از چنين دستگاهي استقبال مي‌کنند يا خير، يک جامعه‌شناس را به ايران مي‌فرستند. اين فرد در سال 1906 گزارشي مي‌نويسد که در آن وضعيت فرهنگي ايران را بررسي مي‌کند. جالب است كه اگر ما امروز آن گزارش را بخوانيم، مي‌بينيم که با وجود اين همه تغيير و تحولي که در جهان به وجود آمده، مردم ايران در بيش‌تر موارد هنوز هم همان مردم صد سال پيش هستند. يکي از بزرگترين معضلات فرهنگي ما اين است که همه ما در همه ‌زمينه‌ها کارشناس هستيم. در هر زمينه‌اي که بحث باشد، همه اظهارنظر مي‌کنند و بر نظرشان هم اصرار مي‌ورزند. احتمالاً به همين دليل است که حتي يك اظهارنظر ساده هم با حمله ديگران روبه‌رو مي‌شود؛ من در معدود نقدهايم، بر آلبوم‌هاي موسيقي و موسيقي‌فيلم‌ها، حق كوچكترين ارزش‌گذاري را ندارم. به نحو حيرت‌انگيزي همه مطبوعاتي‌ها از دبيرسرويس و سردبير گرفته تا خواننده و هنرمند اعتراض مي‌كنند و ادعاي کارشناسي دارند؛ اگر ما بخواهيم کار کارشناسي درست انجام بدهيم، چگونه مي‌توانيم؟‏

ـ اگر کار کارشناسي را با نظارت و هدايت کارشناس آموزش‌ديده و استادديده و امتحان پس‌داده انجام دهيم و به اصطلاح علمي، کار را درست انجام بدهيم، در اين صورت تمام کارهايي كه نادرست انجام شده باشد، نمايان مي‌شود، اما تا وقتي که کار درست را انجام نداده‌ايم، همه فکر مي‌کنند که کارها دارد درست انجام مي‌شود! وقتي کار کارشناسي انجام نشود، طبيعي است که همه خود را کارشناس بدانند، اما هنگامي که بخواهيم به دنبال يک کارشناس براي انجام درست يک کار برويم يا مي‌بينيم که حتي يک نفر کارشناس هم وجود ندارد و يا پس از يافتن کارشناس متوجه مي‌شويم که چه حجم عظيمي از کار‌ها غلط انجام مي‌شده است.

يکي از نشانه‌هاي آگاهي درست، آگاهي به روش‌هايي است که تاکنون آنها را درست مي‌پنداشته‌ايم، ولي الآن آنها را غلط مي‌دانيم. با اتکا به اين منطق، رفته‌رفته بر همگان آشکار مي‌شود که ممکن است کسي استعداد داشته باشد و اثر هنري هم خلق کند، ولي الزاماً کارشناس نباشد و برعکس.‏

‏* آيا اين‌که ما ايراني‌ها دوست داريم از ديدن و شنيدن چيزهاي جديد و نو، حتي اگر نادرست هم باشند، حيرت‌زده بشويم، از ايرادهاي ما است؟‏

ـ انسان دوست دارد که با ديدن چيزهاي جديد دچار حيرت و هيجان بشود. نوآوري به طور کلي موجب هيجان و گاه حيرت مي‌شود، اما نوآوري در جامعه ما چون اصولي انجام نمي‌شود و به صورت کاذب شکل مي‌گيرد، دچار معضل مي‌شود، گاهي به شکل يک کمدي کلاسيک درمي‌آيد و گاهي هم به صورت رفتار ملانصرالديني بروز مي‌کند. علت اين وضعيت اين است که راههاي رسيدن به نوآوري اشتباه است. روش ايجاد نوآوري و هيجان و حيرت، اگر منطقاً درست‌ باشد، باعث مي‌شود که نوآوران و مخاطبان آنها، مرتباً در حال خلق و نقد باشند.

يک نمونه سالم از نوآوري در حيطه نقد، هوشنگ حسامي منتقد تئاتر بود که هر بار که نقدي مي‌نوشت، نکات جديدي را در تئاتر مي‌ديد، و بيان مي‌کرد. همه منتظر بودند تا يک نمايش به روي صحنه برود و او حرف تازه‌اي بزند. به عبارت ديگر برخي تئاتر را به خاطر نقدهايي که او بعداً مي‌نوشت، مي‌ديدند و يا اجرا مي‌کردند. براي خود من حيرت‌آور است که اين فرد چگونه چنين نقدهايي مي‌نوشته است؛ آن هم در 4 يا 5 دهه قبل!

وقتي نوآوري، خارج از منطق خودش مطرح شود سر از هوچي‌گري و مونگوليسم فرهنگي درمي‌آورد. در چنين فضايي عده‌اي با هوچي‌گري مي‌خواهند حرف بزنند و حيرت ايجاد کنند، ولي دستشان خالي است. در حقيقت مي‌خواهند عوام‌فريبي کنند، چون از دانايي و معرفت تهي ‌هستند.



 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 18:13 |

                   ما منتقديم

رسيدن يك مجله آن هم از نوع تخصصي و موسيقايي به شماره‌ي صد در اين ديار براي هر روزنامه‌نگار و علاقه‌مند به حيطه‌ي مطبوعات غبطه‌برانگيز و غرورآميز است، چراكه همگان از مشكلات متعدد و گريبانگير اين عرصه آگاهند. مهدي ستايشگر مديرمسئول و سردبير ماهنامه‌ي هنر موسيقي هنرمند و پژوهشگري است كه به همراه چند روزنامه‌نگار سخت‌كوش از عهده‌ي اين مهم به خوبي برآمده است. با وي درباره مجله و  نيز در خصوص زندگي اش به گفت‌وگو نشسته‌ايم:

 

 

قبل از اينكه به مجله‌ي هنر موسيقي بپردازيم از سابقه‌ي پژوهشي شما شروع مي‌كنيم، درواقع، شما اولين نفري بوديد که فرهنگ سه جلدي واژه‌نامه‌ي موسيقي ايران را به اين گستردگي نوشتيد.

با توجه به مشكلات بعد از انقلاب كه براي بسياري از خانواده‌ها از جمله مشكلات مادي و معنوي، ما هم بي‌نصيب نبوديم. من به تدريس موسيقي و سنتور پرداختم، اما اين كافي نبود. مدتي در مركز پژوهش‌هاي فوق برنامه‌ي تربيت معلم، در هنرستان موسيقي و به طور خصوصي هم تدريس مي‌كردم، همچنين كارهاي اجرايي داشتم مثل كنسرت سال 1368 در اروپا، ولي از آن كنسرت كه برگشتم، به اين فكر افتادم كه به پژوهش بپردازم. خداوند لطف كرد و توانستم واژه‌نامه را بنويسم، اول مي‌خواستم واژه‌هاي موسيقايي فرهنگ معين و دهخدا را درآورم، بعد كم‌كم کار گسترده‌تر شد و به همه‌ي واژه‌هاي موسيقي در زبان فارسي ختم شد. اين كار پيش از آن انجام نشده بود و من هيچ الگويي نداشتم ولي سعي كردم تا حد امكان كامل انجام شود. با كتابخانه‌ي آستان قدس رضوي و كتابخانه‌هاي داخلي و خارجي ديگر مكاتبه داشتم، آن‌ها لطف كردند از كتاب‌ها كپي گرفتند و براي من فرستادند كه توانستم اصطلاحات قديمي‌ را از آن كتاب‌ها استخراج كنم و اين موجب شد يك دوره مطالعه‌ي متون قديمي را نيز انجام دهم. پژوهش‌هاي شادروان تقي بينش بسيار راهگشا بود به خصوص از نظر واژه‌هاي مقاصدالالحان و جامع‌الالحان كه خيلي جاها از نظرات ايشان استفاده مي‌كردم.

اين كار چه مدت زماني طول كشيد؟

جمع‌آوري واژه‌ها از سال 1368 آغاز و يكسال طول كشيد و در موسسه‌ي انتشارات روزنامه اطلاعات چاپ و منتشر شد.

و خوشبختانه جاي خود را نيز پيدا كرد.

البته اوايل - مثل هر كار جديدي كه مي‌آيد- گمنام بود، ولي كم‌كم جاي خود را باز كرد. لازم است اينجا ذكر كنم در جلد سوم كه به عنوان نام‌نامه‌ي موسيقي ايران زمين است، بيشتر مقصود من موسيقي گذشته و موسيقي‌دانان آن دوره بود، اما احساس كردم نمي‌شود از استاداني چون شهناز، پايور، كسايي و ... حرفي نزد. به هر حال وصل شد به كساني كه در قيد حيات‌اند و بعد از چاپ، اين گمان را برانگيخت كه چرا نام برخي نيست، البته بعضي از افراد بعد از آنكه چاپ اين كتاب كارهاي بزرگي كردند و مشهور شدند. به هر حال من در مقدمه نوشتم كه اين نام‌نامه‌ي موسيقي‌دانان معاصر ما نيست.

سه جلد پشت سر هم چاپ شد؟

بله، هركدام در يك سال در طي سال‌هاي 1374 تا 1376. يكي از مشكلات من همان‌طوركه گفتم عدم وجود الگويي براي اين كار بود.

يعني به شيوه‌ي «مرضيه»‌ي اين ديار، هرکس، هر كاري در زمينه‌ي پژوهش موسيقي بخواهد انجام دهد، بايد از اول خودش طرح را ابداع كند و درواقع چرخ را اختراع کند!

بله، اين مصيبت را من هم داشتم! دوستاني داشتم که كمكم كردند مثل دكتر حميد طبيبيان-هم دوره دانشگاهم و استاد برجسته‌ي زبان و ادبيات عرب و مترجم لاروس عربي فارسي معروف-. يكي از خواسته‌هاي من اين است كه تا زماني كه در قيد حياتم، فرهنگستاني باشد تا بتوانيم اين واژه‌نامه را به صورت يك دوره كامل‌تر چاپ كنيم. فكر مي‌كنم واژه‌هايي هست كه بايد در آن‌ها تجديد نظر شود، بايد كم و زياد شود. اما متاسفانه اين كار به طور انفرادي براي من امكان‌پذير نيست، الان پيشنهاد شده كه واژه‌نامه را روي مولتي مديا بياورند، يك تغييراتي آنجا بايد بدهيم كه در مرحله‌ي انجام و بازخواني هستيم، اما اين فرهنگ جاي كار زيادي دارد و شايد يك برابر و نيم نسخه‌ي قبلي بشود.  البته حجم مهم نيست، اين كار بودجه و نفر مي‌خواهد. واژه‌هاي موسيقي در آثار زبان فارسي مانند آثار مولانا كه آن را در كتاب «رباب رومي» پژوهش كرده‌ام، را مي‌شود به آن اضافه كرد و به شكل يك فرهنگ موسيقي جامع نوشته شود تا از هر نظر احتياج رفع شود. من با توجه به حجم كارهاي زيادي كه دارم يك نفره برايم قابل انجام نيست.

به چه كارهايي مشغول هستيد؟

تدريس موسيقي، تكميل مجموعه‌‌ي شعر و بخشي از نوشته‌هايم براي چاپ ...

سبك شعرهايتان، نو است؟

خير كلاسيك است. يكي از آخرين شعرهايم، چامه‌اي‌ست كه بخش از آن مدتي پيش در ماهنامه‌ي ‌هنر موسيقي چاپ شد با مطلع:

بخوان آريايي سرود رهايي

كه نشناسد اين ره مگر آريايي

كه به‌ نوعي نقد همين روزگار است. مجموعه‌ي غزلياتم نيز سال‌ها پيش چاپ شده است.

چه پژوهش‌هاي ديگري داشته‌ايد يا در دست كار داريد؟

من به تعداد آن‌ها فكر نمي‌كنم، به كارهايي كه نكرده‌ام فكر مي‌كنم. حجم و تعداد صفحه مهم نيست،‌ محتوا را بايد دريافت. واژه‌نامه‌ي موسيقي شش سال كار برد و از آن كارهايي بود كه فكر كردم خودم بايد انجام بدهم و ديگري بررسي موسيقي آثار مولاناست كه اولين‌بار است که راجع به مولانا، بدين‌گونه صحبت مي‌شود. موسيقي در آثار مولانا مسئله‌ي مهمي‌ بود كه وقتي تمام شد، در سخنراني‌هايم، در دانشگاه‌ها و مراسمي كه براي مولانا برگزار مي‌شد، يا در خارج از كشور، هر جا که صحبت شد، حتي در اجلاس مولانا در تهران، گفتم که بايد يك بار ديگر، مولانا را بايد با ديد موسيقايي نگاه كرد. با ديد فقهي يا حكمي يا فلسفي ديده‌ايم، همين طور با ديد ادبي و عرفاني همه آثار او را بررسي كرده‌اند، اما بايد با ديد موسيقايي يك بار ديگر آثارش را بايد ديد؛ به شهادت همين كتاب « رباب رومي». اين دو جلد كتاب، منحصر است به موسيقي در كليه‌ي آثار مولانا. در انتهاي اين كتاب، كار جالبي از نظر موسيقايي انجام شد كه اوزان موسيقايي مولانا را تقطيع كردم، يعني الان هر موسيقيداني -چه ايراني باشد چه خارجي-  كه نت مي‌داند اگر با زبان فارسي هم آشنا باشد، مي‌تواند وزن شعر مولانا را پيدا كند و وزن يك شعر را كه پيدا كرد، همه‌ي غزل همين وزن را دارد. يعني تمام اشعار موسيقايي مولانا تقطيع شده است و به چند گونه تقطيع: اتانين، افاعيل و تقطيع نت‌نويسي، تقطيع واژه‌اي. رباب رومي‌الان در شرف تجديد چاپ در انتشارات جديد‌التاسيس «هنر موسيقي» است. در مورد نام كتاب هم بايد بگويم رباب يك اسوه‌ي موسيقي است و نام يك ساز(كه همواره با مولانا همراه بوده) كه تلفيقي با رومي -شهرت جهاني مولانا- پيدا كرده است.

كتابي هم تحت عنوان «ويژگي سنتور» داريد، آن را کي منتشر كرديد؟

بله، «ويژگي سنتور در موسيقي ايران» در سال 1364 چاپ شد.

ممكن است كمي درباره آن توضيح دهيد؟

من با استاد مهدي ناظمي - ساز ساز- خيلي نزديك بودم به طوري‌كه مراوده‌ي خانوادگي داشتيم. من ديدم که بهتر است آموخته‌هايم از ايشان را به صورت نوشته درآورم. تجربه و سنم كم بود ولي حوصله‌ام زياد. اين كتاب شامل نقش سنتور، ابعاد و اندازه‌هايش در يك جلد، در9 بخش است كه يك بخش آن سازسازي و يك بخش آن هم در موارد اجراي سنتور است.

كارهايي كه تاکنون انجام داده‌ايد، همه به هم مرتبط بوده‌اند. مثلاً يک فرهنگ موسيقي نوشتيد يا سازي به اسم سنتور را پژوهش كرديد. جالب اينکه كار شما درواقع گردآوري و پژوهش در كنار اجرا و تدريس بوده است. شايد در بين اهالي موسيقي کمتر کسي را با اين ويژگي‌ها پيدا کنيم. آثار موسيقي هم داريد؟

كارهاي اجرايي موسيقي زيادي داشته‌ام ولي از نظر توليد كاري هست كه خودم روي اشعارم آهنگسازي كردم - به اسم «حال دل»- كه توسط انتشارات سروش منتشر شده است. به هر حال با توجه به مشكلات و كارهاي پژوهشي كه انجام داده‌ام و بسيار وقت مرا گرفتند، در زمينه ي توليد آثار موسيقي كمتر فعاليت كرده‌ام.

و اما به سراغ مجله برويم، با وجود تمام مشغله‌هايتان چگونه به فكر انتشار مجله افتاديد و به اين نتيجه رسيديد كه آدمي با سوابق كاري و تجربه‌ي شما، بايد بيايد كار مطبوعاتي انجام دهد؟ قبل از آن هم مطبوعاتي بوديد؟

خير. البته اهل قلم بودم و نوشته‌ها يا اشعارم در جاهاي ديگر چاپ مي‌شد، اما به صورت حرفه‌اي اهل مطبوعات نبودم. اين هم كاري بود كه دست عنايتي را در آن مي‌بينم. «دوم خرداد» كه آمد و اوضاع مطبوعات كمي بهتر شد، جايي نشسته بودم كه استاد برجسته‌ي عزيزي كه پير ماست، به من امر كرد كه جاي يك مجله‌ي موسيقي خالي است و كسي بايد اين كار را بكند كه هم اهل قلم باشد و هم اهل اجرا. بنده شرح آن را در يكي از شماره‌هاي مجله نوشتم كه وقتي مي‌خواستيم مجوز مجله بگيريم چه دشواري‌هايي داشتيم به عنوان نمونه با كارمندي در وزارت ارشاد برخورد كردم كه خيلي متعصب بود و مي‌گفت مملكت به مجله‌ي موسيقي احتياج ندارد.

تازه مي‌گوييد دوم خرداد شده و  فضاي کشور به اصطلاح تغيير کرده بود!

بله، دولت قبلي كه به هيچ وجه اجازه نمي‌داد. پس از دوم خرداد مثل اينكه دري باز شد. به هر حال كار را شروع كرديم و در شروع كار هم كم‌تجربه بوديم ولي به مرور سعي كرديم در حد توان مجله را با كيفيت بهتر پيش ببريم. حالا دوست دارم اين سؤال را از من بکنيد كه چرا هنر موسيقي شوراي تحريريه ندارد؟ تحريريه يعني كساني كه مي‌نويسند، ولي من مي‌خواستم و مي‌خواهم همه‌ي اهالي قلم و هنر تحريريه‌ي ما باشند و اگر منظور به تصميم‌گيري شورايي در تحريريه باشد بايد عرض كنم، اين مسئله هميشه براي من بود كه اگر مجله‌اي مي‌خواهد اداره شود، بايد هرگونه ديد و نگاهي در مجله وجود داشته باشد نه يك خط و روش خاص، من ديده بودم كه بعضي‌ها ممكن است در يك مجله نفوذ كنند و مدير مسئول، زماني به خود مي‌آيد كه كار مجله تمام شده است و البته اين مسائل بيشتر براي مدير مسئولي اتفاق مي‌افتد كه سوادش كم باشد و در مقابل سردبير كم بياورد. ولي گاهي مي‌بينيد که انديشه‌ي موسيقايي كنار مي‌رود و مجله صحنه ي جنگ مي‌شود و در آن خطي عمل مي‌شود. شما الان ببينيد كه مجله‌ي موسيقي ما هر عيبي که داشته باشد، خطي عمل نمي‌كند. شما در اينجا همه نوع انديشه‌ي موسيقايي مي‌بينيد، اما موسيقي اينجا مطرح مي‌شود و اين براي من مهم بوده و نخواسته‌ام كه ديدگاه مجله توسط يك عده‌ي خاصي با وجود انديشه‌ي خاصي هدايت شود. همان‌طور كه گفتم اهالي موسيقي اهل قلم بدون غرض تحريريه‌ي ما را تشكيل مي‌دهند.

و مي‌بينيم که افرادي با انديشه‌هاي مختلف با احترام به يكديگر در مورد موسيقي مطلب مي‌نويسند.

بله، در حالي كه ما داشتيم و ديديم و هنوز هم داريم، برخي از مطبوعات تنها داير شدند تا خطي عمل كنند.. من حتي با اينكه پسرم هم اهل قلم است و هم اهل اجراي موسيقي، گفتم ايشان هم در كنار بچه‌هاي ديگر باشد. در عين حال من اصلا در كار تخصصي بچه‌ها در دفتر ماهنامه دخالت نمي‌كنم. يكي از گله‌هاي بچه ها از من اين است كه چرا همه را در كار آنقدر آزاد مي‌گذارم؟ فكر مي‌كنم بچه‌هايي كه اينجا هستند، همه كار خود را بلدند. من حتي در مورد طرح روي جلد اعمال نفوذ نمي‌كنم. يعني كار تخصصي را به آدم كاربلد واگذار مي‌كنم. يكي هم مسئله‌ي سانسور است كه ما در مجله‌مان نداريم، ولي مراعات مي‌كنيم تا در مقاله‌ها به كسي توهين نشود.

خودسانسوري نمي‌كنيد؟

خير، ولي اگر نوشته‌اي توهين‌آميز باشد، به نويسنده مي‌گويم كه معناي مطلبت اين است. بعضي وقت‌ها نويسنده چنين منظوري نداشته و مي‌گويد خودتان آن را درست كنيد.

مجله‌ي هنر موسيقي دو  كار جالب مي‌كند: يك اينكه مطالب صفحه‌بندي‌شده را براي نويسنده‌ي مطلب مي‌فرستيد تا ببيند و نظر نهايي‌اش را بدهد. اين نهايت احترام به يک مطبوعاتي است؛ با فضايي که همه‌ي ما در روزنامه‌نگاري کشورمان مي‌شناسيم يا مثلاً به نويسنده‌ي مطلب مي‌گوييد جاي ما براي اين مطلب پنج صفحه است، اين را خودتان كوتاه مي‌كنيد يا ما قسمت‌هايي از مقاله را حذف كنيم؟ اين يکي نيز نهايت حق‌گزاري و رعايت شأن هر روزنامه‌نگارِ حتي تازه‌کار است و دوم اينكه دو روز بعد از انتشار با پيك حق‌التحرير بچه‌ها را مي‌فرستيد، با وجود اينكه شما مجله‌اي خصوصي هستيد. به نظرم اين نکات بايد در تاريخ مطبوعات ايران ثبت شود. اين را هم مي‌خواهم بپرسم که با توجه با اينكه آدم متمولي نبوديد، چگونه چرخ مجله‌تان به راه افتاد.

من يك اشاره‌ي كوچك اينجا بكنم، ما تا سال هاي 4-1363 هنوز از بي‌نيازان بوديم و وضع مالي خوبي داشتيم اما در سال 1364 اتفاقي در خانواده افتاد كه همه چيزمان را از دست داديم، حدود 11-12 سال خانه‌ي شخصي هم نداشتم، تا بعد وضع‌مان بهتر شد. من اين مجله را دو سال تمام، در منزل استيجاري خودم درمي‌آوردم. نويسندگان آنجا مي‌آمدند و  با هم كار مي‌كرديم. تا مدت‌ها با مشكلات دست و پنجه نرم كرديم و به اين شكل دوام آورديم، البته حضور خانم زرين نقش هم در بهبود وضعيت نشريه موثر بود..

از ابتدا ايشان در مجله بودند؟

خير، خانم زرين‌نقش از شماره 25 و رسماً از سال 1380 به مجله آمدند و خيلي زحمت كشيدند. علاوه براينكه ايشان ليسانس رياضيات است، دوره‌ي كامل روزنامه‌نگاري را هم گذرانده. ما اينجا يک گروه كوچك متخصص داريم. خبرنگارهاي ما تحصيل‌كرده‌ي موسيقي‌اند و هر خبرنگاري را براي تهيه و نقد و حتي گفت‌وگو نمي‌فرستيم.

گاهي هم گفته مي‌شود كه چرا با بعضي از استادان در مجله‌ي ما كمتر گفت و گو شده است. بنده همين جا لازم مي‌دانم كه اين مطلب حتما گفته شود، شايد يكي از دلايلش اين بوده است كه خود من حرفه‌اي مطبوعات نبوده‌ام، يعني 100% مطبوعاتي نبوده‌ام. براي يك فرد مطبوعاتي شايد خيلي عادي باشد كه وقتي زنگ مي‌زند به استادي، بگويند الان وقت ندارم دو ماه ديگر بيا! يا اصلاً مصاحبه نمي‌كنم و... براي من مشكل بوده و در گذشته هم وضع مالي ما مرتب نبود و نمي‌توانستيم يك خبرنگار براي اين كار بياوريم ولي سعي كرده‌ايم تا حد امكان با اهالي موسيقي گفت‌وگو داشته باشيم.

راستي چگونه اين مجله روي غلتك افتاد و اين همه وقت دوام آورد؟

هنر موسيقي، تا شماره 28-29 در روزنامه‌ي اطلاعات چاپ مي‌شد كه توزيع‌شان خوب نبود. مرجوعي‌ها زياد بود و بايد بررسي مي‌شد که علت چيست؟ بايد تيراژمان را كم كنيم يا توزيع را تغيير دهيم؟ وقتي بررسي كرديم، ديديم تعداد زيادي از مجله‌ها اصلا توزيع نمي‌شود. از آنجا بيرون آمديم و يادم است که سه شماره مجله منتشر كرديم و پولي نگرفتيم و بدهكار به روزنامه اطلاعات بوديم. اين بررسي‌ها توسط خانم زرين‌نقش انجام شد و شايد اگر ايشان نبود، مجله شكست مي‌خورد.  پس از 2-3 شماره فقط مجله را چاپ كرديم تا حسابمان صفر شود و دوباره به نقطه‌ي شروع رسيديم. آن زمان مجله آگهي نداشت، بيشتر اتكاي مجله به فروشش بود كه نبايد اين‌گونه باشد. منزل من هم استيجاري بود و بايد آنجا را تحويل مي‌داديم. اما دفتر مجله چه مي‌شد؟ پس بايد خانه‌اي مي‌گرفتيم كه يك اتاقش هم دفتر مجله باشد. دنبال جا مي‌گشتيم، جايي را گرفتيم و يكي دو ماه پولش را داديم؛ بدون آنكه از آن استفاده كنيم، گفتند كه نمي‌شود آنجا كار مطبوعاتي كنيد. تا اينكه دو سال در دفتر مرحوم حسين ملك - استادد سنتور- در دروازه دولت مهمان بوديم و پايه‌ي مجله، آنجا محكم شد. آنجا توانستيم آگهي بگيريم كه به مرور بيشتر هم شد. پس از آنجا دفتري در  پونك گرفتيم. زماني هم كه دولت، گمرك واردات ساز را 100% كرد، از نظر آگهي خيلي به ما ضربه خورد چراكه بسياري از كساني كه به ما آگهي مي‌دادند، از افرادي بودند كه ساز وارد مي‌كردند و نمايندگي داشتند و از آن پس ديگر نتوانستند آگهي بدهند. به هر حال مجله فراز و نشيب زيادي داشته است، ولي الان ديگر روي غلتك است.

الان دخل و خرج شما با هم مي‌خواند؟

 شايد اگر بخواهيم 100% اقتصادي فكر كنيم نه. ما كار اقتصادي نمي‌كنيم، كار ما فرهنگي است. ما الان مي‌گوييم خدا را شكر كه اجاره دفتر نمي‌دهيم. ما مي‌خواهيم كار فرهنگي انجام دهيم و بايد آنقدر پول باشد تا كار فقط بتواند ادامه پيدا كند.

هيچ‌وقت فكر مي‌كرديد که به شماره 100 برسيد؟

اگر عنايتي باشد چرا نه؟

تا به حال مشكلي با وزارت ارشاد داشته‌ايد؟

اگر بخواهيد بدانيد چند بار ما را خواسته‌اند، بايد بگويم يك دفعه داستاني نوشته بودم به نام «ياصنم»، داستاني واقعي بود كه من پرورشش دادم. در آن جمله‌اي بود: «چادر به شاخ مي‌انداخت» كه بازخوانان ارشاد معناي آن را متوجه نشدند و فقط ظاهر آن را ديده بودند، اين در ادبيات فارسي به معناي: «توجه كسي را جلب‌كردن» است و البته بعدا خانم سيمين بهبهاني به من گفت كه «چادر به چوب انداختن»  هم به كار به همين معني به كار مي‌رود. دوستان متوجه نشدند و نامه نوشتند که بيا و معناي آن را توضيح بده، در حالي كه در آن داستان منتظر مسائل جدي‌تري بودم كه با آن برخورد كنند، توضيح دادم و مشكل رفع شد. يك بار ديگر هم در سرمقاله‌اي در مورد قضيه‌ي مولانا كه گفته شده بود مولانا دشمن اهل بيت(ع) بوده است، من پاسخ مفصلي دادم كه مولانا نمي‌تواند دشمن اهل بيت(ع) و در كل دشمن كسي بوده باشد، براي اينكه صوفي بر اساس مسائل عقيدتي‌اش با همه‌ي جهان در صلح كل است.

با همه خلق جهان صلحم و اندر بَرِ من

جور اغيار و سر مرحمت يار يكي است

به هرحال، در بخش مديريت مطبوعات داخلي هم بر سر يكي دو جمله در آن سرمقاله با من برخورد شد، اما من نظر خودم را دادم. هر كس بايد در حيطه ي تخصص خودش صحبت كند. من در حيطه‌ي موسيقي، در شعر مولانا صحبت كرده‌ام، ولي اين را مي‌دانم كه مولانا دشمن اهل بيت نيست. مي‌دانيد اگر مقبره‌ي مولانا در ايران بود، با اين به قول آقايان «دشمن اهل بيت»، چه مي‌شد؟ همه‌ي دنيا التماس مي‌كردند كه بگويند مولانا از ماست. آن وقت، مولانايي كه هر كس مي‌خواهد به او نزديك شود حتماً بايد فارسي بداند، ما بگوييم از ما نيست و دشمن است!  يكي دوبار به اين شكل تا مرز لغو امتياز هم رفته‌ايم، ولي مشكل حل شد. ما منتقديم.

يعني مجله‌ي شما را علاوه بر يك مجله‌ي تخصصي موسيقي مي‌توان يك مجله‌ي انتقادي دانست؟

بله، ما منتقد بوده و هستيم و خواهيم بود. در يك نگاه مي‌بينيم موسيقي تنها هنري است كه به علت اختلاف‌هاي عقيدتي-ريشه‌اي بعضي از سران كشور ضربه‌ي پايه‌اي خورده است. سي سال است كه نيمي از صداي موسيقي كه صداي بانوان است خاموش شده. سيماي كشور سي سال است وسائل موسيقي را نشان نمي‌دهد و اين دو يعني قطع صداي بانوان و تصوير سازها را در سيما معلول امري فقهي مي‌دانند. از بين آقايان خيلي صريح موسيقي را لهو معرفي كرده‌اند، غافل از آنكه يكي از پايه‌هاي لهو بي‌منطقي است درحالي‌كه موسيقي سراسر عقلانيت و منطق است. موسيقيداناني كه نتوانستند با وضع موجود كنار بيايند، خانه‌نشين شده‌اند، درحالي‌كه اين وظيفه‌ي دولت‌هاست كه راه‌هاي پيشرفت و ارائه‌ي كار را براي كساني كه موسيقي را به صورت حرفه انتخاب كرده‌اند و درس آن را خوانده‌اند ايجاد شغل كند، اما برعكس است. امروز چهره‌ي ديگري رو شده است، جوان تحصيل‌كرده‌ي رشته‌ي موسيقي مي‌رود بعد از پشت سر گذاشتن ايام آموزش و تعليم و خدمت سربازي وارد جامعه شود، كاري ضبط مي‌كند و حالا توجه كنيد چه پيش مي‌آيد. همين جوان كارش را به شوراهاي قانوني كشور ارائه مي‌دهد و از آن‌ها مجوز شعر و موسيقي گرفته اما قدرت پشت پرده‌ي ديگري كه هيچكس نمي‌داند كيست، به فرزندان ما مي‌گويند حراست كار شما را در موقعيت عدم صلاح پخش نگهداشته است. فكر كنيد وقتي بدون پاسخ به هيچ‌گونه چرايي بگويند كارِ مجوزگرفته، اجازه‌ي انتشار ندارد، منِ پدر و مادر با اين جوان چه كنيم و چگونه به او پاسخ دهيم. چه كسي ضمانت مي‌كند فرزند جوان ما گرفتار غولان راه نشود؟ امروز بايد پاسخ به جوان‌ها را امري جدي گرفت. اينها لطمه‌هاي پايه‌اي است. سواي چند اهل موسيقي كه با وضع موجود كنار آمده‌اند و دست به سمفوني‌ ساختن‌شان عالي است، جمع قابل توجهي از اهالي موسيقي لطمه خورده‌اند. اگر پاي درددل آن‌ها بنشينيد متوجه مي‌شويد. بسياري از اهالي موسيقي بالاي 50 سال مانند امثال بنده بيمه نيستند. لطمه‌هاي آگاهانه‌اي كه يكصد سال است بر پيكر اين هنر ارزشمند وارد شده شايان بررسي بيشتر است كه بنده تحت عنوان «ستمْ تاريخي موسيقي» در مجله‌ي هنر موسيقي نوشته‌ام و ادامه دارد.

از پيشينه‌ي خانوادگي و هنري‌‌تان بگوييد.

من متولد 12 تير ماه 1327 هستم. تنها پسر يك خانواده‌ي فرهنگي-مذهبي بودم. پدرم مداح عارفي بود كه لباس روحاني داشت. متولد ماهان كرمان، شهر شاه‌نعمت‌اله بود و بزرگ‌شده‌ي شهر مشهد. مادرم، مرحوم قمربانو صفايي‌نعمت‌اللهي، دختر صفاعليشاه از شيوخ نعمت‌اللهي كه در خراسان و صاحب اجازه و خرقه بود. خانواده‌ي ما با صوت و خوانندگي به واسطه‌ي شغل پدرم كه خوشخوان، خوش‌صوت، آشنا به رديف و متخصص مثنوي‌خواني بود و قديمي‌ها منابرش ‌را به خوبي به ياد دارند،‌ عجين بود. به خانه‌ي ما هنرمندان رفت و آمد داشتند و از همان كودكي توجه من به موسيقي جلب شد، ضمن اينكه عربي و دروس قديمه هم مي‌خواندم. مثنوي‌خواني نيز يكي از كارهاي بسيار رواني بود كه در منزل ما انجام مي‌شد كه الان باب نيست، مثنوي‌خواني ظرفيت اين را داشت كه يك نفر سه ربع تا يك ساعت بخواند و شما لذت ببريد. الان نمي‌توان هر صوت را بيشتر از 5 يا 10 دقيقه تحمل كرد، درحالي‌كه در گذشته يك ساعت مثنوي مي‌خواندند. من در 15-16 سالگي مي‌خواندم، الان نواري دارم كه در 14 سالگي دارم كرد بيات درس پس مي‌دهم. بعد ديگر خوانندگي را ادامه ندادم به خاطر اينكه پدر مي‌گفت درست نيست و وضع كشور هم آنجور مي‌طلبيد و كم‌كم با سنتور آشنا شدم.

پدرتان با نوازندگي شما مشكلي نداشت؟

پدرم كسوت روحاني داشت، اما ساز گوش مي‌داد و مي‌گفت شنيدن ساز هيچ كس را به جهنم نمي‌برد!

پس چرا با خواندن شما مخالف بود؟

چون مي‌ديد که فرزندان برخي از روحاني‌ها كه آواز مي‌خواندند سر از كاباره در آوردند، براي همين مي‌ترسيد. يكي از خدمت هاي بزرگ هنرستان موسيقي و فرهنگ و هنر سابق اين بود كه بچه‌ها را از اين مكان‌ها دور كرد. آقاي برومند به من امر كرد ساز هم بياموزم. به سنتور علاقه‌مند بودم، به هنرستان رفتم و بعد طي امتحاني در خدمت استاد بزرگ فرامرز پايور ادامه دادم. در سال 1347 وارد دانشگاه تهران رشته‌ي علوم اجتماعي و - بعد- جامعه شناسي دوره‌ي شبانه شدم.

چگونه وقت مي‌کرديد به هنرستان برويد؟

كلاس‌هاي آزاد، هفته‌اي دو روز شبانه مي‌رفتم، ولي دائم با هنرمندان در معاشرت بودم.

سخن آخر؟

الان يكصدمين شماره‌ي مجله را منتشر كرديم، نمي‌دانم تا چند شماره عمرم كفاف مي‌دهد و مي‌توانيم ادامه دهيم، اما داريم كار را گسترش مي‌دهيم و تأسيس يک مؤسسه انتشاراتي را در كنار مجله آغاز كرده‌ايم، ولي با اين اوضاع خراب نشر كتاب و مجله، نمي‌دانم چه خواهد شد.

سپاسگزارم.

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 10:41 |

                         گريز از گرداب تقليد

                                                                                                              

                                                                                                               علی شیرازی

 

تصویر غم‌انگیزی که در این سال‌ها از موسیقی ایرانی در ذهن‌ها نقش می‌بندد در بهترین حالت ممکن شامل گروهی نوازندۀ هماهنگ است که به‌طور مکانیکی و تکنیکی خوب اما بی‌روح می‌نوازند. این گروه را در اکثریت قریب به اتفاق موارد، خواننده‌ای همراهی می‌کند که صدای او کاریکاتوری غم‌انگیز از صدای استادشجریان است. این تصویر مشمئزکننده انگار تا سال‌های سال تصحیح نخواهد شد؛ چون در نگاه اول، هیچ راهی برای گریز از این شرایط ناخوشایند به ذهن کسی خطور نمی‌کند. 

درست است که دامنه تقلید، تمامی اركان موسیقی اعم از خواننده، نوازنده و آهنگساز را فراگرفته است؛ اما بی‌تردید هنر آواز بیش‌ترین آسیب را از گزند بی‌امان تقلید دیده است و می‌بیند.

در این مجال و گفت‌وگوی پیش رو، نگارنده و هنرمند محترم محسن کرامتی، تنها فرصت یافته‌اند به بحث واکاوی انگیزه‌هاي مقلّدان از تقلید و سپس تلاش برای یافتن راه‌های اولیه و ابتدایی کشف صدای شخصی بپردازند.

امید که این دور، با افتادن در دست عاشقان تسلسل یابد و مقدمه‌ای باشد برای گریز هنرجویان و خوانندگان ایرانی از گرداب تقلید و تکرار.          

 

یک هنرجوی آواز ایرانی چگونه می‌تواند صدای طبیعی خودش را پیدا کند؟

من فکر می‌کنم اگر کسی تنها و تنها سعی نکند از کسی تقلید کند؛ خودبه‌خود صدای خودش را دارد؛ مسأله به همین سادگی‌است. منتهی الان همه می‌خواهیم شبیه به کس دیگری بخوانیم؛ مثل ایرج، گلپا، شجریان و شهرام ناظری.

یعنی تقلید فقط به شجریان منحصر نمی‌شود؟

نه، چون الان بیش‌تر صدای شجریان را می‌شنویم این‌گونه فکر می‌کنیم؛ ‎‎‎‎‎‎ْ‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ ولی خیلی‌ها هم هستند که از این الگو خوش‌شان نمی‌آید و می‌روند به‌دنبال الگوهای دیگر.

پس چرا به‌دنبال صدای خودشان نمی‌روند؟

بیش‌تر می‌روند یک الگوی دیگر پیدا و سپس از آن تقلید می‌کنند. این‌گونه است دیگر، وگرنه هرکس صدای خودش را دارد.

عجیب این‌که تقلید فقط به آواز سنتی محدود نمی‌شود و در موسیقی پاپ هم این تقلیدها را فراوان می‌بینیم.

بله، توی عرصه پاپ هم چندین ستار و داریوش و ابی داریم و همگی آگاهانه تقلید می‌کنند. این آگاهی البته از روی علم نیست؛ بلکه عمد دارند نسبت به این‌که صدای‌شان شبیه به کس دیگری باشد.

ریشه این تعمد چیست؟

مُد است؛ مثل شلوار جین که آن هم سال‌های سال است که مد است. می‌بینند آن صدا خیلی طرفدار دارد و سعی می‌کنند شبیه آن بشوند.

این‏‏، نوعی از خودباختگی نیست؟

رک بگویم بنیان آن بی‌فرهنگی و بی‌هویتی است. مثلا خانمی آرایش می‌کند؛ همه بدون این‌که بدانند به آن‌ها می‌آید يا نه، به همان شکل آرایش می‌کنند و خودشان را شبیه به او می‌کنند. همه می‌خواهند شبیه به کسی شوند که مقبول‌تر است.

یعنی دیگر هیچ‌ کس قدرت ریسک ندارد؟

نه، هیچ کسی نمی‌خواهد خودش باشد برای این‌که خودش هم نمی‌داند که کیست؛ خودش را پیدا نکرده و می‌خواهد به یک نفر دیگر شبیه باشد. از خودش غافل است و خود را نمی‌شناسد؛ کمترکسی خودش را می‌شناسد؛ چه در عرصه هنر و چه در عرصه زندگی.

مثل راننده‌های توی خیابان که وقتی همه در ترافیک گیر می‌کنند، یک نفر که می‌پیچد، بقیه هم به دنبالش مي‌روند؛ بدون این‌که بدانند او به کجا می‌رود.

بله فقط دنباله‌روی می‌کنند. در موسیقی هم همین‌طور است. فلان صدا مطلوب و معروف است و طرفدار دارد؛ پس من‌هم سعی کنم مثل او بخوانم و شبیه‌اش باشم. نتيجه اين مي‌شود كه خودت را از دست می‌دهی. وقتی سی سال مداوم یک کار را تقلید کنی؛ دیگر خودت را از یاد خواهی ‌برد. موضوع فقط تقلید سبک و شیوه نیست؛ چون آدم ناآگاه از ظواهر تقلید می‌کند؛ بنیان‌ها را نمی‌شناسد؛ از ظواهر شروع می‌کند و در همان ظواهر می‌ماند؛ چون هیچ‌وقت نمی‌تواند به عمق رسوخ کند.

آدم اگاه هم مگر نباید در یک‌سری چیزها تقلید کند؟

آدم آگاه تقلید نمی‌کند؛ اقتباس می‌کند. بین تقلید و اقتباس تفاوت‌هایی هست. آدم آگاه می‌داند که چه عناصری را بگیرد و به نفع خودش از آن‌ها استفاده کند.

ولی همان اقتباس هم از خود رسوب بر جا می‌گذارد.

بله و فرد آگاه در حد توانش می‌گیرد و استفاده می‌کند؛ البته به نفع خودش.

پس می‌توان گفت تقلید براساس برتر بودن مرجع صورت نمی‌گیرد؛ یعنی مقلد هیچ‌وقت به برتری مرجع نگاه نمی‌کند.

معمولاتقلید براساس رابطه مرید و مرادی است. اصلا این‌که تقلید‌شونده کی و چی هست مهم نیست؛ مهم این است که این فرد الان مطرح است. پس ما به دنبالش می‌رویم تا شبیه به او شویم؛ هر چه او می‌گوید ما گوش می‌کنیم و هر چه او عمل می‌کند آن را تکرار می‌کنیم.

در اين‌جا برتری تعیین‌کننده نیست. معیار فقط مطرح بودن و مد بودن است.چرا از بنان تقليد نمی‌کنند؟

چون بنان هیچ‌وقت مد نبود.

برخلاف معین که در این دوره مُد بوده است؛ با كيفيتي كه حتي نمي‌توان با استادي چون بنان او را مقايسه كرد. 

دقيقا،و یا چند تن از خوانندگان زن که سال‌هاست مد هستند. حالا اگر کسی نمی‌تواند مثل آن‌ها بخواند برای این است که به نزدیکی صدای‌شان هم نمی‌تواند برسد؛ اما من خیلی از خانم‌ها را دیده‌ام که شبیه به فلان خواننده می‌خوانند؛ در حالی که حتی صدای‌شان شبیه به او نیست.

پس می‌توانیم این‌گونه نتیجه بگیریم که آدم‌هایی که ناآگاه‌ترند می‌روند به سراغ معین و آدم‌های نخبه‌تر به دنبال شجریان.

این بستگی به معلومات و ارتباطات آدم دارد و این‌که در چه فضایی قرار می‌گیرد؛ با چه کسانی آشنا می‌شود و چه اشخاصی او را راهنمایی می‌کنند واصولا در چه محیطی رشد می‌کند؛ سپس به دنبال تقلید از کسانی می‌رود که در آن حیطه مطرح هستند.

دامنه تقلیدها اين چنيني فقط مربوط به الان است یا ريشه در سنت و فرهنگ کهن ما دارد؟

الان در شرایطی که ما زندگی می‌کنیم به خاطروجود وسایل ارتباط جمعی، آدم‌ها خیلی از همدیگر و همه چیز خبر دارند. قدیم‌ها این‌طور نبود؛ در گذشته عده معدودی توان و مجال و امکان این را داشتند که به هنر بپردازند ومثلا بخشی از زندگی‌شان را به موسیقی اختصاص دهند. به عنوان نمونه آقای قوامی سرهنگ ارتش بود ولی آواز هم می‌خواند وآقای ایرج[خواجه‌امیری] هم مثل او نظامی بود. این‌ها کار دوم‌شان خوانندگی بود؛ آواز کار اصلی‌شان نبود؛ ولی این امکان را داشتند که به این هنر بپردازند. بسیاری هم بودند که صدای خوبی داشتند ولی محدوديت ها اجازه خواندن به آن‌ها نمی‌دادو مثلا به آنهاتوصيه می شد برو درس ا ت را بخوان. همیشه به شکل‌های مختلفی جلو استعدادها گرفته می‌شد. مثلا خود من از بچگی عاشق نقاشی بودم؛ اما پدرم نمی‌گذاشت نقاشی کنم. زمانی که به دبیرستان می‌رفتم، مسابقات هنری نواحی تهران برگزار شد. آقایی به اسم خامنه‌ای - مسؤل امور تربیتی مدرسه‌مان - فهمید که من نقاشی می‌کشم و معرفی‌ام کرد تا در آن مسابقات شرکت کنم. در آن‌جا بود که تازه فهیمدم که قلم‌موی ويندزور و رنگ گوآش یعنی چه. آن وقت‌ها می‌رفتم بقالی سرکوچه آبرنگ‌های دوازده‌رنگی را که موجود بود می‌گرفتم و با قلم‌موی پلاستیکی و چند تار مو نقاشی می‌کردم. اصلا نمی‌دانستم که همچین چیزهایی هم وجود دارد؛ چه رسد به این‌که به آن‌ها دست پيدا کنم.

امروزه امکانات آن‌قدر زیاد شده که به‌راحتی اطلاعات اینترنتی در دسترس همه هست . انواع موسیقی را می‌توانی گوش کنی؛ الگوهای خودت را انتخاب کنی و به دنبال‌شان بروی. به سلیقه و نگاه خودت ‌می‌توانی به هر انداز‌ه‌ای که درک کنی و آگاهی داشته باشی؛ براساس همان آگاهی‌ها و شناخت، الگوی خودت را انتخاب ‌کنی. اما قدیم این‌جوری نبود؛ هر کسی با توانایی‌های خودش به پیش می‌رفت. هیچ وقت امکان این نبود که به سادگی به ده‌ها اثر موسيقايی گوش بدهی و مطلوب خودت را پيداکنی.

در آن زمان به این علت که تمامی ارتباطات آدم‌ها به محله‌های اطراف و چند آبادی بالا و پایین منحصر می‌شد؛ هر جایی برای به نوعی خودش یک ناکجاآباد به حساب می‌آمد. به نظرتان آیا د‌هات و محله‌های آن زمان ناکجاآباد بود؛ یا الآن که آدم‌ها خودشان را همه جوره در این دهکده جهانی و به زعم من برهوت مجازی گم کرده‌اند؟

زندگی امروزی، خود صورت دیگری از گمگشتگی است؛ این گمگشتگی به خاطر تربیت نشدن است. در گذشته آدم‌ها بی‌اطلاع و بی‌خبر بودند؛ الان خبر داریم؛ امّا آگاهی نداریم. این ناآگاهی، تربیتی و نهادینه شده است. الآن مثلا مرکز تعمیق و توسعه به پا می‌کنند؛ ولی برای رشد موسیقی هیچ کاری انجام نمی‌دهند.

یعنی موسیقی ما دارد به هرز می‌رود؟

بله و هرز رفتنش را داریم می‌بینیم. شما نگاه کنید بزرگان موسیقی ما درگیر مسائل خودشان هستند؛ یا تعارف تکه پاره می‌کنند و یا کنسرت مي‌دهند تا زندگی‌شان را بگذرانند. این سازهای ما سی سال است که همین شکلی هستند. به‌راستی به جز کارهایی که استاد قنبری به تنهایی کرده، چه کار دیگری درخصوص سازسازی انجام شده است؟

پس کارهایی که در مقاطعی انجام شده چی؟

هيچ‌وقت حمايت دولتی در کار نبوده. مثلا یک کلنل وزیری نامي پیدا شده گوشه‌ای از کار موسيقی را سامان داده و يا روح‌الله خالقی‌اي پیدا شده و کار دیگری کرده، اما چون کارهای‌شان ادامه نيافته، آن  موج تمام شده و ديگر تداوم پیدا نکرده، برای این‌که ازحرکت های بنیادین آن‌ها حمايت نشده است .

این بزرگان مثل موج‌هایی هستند که به نوعی مقلدان‌شان هم تا زمانی که آن‌ها زنده هستند، زنده‌اند...

من یادم هست زمانی که گلپایگانی مطرح بود، مد بود که در تمام محله‌ها یک نفر به شیوه گلپا می‌خواند.

گویا تعداد گلپاها خیلی بیش‌تر از "شجریان"های الآن بوده و...      

بله، خیلی بیش‌تر... با این‌که دوران اوج گلپایگانی بسیار محدود بود و دو سه سال بیش‌تر طول نکشید - چون ايشان بعدا مسير ديگری را انتخاب کرد - ولی همان چند صباحی هم که  مد بود، به هر محله‌ای که می‌رفتی یک گلپایگانی وجود داشت که به‌زیبایی چهچهه می‌زد؛ اما همگی‌شان فقط تقلید صرف می‌کردند. بعد اندک‌اندک گلپا کم‌رنگ شد و فیلم‌های فردین با صدای ایرج گل کرد؛ تا این‌که ظهورجشن هنر، جان تازه‌ای به موسیقی بخشید؛ البته با یک نگاه سنت‌گرایانه شدید. جشن هنر یازده ‌دوره برگزار شد - که آخرین‌اش در سال 1356 بود.- و در همین جشن هنر بود که استادشجریان مطرح شد. 

در دوره‌های برگزاری جشن هنر که فقط شجریان مطرح نشد؟ 

خیر، به جز شجریان، پریسا و شهیدی هم مطرح شدند و خیلی‌ديگرهم گل کردند. در کنار تشکيلات جشن هنر، مرکز حفظ و اشاعه نيزعاملی ديگردرجذب دانشجویان به سمت موسیقی سنتی بود و درنهايت موسیقی سنتی اعتبار بسیار زیادی پیدا کرد؛ خیلی جدی شد؛ بُعد فرهنگی آن رنگ تازه‌ای گرفت و این‌که: "آواز ایرانی را در هر جایی نخوانید"، از همان جا مد شد. اصلا موسیقی، دنیای دیگری پیدا کرد؛ مظاهر این‌گونه موسیقی هم لطفی، علیزاده، شجریان و پریسا بودند که مشکاتیان و طلایی هم به آن‌ها اضافه می‌شدند.در آن دوره از همه بیش‌تر لطفی مطرح بود و سهم بیش‌تری هم در رونق موسیقی  سنتی داشت. این‌گونه بود که الگوها محدود شد و همه شروع کردند به پیروی از اين الگوها، در آواز، آقایان همه می‌خواستند شجریان بشوند و خانم‌ها هم پریسا.

متأسفانه پیروی از مُد گاهی استعدادهایی را که به صورت بالقوه از فرد مورد تقلید قرار گرفته بهترند نابود می‌کند؛ مثلا خیلی صداهای از پریسا و شجریان بهتر داشته‌ایم که در گرداب تقلید از این دو به درجا زدن مشغول‌اند.

چيزهايي كه گفتم روند تاریخی مسأله بود؛ آن‌طور که از آن زمان در ذهن‌ من مانده است. خود من دانشجو بودم و به دنبال شجریان رفتم. انصافا هم خوب می‌خواند؛ تا حدی که من با یک آواز او به سمت صدایش کشانده شدم.

جالب این‌که شما وقتی به سمت شجریان رفتيد که هنوز صدای او مُد نبود...  

نه،هنوز مُد نبود. شجریان را هنوزنمی‌شناختند. من به خاطر صدای خودش رفتم به دنبالش، آن وقت‌ها در رادیو می‌خواند؛ بعد که به جشن هنر آمد؛ یک ماهور خواند و بعد سه‌گاه و نوا و راست‌پنج‌گاه. کم‌کم همه به سمت این خواننده و این سبک روی ‌آوردند و این در جامعه آوازی بدل شد به یک ارزش.

از کی شما متوجه این موضوع شدید؟

از سال 1352.

پس این‌گونه نبود که یک دفعه همه به طرف شجریان بیایند.

چرا، این اتفاق یک دفعه افتاد، البته اوج این داستان متعلق به دوره بعد از انقلاب است؛ اما از همان موقع توجه‌ها به شجریان معطوف شده بود. مثلا  لطفی دومین کارش را با شجریان اجرا کرد؛ همان تصنیف "غمت در نهان‌خانه دل نشیند" و آواز سه‌گاه را. اولین کار لطفی  را مرضیه خوانده بود - که خواننده مطرحی بود – و او دومین کارش را به شجریان داد. بعد، شجریان در سایه ارتباط با لطفی و برومند و دیگران، هر روز جایش محکم‌تر شد و شد شجریانی که امروز می‌شناسیم. پریسا البته خیلی کم‌تر این فرصت را یافت؛ چون بعد از انقلاب مجال حضور برای خانم‌ها وجود نداشت؛ پس رفت نشست توی خانه و کسی هم صدایش را نمی‌شنید. فقط شاگردانش آن شیوه را رواج می‌دادند.

اما از یک دهه پیش به این طرف شجریان حالتی آسمانی پیدا کرد. تا ده سال پیش خواننده ممتازی بود که همه دوست داشتند به موقعیت او برسند؛ اما از ده سال پیش به بعد شجریان به رؤیایی دست نیافتنی بدل شد و مقارن آن احساس کردیم که موسیقی سنتی به‌ویژه آواز - در حال رکود است. امروز با این‌که این موسیقی با رکود مواجه شده، اما بلیت کنسرت بم شجریان نایاب می‌شود و از همه جای ایران برای تماشای این کنسرت می‌آیند. دلیل این اقبال چیست؟

به این دلیل است که وقتی شجریان و علیزاده با هم شروع به کار کردند سر و صدای زیادی ایجاد شد. اولین کنسرت مشترک‌‌شان داشت که در ایران برگزار می‌شد؛ آن هم با آن بزرگی و ضمن این‌که نیت‌شان هم خیرخواهانه و برای کمک به زلزله‌زدگان بم بود و خب در اين سرزمين همیشه وقتی پديده‌اي گل می‌کند تا چندین سال یا حتی چندین دهه ادامه می‌يابد.

مثل شعر سهراب سپهری که دهه شصت دوران خوبی برایش نبود؛ اما از اواخر همین دهه یک دفعه تب سهراب سپهری فراگیر شد.

البته سیاست‌هایی توی فرگير شدن آن تب دخیل بود؛ چون شعرهایش عرفانی بود و زهر نداشت و به جایی هم برنمی‌خورد. در این‌که سهراب سپهری شاعر بزرگی است شکی نیست اما او در حد جایگاهی که شعرش رواج پیدا کرد، هم نبود. از آن طرف شاعری مانند حسین منزوی را هیچ کس ندید؛ در حالی که بسیار شاعرتر از همه این‌ها بود؛ خیلی تواناتر بود. من از همان اولین باری که منزوی به رادیو آمد و اولین شعرش را خواند؛ او را شناختم؛ یادش به خیر، دکتر هشترودی اورا معرفی‌ کرد. شعرهای بسیار زیبایی دارد؛ با تعابیر امروزی و قالب کهنه.

و بعد یک دفعه سهراب سپهری افول کرد؛ در همان دهه هفتاد که یک‌ دهه هم از رواجش نمی‌گذشت. 

برای این‌که آن تبلیغات کاذب بود. البته روند موفقیت در دنیای شعر با موسیقی خیلی فرق می‌کند.

به نظرتان آیا موسیقی ایرانی جوابگوی نیازهای روز هست؟

البته من با عبارت "جوابگوی نیازهای روز" زیاد موافق نیستم؛ چون هنر توی زمان خودش رشد می‌کند. ببینید الان چرا دوره رکود است؟ برای این‌که همه چیز راکد است. خب ما هم که توی خلاء زندگی نمی‌کنیم؛ ما در همین جا داریم نفس می‌کشیم؛ از همین فضا تغذیه می‌کنیم و حاصل می‌دهیم. مثل گیاهی هستیم که در این‌جا کاشته شده‌ایم و همان‌طور که پرورش پیدا کرده‌ایم؛ گل می‌دهیم. مجال بیش از این شکفتن ر انداریم يا  شاید هم این موسیقی توانش را ندارد. در این زمینه باید کار شود؛ ریشه‌یابی شود؛ من درجايگاهی نيستم که بگویم این موسیقی توان و ظرفیت دارد یا ندارد و نمی‌توانم نظر بدهم. باید یک کار وسیع گروهی انجام بشود ، مطالعه همه‌جانبه با بودجه‌های کلان و امکانات فراوان بشود تا به جایی برسیم که بشود گفت این موسیقی ظرفیتش را دارد یا نه. از طرفی وقتی هم‌خوانی قدغن می‌شود و یا با اندک تغییراتی در حیطه مسؤليت‌ها، حتی تا چند صباحی گفته می‌شود كه خانم‌ها حق ندارند روی صحنه ساز بزنند و اصلا بر صحنه نباید حاضر شوند؛ خب، توی این فضا دیگر چه انتظاری داری؛ همه چیز رنگ می‌بازد و بوی رخوت می‌گیرد.

و آن وقت بساط تقلید گرم می‌شود...

حتی خیلی‌ها از سر بیکاری به موسیقی می‌پردازند. مسأله این است که آن‌‌ها به علت این‌که نمی‌دانند چه کار کنند به کلاس آواز و نقاشی می‌‌‌‌روند و یا وارد سینما می‌شوند؛ برای این‌که نمی‌دانند چه کار کنند. ببینید؛ در قدیم کسی که به سینما می‌رفت؛ واقعا عاشق این هنر بود؛ مثلا ذاتا بازیگر بود. ولی الآن خيلی‌ها که در جا‌های دیگر قبول نمی‌شوند می‌روند به کلاس بازیگری یا موسیقی. من کسانی را دیده‌ام که فارغ‌التحصیل موسیقی هستند ولی کیفیت کارشان در حد کسی است که فقط شش ماه است ساز می‌زند. این‌ها همه درد است و در این فضا دیگر نمی‌توان انتظار رشد داشت. موزیسین ما این‌طوری موزیسین می‌شود و حتی ادعا هم دارد، چرا که مدرک تحصيلی دارد و در دانشگاه درس خوانده، نمی‌توانی او را نقد کنی، با آن‌كه یک خط هم نمی‌تواند نت بنویسد و بخواند؛ در حالی که مثلا رشته‌اش موسیقی است. در همه زمینه‌ها وضع به همین شکل است. من استاد دانشگاهی را می‌شناسم که نقاشی تدریس می‌کند و من می‌دانم که چه‌قدر بی‌سواد است و اصلا در حد درس دادن نیست. حالا شما ببینید آن بدبختی که می‌خواهد از این استاد، هنر یاد بگیرد چه چیزی از آب در خواهد آمد.

من فکر می‌کنم آدم‌ها در گذشته با توان‌مندی‌هایشان وارد یک عرصه می‌شدند و مرتب سوهان می‌خوردند و جلا پیدا می‌کردند؛ اما الان افراد به خاطر سرگشتگی‌‌هایشان، میان‌بُر می‌زنند. همیشه هم از این می‌ترسند که این ناآگاهی رو بشود و به ناچار یک "اَبَرچیز"هایی در ذهن‌شان می‌سازند تا بتوانند در پس آن افسانه‌های پوشالی، هاله امنیتی برای خود بسازند و در سایه آن به زندگی و عیش‌شان برسند.

دقیقا همین‌طور است. برای همین است که  اين همه تقليد ميبينيم.

به این ترتیب استعدادها نیز کور می‌شوند.

شاید اصلا استعدادی نبوده که کور شود. مثلا شما به مدارس نگاه کنید؛ کجا می‌روند بررسی کنند که کدام دانش‌آموزی در چه زمینه‌ای استعداد دارد. وقتی شما در این فضا باشید؛ چگونه می‌توانید  فی المثل از بالندگی صحبت کنید. حتی نمی‌توانیم حرف بالندگی را بزنیم؛ چه رسد به این‌که انتظارش را داشته باشیم. در خارج به بچه فرصت می‌دهند تا در همه زمینه‌ها تجربه کند. حتی حیوانات مختلف را می‌آورند که لمس کند تا اولا ترسش بریزد و بعد ببینند که این بچه به چه مقوله‌ای کشش دارد تا زمینه بروز استعداد و علاقه‌اش را فراهم کنند. یعنی خیلی آگاهانه و با مطالعه به بچه راه را نشان می‌دهند. اما در این‌جا یک نفر مثلا دکتر است و می‌آید به سمت آواز. این هم از سر بدبختی است که دکتر شده، در خارج شما کم‌تر کسی را پیدا می‌کنید که پزشک باشد و در عین حال آواز هم بخواند. آواز خواندن برای خودش منزلت و اعتباری دارد.

این یعنی این‌که ریل‌های آن‌ها درست تعبیه شده است، راستی ریل‌های ما چگونه‌اند؟

 اصلا ریلی درکار نیست، سنگلاخ است. هر کس به هر طرف که سیل او را ببرد، می‌رود. خود من - که آدم سمجی بودم و پای علايقم ایستادم و همه چیز را تحمل کردم - می‌خواستم نقاش بشوم و عاقبت معلم شدم. من از خدا می‌خواهم که همین امروز کلاسم را تعطیل کنم و به دنبال دلم بروم؛ ولی برای گذران زندگی ناچارم این کار را ادامه دهم. منٍ نوعی فقط به‌دلیل گذران زندگی، تبدیل می‌شوم به یک الگوی دست صدم از کس دیگری بدون این‌که خودم بخواهم. در واقع با پاي خودم نمی‌روم؛ سیل من را می‌برد. یعنی ما با جریان به پیش و پس می‌رویم؛ خودمان هیچ‌گاه انتخاب نمی‌کنیم. اگر من امروز امنیت مالی می‌داشتم ، تدریس آواز را رها می‌کردم و به طبیعت می‌گریختم. تنها آرزویم این است که هیچ دغدغه‌اي نداشته باشم و بروم توی طبیعت، توی بیابان راه بروم؛ برف ببینم؛ ولی چون امکانش نیست مجبورم این‌جا بنشینم تا عمرم تمام شود. 

یعنی هنرمند یک شمع مجازی است که می‌سوزد تا تمام شود؟

نه هنرمند، هنرمند است؛ اما مجالی ندارد تا خود را بروز دهد؛ چون درگیر گذران زندگی و اسیر پول شده است.

عجیب این‌که در کنار شجریان و هنر آواز، در خوشنویسی نیز می‌بینیم که همه از استاد امیرخانی تقلید می‌کنند.

بله، در خوشنویسی هم شما هیچ خطاطی را پیدا نمی‌کنید که یک اشاره یا رگه‌هایی از کار امیرخانی در کارش نباشد. دنیای خوشنویسی هم مثل بقیه هنرهاست.

این دلیل بزرگیِ دو استاد بزرگ خوشنویسی و آواز است و یا...

... البته که دلیل بزرگی آن‌ها هم هست؛ ولی پیش و بیش از آن، دلیل ناآگاهی ماست.

ریشه این مراد و مریدی در چیست؟

این مراد و مریدی، بدبختی اساسی فرهنگ ما است.

آیا می‌شود گفت که مراد و مریدی کارکرد درستی در دنیای قدیم هم داشته است یا خیر؟

نه، آثارش همین معضلاتی است که الان داریم می‌بینیم. اصلا سیستم مراد و مریدی - که نه فقط در ایران که در همه جای دنیا هست - همیشه حاصل بدی داشته است. این سیستم در هر نوع تشکیلاتی در همه جای دنیا مخرب است و آسیب‌های آن نسل به نسل می‌گردد. عواطف و احساسات مردم درگیر این مسأله می‌شود، شخصیت‌پروری و بت‌پرستی و همه این چیزها در کنار آن رشد می‌کند؛ چون مُرادان سفله‌پرور همیشه از این آبشخور سیراب می‌شوند و نمی‌گذارند هیچ کس راه رسیدن به هدف را خودش تجربه کند. در حالی که طی طریق برای هر فردی، شرایط و ویژگی‌هایی دارد که شخصا باید آن‌ها را بیازماید.

به قول شفیعی کدکنی نقل به مضمون بسیاری از چیزهایی که در مورد بزرگان عرفان وجود دارد؛ ساخته مریدان مفلوک است.

بله، افسانه‌ها را ما می‌سازیم وگرنه آن‌ها هم مثل ما آدم‌اند.

این مریدان مفلوک چه کسانی هستند؟

من، تو، همه ما، مایی که درگیر گذشته‌مان هستیم. ما که نمی‌دانیم به کجا باید برویم و هر که جلو بزند؛ به دنبالش به راه می‌افتیم. در حالی که موسیقی هنری چند وجهی است که نمی‌توان فقط یک وجهش را ارتقاء بخشید؛ باید همه وجوه آن را به بالندگی رساند.

ببینید، امروز یک نفر که اصلا گوش موسیقی ندارد و دهانش را که باز می‌کند خارج می‌خواند و ریتم را هم نمی‌شناسد؛ در کمال تعجب موزیسین می‌شود. بدبختی موسیقی ما در این است که موزیسین‌های‌مان اکثرا ریتم‌شناسی‌شان ضعیف است. این بدان معنی است که بنیان موسیقی خراب است و چه فاصله‌اي است ميان موزيسين ايرانی ومثلا آقای لئونارد برنشتاین - رهبر ارکستر و نوازنده پیانو – که وقتی لکچرهایش را گوش می‌کنی، می‌بینی او کجاست و موزیسین‌های ما کجایند. ايشان در جایی می‌گفت موسیقی انتزاعی‌ترین هنرهاست و با بیش‌ترین سرعت، تأثیر می‌گذارد. اما آن تأثیری که بر من می‌گذارد با دیگری متفاوت است. هر کسی استنباط خودش را از موسیقی دارد.

هنر انتزاعی یعنی هنری جدا از همه چیز.  شاید سازنده یک اثر موسیقیایی ادعا کند که اثرش در توصیف طبیعت است اما من همان را گوش می‌کنم و به یاد غصه‌هایم می‌افتم و تو گوش می‌‌کنی و شادی از آن استنباط می‌کنی؛ بنا به روحیه خودت. به همین دلیل است که موسیقی سنتی ما ممکن است یک انسان بیگانه را دگرگون کند؛ هر چند که چیزی از موسیقی ما متوجه نمی‌شود. موسیقی نه زبان نگارش است و نه زبان کلام یا تصویر، فقط صوت است. موسیقی وُکال یا آوازی هم حتي وقتی شما زبان بلد نباشید می‌شود موسیقی ناب. من به شخصه مثلا وقتی به موسیقی آفریقایی گوش می‌کنم، کلمات را که نمی‌فهمم؛ فقط با آن موسیقی ارتباط حسی می گيرم، با این‌که صدای انسان است و کلماتی هم در آن وجود دارد؛ ولی من با آن‌کلمات کاری ندارم. موسیقی تا این حد انتزاعی است. موسیقی اصلا قدرت توصیف ندارد. بیان موسیقی، بیان واقعیت نیست. مثلا در صحنه‌های ترسناک فیلم‌ها، آن‌چه می‌شنویم سکوت مطلق است. آدمی را می‌بینی که در تاریکی در حرکت است و هیچ صدایی نمی‌شنوی، آن وقت یک صدای ناگهانی تو را از جا تکان می‌دهد. زمانی صداهای مختلفی برای القای ترس ایجاد می‌کردند؛ اما حالاشايد به این نتیجه رسیده‌اند که سکوت بهترین وسيله برای القای ترس است؛ چون هیچ صدایی نمی‌تواند ترس را برساند. هرچند در سینمای ما معمولا از هیاهو استفاده می‌کنندو همه هم از روی دست یکدیگر تقلید می‌کنند. همچنان که وقتی یک تم در فیلمی گل می‌کند تا سال‌ها همان تم را تکرار می‌کنند.

اصلا انگار تقلید در جوامع عقب‌مانده بیش‌تر رواج دارد تا جامعه‌های پیشرفته.

چون در جوامع پیشرفته هر کسی به کار خودش مشغول است و وارد وادی‌ای که نباید بشود، نمی‌شود.

به هرحال در غرب هم این چیزها مُد است و تقلید وجود دارد، در ایران هم همان عوامل  -تکنولوژی، سرمایه و پول حاكم است ولی مثل این‌که چیز دیگری تشدید می‌کند این تقلید را.

نظام‌های اقتصادی حاکم بر آن‌جا به نوعی از هنرمندان حمایت می‌کند و اسپانسر آن‌ها هستند، همین حامیان مالی هیچ‌گاه به دنبال شنیدن صدای تکراری از کسی نیستند. آن‌ها به دنبال یک چیز تازه‌اند؛ چون در آن‌جا همه چیز در تازگی معنا دارد و کهنگی چندان طرفدار ندارد. حتی موسیقی کلاسیک هم طرفداران معدودی دارد؛ در قیاس با موسیقی پاپ. اما در این‌جا این‌طوری نیست. فلان خواننده شبیه به آن دیگری می‌خواند و چون قیمتش ارزان‌تر است می‌گویند تو بیا به جای او بخوان. بیماری اقتصادی باعث این آسیب‌ها می‌شود و اقتصاد معیوب باعث ظهور مقلد و رواج تقلید می‌شود. در واقع همان کسی که از خواننده ارزان کار می‌کشد تا شبیه به کس دیگری بخواند، باعث می‌شود که این کار دامنه پیدا کند. کسی هم که سرمایه‌گذاری می‌کند؛ ریسک نمی‌کند که به دنبال چیز تازه‌ای بگردد. چون او هم به دنبال راه مطمئنی می‌گردد تا سرمایه‌اش به مخاطره نیفتد پس به دنبال کالايی می‌رود که فروش می‌کند نه این‌که حتما تازه‌باشد.

چگونه است که همین محصول به اصطلاح هنری ناقص و سطحی، شأن و اعتبار هنری هم برای فرد مقلد به بار می‌آورد؟

به خاطر تبلیغات و بزرگ‌نمایی و به این دلیل که اثرش به فروش می‌رود. یعنی این‌که اعتبار هنری هم، از اقتصاد نشأت می‌گیرد. متأسفانه همه چیز به اقتصاد بستگی دارد. من خودم - که بیست و چند سال است که تدریس آواز می‌کنم – اگر به خاطر مسائل اقتصادی نبود، تدریس آواز را کنار می‌گذاشتم. هیچ‌گاه دوست نداشتم که در زندگی مجبور به تکرار بشوم. کهنه‌گرایی همان درجا زدن است که ظاهرش با رنگ و لعاب تزیین شده است. شما ببینید چه‌قدر از آلبوم "راز نو" تقلید شد و هنوز هم می‌شود.  از آن روز یک‌دفعه، هم‌خوانی مُد شد و شما به هر کنسرتی که می‌روید چند تا خواننده با هم در قالب گروه هم‌آوايان می‌بينيد.

البته کهنه‌گرایی به جز مسأله اقتصادی علل دیگری هم دارد.

عوامل دیگری هم دخیل‌اند؛ اما در جامعه ما بیماری اقتصادی موجب این معضلات شده است. ببینید، فلان خواننده سالی شش آلبوم بیرون می‌دهد؛ یک نفر نمی‌گوید دیگر بس است، خسته شدیم. چون ما از بس گرسنه مانده‌ایم هیچ‌وقت از یک چیز خوشمزه خسته نمی‌شویم و حتی به دنبال تغییر ذائقه هم نیستیم. این‌که شما گفتید چرا در خارج تقلید کم‌تر اتفاق می‌افتد، برای این است که در آن‌جا مجال تکرار به کسی نمی‌دهند. اگر کسی شبیه به "مایکل جکسون" بخواند اصلا هیچ کسی نگاهش نمی‌کند ولی این‌جا اگر کسی شبیه به "فرهاد" بخواند همه می‌گویند: به‌به، چه‌قدر شبیه به "فرهاد" می‌خواند و به سرعت از او حمایت می‌شود. ممکن است در آن‌جا هم کسی از مقلد مایکل جکسون خوشش بیاید؛ اما هیچ کس برای رشد آن شخص سرمایه‌گذاری نمی‌کند. به همین خاطر است که درآن‌جا هنرمندان همیشه ابتکارهای تازه‌‌اي رو می‌کنند.

شاید یک دلیل هم این باشد که ما ناکامی‌های تاریخی داریم. حرمان‌هایی که همه ما در طول تاریخ کشیده‌ایم و هر چیزی تداعی‌کننده آن تراژدی‌هاست. اصلا خوشی را تجربه نکرده‌ایم تا به دنبال خوشی‌های جدید برویم.

اصلا می‌ترسیم از تجربه کردنش. چون هر چیز تازه‌ای را تجربه کرده‌ایم؛ توی پوزمان خورده مثل مشروطیت و 28 مرداد، به همین دلیل مردم از هر چیز تازه‌ای می‌ترسند.

پس تلاش ما برای حفظ وضع موجود، به همین خاطر است؟

ما آن‌قدر بدبختی کشیده‌ایم، که همیشه دوست داریم گریه کنیم. اصلا شاید برای گریه کردن به دنیا آمده‌ایم، برای شادی به دنیا نیامده‌ایم و گریه‌های‌مان هم تمامی ندارد. حرف نو به میان نمی‌آید برای این‌که  از تکرار حمایت می‌شود. مثلا تا یک نفر می‌خواند؛ همه می‌گویند به‌به چه‌قدر شبیه به ناظری بود، شبیه به شجریان بود، چه‌قدر شبیه به علیزاده ساز می‌زد. هیچ کس نمی‌گوید که مضراب‌های این نوازنده مال خود اوست یا تحریرهای آن خواننده منحصر به فرد است. همه می‌خواهند شبیه به کس دیگری باشند. اصلا فرهنگ ما این‌جوری است. یک چیز خوب که پیدا می‌کنیم به سرعت می‌خواهیم آن را تکثیر کنیم. درحالی که بايد استعدادیابی ‌شود و از ابتدا بچه را طوری تربیت ‌کنند که خودش باشد. تازه ، درآن صورت هم وقتی فراغتی نباشد، حتی اگر خلاقیتی بالقوه موجود نیز باشد؛ باز هم به فعل در نخواهد آمد؛ برای این‌که دغدغه‌های ذهنی نمی‌گذارد. تو اگر رها نباشی نمی‌توانی کار نو انجام بدهی. من وقتی شروع به یک کار می‌کنم - مثلا کلام‌گذاری روی ردیف -  از خودم شروع می‌کنم به سانسور کردن تا یک وقت کلامی را نگذارم که توی ارشاد به آن گیر بدهند. من کار خودم را با سانسور شروع می‌کنم و وقتی سانسور می‌کنم؛ پس چگونه می‌توانم کار تازه‌ای را ارائه کنم تا شعر سعدی را می‌گذارم؛ ایراد می‌گیرند - سعدی‌ای که مال چند قرن پیش است -  خب، از همین جا جلوی خلاقیت گرفته می‌شود. خلاقیت زمانی معنا پیدا می‌کند که تو آزاد باشی. در نبودش، خلاقیت و نوآوری اصلا معنا پیدا نمی‌‌کند.

وقتی تست‌زنی  تشکیل‌دهنده فضای مفرط و مسلط بر نظام آموزشی می‌شود، دیگر کسی نمی‌تواند به هيچ سؤالي پاسخ تشریحی بدهد. یعنی از اساس، تشریحی وجود ندارد. بعد مثلا فلان آموزشگاه و بهمان مؤسسه می‌آیند به تو تست‌زنی یاد می‌دهند. یعنی سیستم آموزشی‌ای که در آن، سواد معیار نیست؛ بلکه مهارت در تست‌زنی و گزینه‌یابی مهم است. این همه موجوديت سیستم آموزشی کهنه ماست. در حالی که باید  بگذاریم بچه خودش انتخاب کند؛ می‌گویند: "نه فردا کنکور دارد." خود اجتماع و خانواده این اجازه را نمی‌دهند؛ چون درصد ریسک بالاست.

برای این‌که می‌ترسند. من به‌عنوان یک پدر دوست دارم دخترم در دانشگاه قبول شود. الان چه‌جوری تضمین می‌کنند؟ با همین تست‌زدن‌ها. روش معمول و متداول این است. من نمی‌دانم که معلومات دارند یا خیر ولی فکر می‌کنم بچه‌ها سواد ندارند، قدرت استدلال ندارند یعنی فقط حفظ می‌کنند. فقط معلومات کسب می‌کنند. بنابراین وقتی دانشگاه را تمام کنند؛ باز هم چیزی نمی‌دانند. فقط یک‌سری حفظیات دارند که حتی نمی‌توانند از آن‌ها استفاده کنند. برای این‌که نمی‌توانند آن‌ها را در کنار هم بچینید و ازشان استفاده کنند. مثل کتابخانه‌ای که کلی معلومات در آن موجود است اما کتابخانه به‌تنهایی چه فایده‌ای دارد؛ وقتی نتوانیم از آن استفاده کنیم و دانسته‌هايمان را به کار ببندیم؟ بچه‌ها این‌جوری رشد می‌کنند، این‌جوری از دانشگاه به جامعه می‌آیند.

و در کوتاه‌مدت خودشان می‌شوند استاد دانشگاه!

از استاد دانشگاه هم انتظاری نمی‌رود. من یک استاد فیزیک می‌شناسم که الان هم تدریس می‌کند. روزی این‌جا بود، من یک میزان‌الحراره برای دخترم درست کرده بودم، گفتم این جیوه یا الکلی که از این لوله بالا می‌آید به هرحال یک جایی می‌خواهد، این اگر خیلی درجه حرارتش بالا برود چه خواهد شد؟ اصلا چه جوری کار می‌کند؟  مثلا آن طرفش - در یک لوله دیگر - خلأ هست که این می‌تواند در آن خلأ بیاید بالا؟ اما آن شخص نمی‌دانست جواب من را چه بدهد؛ با این‌که فیزیک درس می‌داد. حالا این میزان‌الحراره  شايددویست سال پیش ساخته شده است؛ ولی او ساختارش را نمی‌دانست. برای این‌که او هم  - مثل همه ما - عُمری طوطی‌وار به تقلید مشغول بوده است. 

در آواز ایرانی یکی از معضلاتی که تحت عنوان پدیده‌ای تازه بر طبل تکرار و تقلید می‌کوبد همین صداسازی است؛ تازه می‌فهمم که صداسازی چه بوده  و از کجا مد شده است؛ منظورم صداسازی به این معنایی است که در این سال‌ها بر سر زبان‌ها افتاده و الّا طاهرزاده صداساز بود، بنان و همه خواننده‌های قدیم نیز صداساز بودند. اما اين صداسازي به معنایی که امروز به وجود آمده، در واقع یعنی "صدای‌شجریان‌سازی". می‌شود این‌جوری گفت که مبحث صداسازی نیز در نهایت مهارتی مانند تست زدن است. این سنت تست‌زنی در آواز، بستر تقلید را از مجرای صداسازی و در مرحله بعد به یک شیوه واحد خواندن، اجباری می‌کند.

ببینید، این‌جا ترویج الگوها سنت است. هر الگویی که مُد باشد ترویج خواهد شد؛ مُدهایی که ترویج‌شان به مصلحت است. این مسأله فقط محدود به موسیقی نیست. حالا در همه عرصه‌ها هست؛ در عرصه موسیقی هم هست. تازه، موزیسین‌های ما خودشان نیز به این مسأله دامن می‌زنند. مثلا فلان نوازنده که برای خودش تکنیک دارد، همه شاگردهایش را هم مثل خودش تربیت می‌کند و اگر آن‌ها جور دیگری بزنند، می‌گوید غلط است؛ حتي اگر درست باشد.

زيرا اگر بگذارد که هنرجو "طوری دیگر زدن و خواندن" را تجربه کند؛ ممكن است شاگرد، استاد را جا بگذارد.

نه، سیستم به‌طور سنتی به‌گونه‌ای است که استاد هیچ‌گاه جا نمی‌ماند. چون او استاد است و شاگرد فقط تکنیک او را تقلید می‌کند و نمی‌گذارد که هنرجو، خودش باشد. وقتی هنرجو تکنیک تازه‌ای را می‌خواهد پیاده کند یا یک جمله تازه‌ای بزند و بخواند؛ می‌گوید این چه کاری بود که کردی؟ شاگرد را عین خودش بار می‌آورد؛ نمی‌گذارد که شاگرد راحت باشد و خودش را پیدا کند. خود موزیسین‌های ما هم این عیب را دارند. مثلا من كه آواز درس می‌دهم؛ هرکسی را که عین من نخواند می‌گویم خواننده بدی است. هرکسی الگوهای مورد پسند خودش را رواج می‌دهد. اصلا به این فکر نیستیم که همدیگر را آزاد بگذاریم. باید فقط مطلب را یاد بدهیم. اصلا چه کار داریم که چه‌طور می‌خواند؛ این تحریر خوب است یا آن تحریر بد است؟

اتفاقا من فقط در کلاس شما دیده‌ام که در مواردی به هنرجو می‌گویید نمی‌توانم در این زمینه به‌خصوص برایت کاری بکنم. شاگرد هم چون با  اصلا با اين فرهنگ برخورد واقع‌بینانه ناآشناست - با خود می‌گوید این چه استادی است که نمی‌تواند برای من کاری بکند؛ در حالی که شما فقط نمی‌خواهید به او خیانت کنید. چون در زمینه‌هایی که باید توانا باشید؛ هستید. اما همه عادت کرده‌اند که همدیگر یا دست‌کم مُراد را به دروغ کامل ببینند.

عادت کرده‌اند به این‌که بهشان الگو بدهی و آن‌ها رونویسی کنند.

این‌جا، آن‌جایی نیست که بگویند تو اشتباه آمده‌ای. این‌جا همه دکترها برای همه مریض‌ها در همه حوزه های تخصصی نسخه می‌نویسند. اصلا فکر می‌کنم که یکی از دلایل مراد و مریدی همین ناامنی است. چون همیشه هم مراد و هم مرید هر دو در ناامني به سر برده‌اند؛ به لحاظ تاریخی. برای همین یکی شده‌اند تا یک چیز کهنه‌ای وضع موجود - را نگه دارند و هر چیز جدیدی را خطرساز می‌شمرند.

بله، تمام این معضلات همه دلایل ریشه‌ای و تاریخی دارد که احساس ناامنی یکی از آن‌هاست. خود من به خاطر احساس ناامنیِ شغلي است که نشسته‌ام این‌جا و درس می‌دهم. اگر احساس امنیت می‌کردم می‌رفتم به بیابان، نمی‌دانم چه کار می‌کردم ولی فعلا طبیعت من را به طرف خودش می‌کشد؛ اما نمی‌توانم بروم. مجبورم برای این‌که زندگی‌ام بگذرد در همین جا بنشینم.

الان مثلا اگر من شش ماه بروم به جایی دیگر مشغول به کار شوم و بعد به مطبوعات برگردم؛ هیچ روزنامه و هیچ خوانند‌ه‌ای یادش نمی‌آید که شش ماه پیش، علی نامی وجود داشته است. همین مختصری را هم که داریم از دست می‌دهیم.

همین حرف تو، نشانه ناامنی است. احساس ناامنی می‌کنی که این حرف را می زنی. اگر احساس امنیت می‌کردی حتی فکرش را هم نمی‌کردی. می‌رفتی و برمی‌گشتی و دوباره زندگی‌ات را می‌کردی ولی تو می‌ترسی. خیلی از کارهایی که ما می‌کنیم از روی ناچاری است. اگر بخواهی با دلت کار کنی باید گرسنگی بکشی.

من دوستی دارم که در تایلند درس می‌خواند؛ می‌گفت یک کارگر را دیدم که به فروشگاه آمده بود لباس بخرد وقتی با او صحبت کردم گفت من هندی هستم آمده‌ام و این‌جا کار می‌کنم. گفتم چرا آمده‌ای این‌جا؟ گفت برای این‌که من می‌دانم این‌جا روزی فلان قدر درآمد دارم و این تضمین شده است. آن مرد هندی با آن‌که در آن کشور غریبه بود؛ ولی چون احساس امنیت می‌کرد مانده بود و کار می‌کرد.

اما هیچ کس در عرصه نقاشی در ایران من را نمی‌شناسد؛ با این‌که نقاشی خوانده‌ام و چهل و پنج عنوان کتاب هم در باب نقاشی ترجمه کرده‌ام؛ يعني نقاشي براي من از نظر شغلي عرصه‌اي به شدت ناامن است.  

حالا در این حال و روز خراب برای آواز و موسیقی ایرانی، اگر کسی بخواهد رشد کند و خودش بشود، چه کار باید بکند؟

 خیلی کار سختی است؛ باید تمرین کند، بخواند، گوش کند؛ از همه کس، از قدیم و جدید و زن و مرد آواز گوش کند. حتی در خیابان یا در روستا اگر دید کسی می‌خواند باید بشنود. خودش تشخیص می‌دهد که کدام بر دلش می‌نشیند. هر کدام که به دلش نشست همان را یاد بگیرد. مجموعه‌اش بعدا می‌شود شیوه خودش با صدای خودش. نباید ادای کسی را در بیاورد.

تقلید در نقاشی با آواز چه فرقی دارد؟

هیچ فرقی نمی‌کند. هنرجوی نقاشی هم الگوبرداری می‌کند؛ که خدا را شکر من در نقاشی هم هیچ‌وقت این کار را نکردم برای همین نقاشی من شبیه به هیچ کس نیست. برای این‌که همیشه به دنبال اصل بودم. یعنی من دیدم مثلا پالت فلانی آبی –  نارنجی است. هر کس یک سلیقه رنگی دارد. پالت یعنی مجموعه رنگ‌هایی که یک نقاش به کار می‌برد. مثلا یک نفر کارهایش قهوه‌ای و سبز است و یکی هم کنتراست آبی و نارنجی در کارش وجود دارد. من هیچ‌وقت به دنبال این چیزها نبودم. فرمول‌هایش را هم به خوبی بلدم اما در هر لحظه‌ای که ‌می‌خواهم نقاشی کنم انگار که هیچ چیز بلد نیستم رنگ‌ها را با هم قاطی می‌کنم؛ تا آن رنگی را که دلم می‌خواهد به دست بیاورم. حتی رنگ‌هایم چرک هم می‌شود اما اشکالی در آن نمی‌بینم. چون من نمی‌خواهم کارم شبیه به کس دیگری باشد. بنابراين کار من شناخته شدنی نیست. یک کارم سبز است و کار دیگرم قرمز و یک کارم هم آبی. هیچ‌وقت کسی نمی‌تواند تشخیص دهد که این کار من است مگر این‌که امضایم را ببیند. همه ‌جور کار کرده‌ام و می‌کنم و هیچ‌وقت دنبال ثبت خودم نبودم. خودم را تثبیت نکرده‌ام تا بگویم من این‌جوری هستم. در آواز هم خیلی آگاهانه سعی کرده‌ام خودم را تثبیت نکنم وگرنه اگر می‌خواستم شبیه بخوانم؛ از همه این‌ها بهتر می‌توانستم شبیه بخوانم؛ چون همه چیزش را یاد گرفته بودم. از طرفي تُن صدایم نیز خوشبختانه شبیه به کسی نیست. می‌توانستم؛ اما نمی‌خواهم. من هر چه که هستم به خود بودنم افتخار می‌کنم. کوچکم اما خودم‌ام.

آن دوره تقلید در نقاشی چگونه طی می‌شود؟

ببین، آدم باید آگاه باشد وگرنه در همان دوره تقلید می‌ماند.

بستگی به معلم هم دارد؛ چون معلم، خودش به تنهایی ممکن است فرد را مقلد به بار بیاورد...

البته خودت هم باید باهوش باشی. من در دانشکده هنرهای زیبا که بودم کاری را به تقلید از استادم کشیدم؛ آقای جواد حمیدی خیلی به من در نقاشی چیز یاد داد ولی من آن را هم ول کردم؛ با این‌که چیزهایی مثل سادگی کارش را دوست داشتم.

یعنی هر چیزی که یک هنرجو تجربه می‌کند و به زمان هنرجویی دوره‌گذار اختصاص دارد؛ نباید همیشه تکرار شود. تازه هنرجو وقتی به مقام هنرمندی هم می‌رسد؛ همیشه در گذار است.

باید عصاره آن را بگیری؛ نه این‌که در رویه بمانی. آن استاد یک کلمه به من یاد داد [mothercolor] رنگِ مادر .ساده‌ترین راه هارمونیک کردن تابلو این است که تو از هر رنگی که دوست داری استفاده کن؛ منتهی یک رنگ به نام مادر هم داشته باش و هر رنگی را که داری استفاده می‌کنی؛ یک ذره از آن بهش اضافه کن.

شاید رنگ مادر آواز در صدای شخصی انسان است؛ یعنی صدای اریژینال و منحصر به فرد هرکس.

اگر کسی سعی نکند تقلید کند، تونالیته طبيعی صدایش محفوظ است. هر کس صدای خودش را دارد. وقتی اصرار کنی شبیه به کسی بخوانی آن موقع است که اختيار صدا از دستت خارج می‌شود. اما وقتی اصرار نداری، صدای خودت را داری.

در نقاشي مادِرکالر آن چیزی بود که باعث هارمونیک شدن و یک دست شدن کار می‌شد؛ از نظر رنگی. یعنی به وسیله آن هماهنگی رنگی حفظ می‌شد. عاملی که باعث وحدت می‌شد.

همان چیزی که پیش از آن‌که شما تابلو خود را امضا کنید، امضای‌تان در قلم و رنگ‌هایتان موجود است.

شاید، ولی من این‌جا  توی مایه‌های سبز کار کرده‌ام و آن‌جا قهوه‌ای – نارنجی. همه کارهای من سبز نیست.

در این‌جا - برای این‌که مادرکالر را در صداهای یک‌صد سال اخیر کشف کنیم كه بهترین‌شان از نظر صدایی ایرج و قمر بعد ظلی و افتخاری و بنان و روح‌انگیز و سه چهار تای دیگر بوده‌اند- بیش‌تر از ده خواننده نداریم که صدای‌شان بی‌نقص باشد؛ مثلا در خانم‌ها هنگامه اخوان بی‌نقص یا کم نقص است.  دیگران را نمی‌توانیم بگوییم که صدای‌شان نقص ندارد.

اگر اسم نبریم بهتر است.

به هرحال من حس می‌کنم كه این ده نفر شباهت‌هایی دست‌کم از نظر مرغوبیت صدا - با هم دارند.

توی آواز دنبال مادرکالر نگرد، چون هرصدايی مثل يک رنگ خاص است ، و نه يک مجموعه هارمونيک.

ولی این‌هایی که خوب می‌خوانند با این‌که صدای مستقلی دارند یک‌سری شباهت‌ها نیز با هم دارند. شاید می‌خواهیم به این نتیجه برسیم که هر آدمی تکنیک خودش را دارد ولی همه‌شان خوب می‌خوانند این‌هایی که من نام بردم تونالیته صدای‌شان در هر سه جای صدا یعنی بم، میانی و اوج یکی است و متغیر یا دارای نوسان نیست. بنان به هیچ عنوان تغییر نمی‌کند. ایرج خیلی کم تغییر می‌کند. قمر هم که شاید اصلا صدای بم نداشته است.

آن چیزی که رنگ و بوی هر صدای خاص را ایجاد می‌کند حالا حنجره است یا صوت یا تونالیته و باید بهش گوش کنیم تا حسی خاص را در ما ایجاد کند؛ يعني همان حس درونی‌ای که  می‌توانی بگویی من این هستم؛ چه چیزی است؟

دراين‌جا سلیقه است که باعث می‌شود یک‌سری چیزهایی را بپسندی که مثلا این خوب است و آن بد است. سلیقه و تربیت - یعنی عواملی که هر هنرجو و خواننده‌ای را ساخته در این قضیه دخیل است - معلومات، سواد، نگاه و کنجکاوی آدم است که در ذهنش سلیقه‌ای به‌خصوص را ایجاد کرده و حالامی‌گوید من این را دوست دارم یا آن را دوست ندارم. اما آن چیزی که خارجی‌ها بهش تمبر صدا یا زنگ صدا می‌گویند، مشخصه صدای هر کسی است. یعنی آن چیزی که صدای تو را از من متمایز می‌کند. در اصل امضای صدای آدم است. یعنی ویژگی صوتی هر کسی که یک صدا را از صدای دیگر متمایز می‌کند؛ تمبر صدا را دیگر نمی‌شود تقلید کرد. هر چه‌قدر هم که سعی کنی شبیه به کسی بخوانی، درنهایت از صدای تو مشخص می‌شود که یک صدای دیگر است و داری ادای شخص دیگری را در می‌آوری.

وقتی که حرف می‌زنی معلوم می‌شود که تو اصلا شجریان نیستی و این را دیگر نمی‌توانی پنهان کنی.

یک راهش این است که آدم از همان جایی که صدایش در می‌آید سعی کند آواز بخواند یعنی صدایش را عوض نکند.

صدایش را عوض نکند ولی اقتباس کند.

تکنیک یاد بگیرد برای این‌که درست بخواند؛ ولی صدایش را عوض نکند.

تکنیک هم برای اشخاص یک چیز واحد نیست؛ نوعی آزمون و خطاست که با فیزیک و روحیات هر شخص تفاوت می‌یابد.

البته در تکنیک  هم  مسايلی هست که یک صدا خیلی باید خاص باشد تا بتواند در عین حالی که تکنیک هم دارد،  خودش را متمایز نشان بدهد و این‌ کم پیش می‌آید. تکنیک از یک نظر که شما تسلط پیدا می‌کنید بر صدای‌تان و می‌توانید آن را مهار کنید خوب است. مثلا پاواروتی از بقیه خوانندگان اُپرا متمایز است اما دیگران متمایز نیستند. پاواروتی صدایش عطر خاصی دارد وآنی داردکه او را متمایز می‌کند درحالی که ديگرخواننده‌های اپرا در خیلی جاها صدای‌شان ازجهت تکنيک  شبیه به هم می‌شود.

"آن" در خوانندگی و صدا به چه معناست؟                                       

 نمی‌دانم، همان چیزی است که طبیعت به شخص داده است وگرنه اپراخوان‌ها نود درصدشان ازحيث تکنيک شبیه به هم می‌شوند. مثلا باریتون‌ها شبیه به هم‌اند، تنورها و سوپرانوها هم همین‌طور. کم پیدا می‌شود که"آنِ" یک شخص، صدای او را متمایز کند و همین شخصیت صدا هم باعث می‌شود که یک نفر بشود پاواروتی.

حالا چه‌طور باید این اتفاق بیفتد و یک نفر بداند که باید صدای خودش را کشف کند، اصلا صدای صحیح چیست؟

این‌ها همان بدبختی‌هایی است که ما درگیرش هستیم و باید به‌طور سیستماتیک و از پایه به آن‌ها پرداخته شود.

یا آن‌که شايد روزي از سر اتفاق درست شود. مثلا این دو تا استکان چایی که امروز سر این مصاحبه خوردیم با هم فرق داشت. دلیلش هم این است که محتوای بسته چای خشک قبلی درحال تمام شدن بود و مجبور شدیم آن را با یک بسته جدید مخلوط کنیم. شاید چنین چیزهایی باید کلاژ بشود یا با هم قاتی بشود؛ این هم یک جورهایی تقدیری است.

ما الآن درگیر همین تقدیرهايمان هستیم. هر چه پیش آید؛ خوش آید!

مثل یک پیت حلبی که افتاده توی جوی آب و به این طرف و آن طرف می‌خورد.

آخر، مجال و فرصت هم نبوده، به اضافه شرایطش. من فکر می‌کنم در مورد همان شخصیت صدا بحث کنیم بهتر است.

در زمینه شخصیت صدا هم، الآن یک آسیب‌ مشهود دیگری هم که می‌بینیم، این است که شخصیت صدای بیش‌تر خواننده‌ها جعلی و کپی‌کارانه است.

از آن زاویه دیگر نگاه نکن؛ این همه صحبت کردیم راجع بهش. شخصیت صدا مقوله دیگری است که هست و منکرش هم نمی‌توانی بشوی. به هرحال هر صدایی برای خود شخصیتی دارد.

به هرحال الآن روالی که وجود دارد دو تا است. یکی این‌که طرف را می‌فرستند به کلاس ‍ "صداسازی" - با همان عنوان معروف - و عنوان درست‌تری که من به آن می‌گویم، "صدای‌شجریان‌سازی". دیگر این‌که می‌فرستندش سرکلاس ردیف، که ردیف هم همان شیوه شجریان است. منظور از ردیف شجریان هم که پیداست تلفیقی است از شیوه ردیف دوامی و شیوه طاهرزاده. سر آخر اين‌كه هنرجو از هر دو راه كه وارد شود؛ به يك جاده يك طرفه بدون بازگشت مي‌خورد.

آخر ردیف را که فقط من درس نمی‌دهم که بشود گفت همه دارند شیوه ایشان را درس می‌دهند. ضمنا من فقط مطالب ردیفی را یاد می‌دهم و به صدای کسی کاری ندارم.

شما نه، ولی بیش‌تر مدرسان فعلی دارند شیوه شجریان را درس می‌دهند و اسمش را هم گذاشته‌اند ردیف آوازی.

به صورت کلّی دارم می‌گویم. می‌‌خواهم بگویم همه ما که این شیوه را درس می دهیم فقط شاگردان استاد شجریان که نیستيم. خیلی‌ها هستند که شاگرد آقای شجریان نبوده‌اند و دارند همین شیوه را  درس می‌دهند.

 این خود هنرجو است که مصر است صدایش را شبیه به کسی دیگر بکند.

آهان! در این‌ بخش هنرجو هم متهم هست.                                                                                                                                                                                                           

همیشه معلم‌ها هنرجویان را به این سمت تشویق نمی‌کنند. ممکن است که یکی هم بگوید که این‌طوری بخوان. شاید مثلا به خاطر باورهایی که دارد این کار را بکند ولی اکثرا این‌گونه است که فقط مطالب را یاد می‌دهند. گفتم که خود هنرجو می‌خواهد شبیه باشد. من هنرجویی داشتم که هم از من ردیف را یاد می‌گرفت و هم می‌رفت کار آقای شجریان را کپی می‌کرد و می‌آمد برای من می‌خواند تا نظر بدهم. خب من باید بگویم که فلان جای آوازت شبیه شد یا نشد دیگر، چون خودش می‌خواهد مثل او بخواند. یعنی می‌کوشید او را موبه‌مو تقلید کند.

و خلق را تقلیدشان بر باد می‌دهد.  

من نمی‌خواهم بگویم نکن این کار را، چه کار دارم؛ او صاحب اختیار زندگی خویش است و باید برای خودش تصمیم بگیرد. من اگر بلد باشم می‌گویم این‌جایش این‌جوری است. مثلا همین پسر جوانی که پیش از مصاحبه آمد و خواند؛ خودش دوست دارد که توی این مسیر بیاید. خب وقتی خودش دوست دارد من دیگر چه کارش می‌توانم بکنم.

رفع اعتیاد هم که به زور نمی‌شود کرد.

پایه از ابتدا کج است.

یعنی این‌ به شجریان هم منتهی نخواهد شد.

نه، اول گلپایگانی بود؛ بعد شد شجریان. حالا از ایرج شاید کسی نمی‌توانست تقلید کند وگرنه او هم مقلد زیاد می‌داشت.

تقلید از او سخت است؟

بله و تعداد کسانی که از ایرج تقلید می‌کردند خیلی کم بودند.

به خاطر مزیت‌های صدایش؟

برای این‌‌که نمی‌شود مثل او خواند. تا حالا مثلا از "اقبال آذر" چند نفر تقلید کرده‌اند؟

شاید هیچ کس.

کسی نمی‌تواند به آن فرم بخواند یا حتی نزدیک‌ او بشود.

پس چه‌طوری است که از شجریان می‌شود تقلید کرد؟

برای این‌که شیوه شجریان ساده به نظر مي‌رسد: سهل و ممتنع است. یعنی نمی‌شود تقلید کرد؛ اما همه دارند تقلید ناقص می‌کنند. در ظاهر به نظر می‌آید که ساده است.

یک‌سری موزاییک‌هایی از آن در تقلید بعضی‌ها وجود دارد و البته موزاییک‌هایی هم موجود نیست؛ چون مختص خود اوست.

یک‌‌سری چیزها ساده است تقلید کردنش و همه هم همان‌ها را تقلید می‌کنند؛ ولی بنیانی نیست. حاصل آن تقلیدها هم به‌طور دقیق مثل شجریان نمی‌شود.

آن بخش‌های ممتنعش چیست؟    

نمی‌دانم. شاید اگر می‌توانستم تا الان آنالیز کرده بودم. من هم همان صورت تنها را دارم می‌بینم.

پس می‌شود نتیجه گرفت که این تقلید در نهایت خوبی باز هم با ناکامی توأم است.

بله، ببینید شجریان از جوانی‌اش، صاحب صدای فاخری بوده، یعنی فقط تکنیک به تنهایی نیست، صاحب صدا بوده و بعد به مرور ،  خودش اشکالات صدای خودش را برطرف کرده است.

نسخه‌هایی را برای خودش پیدا کرده است؟

بله و به زیور تکنیک هم آن‌ها را آراسته است.

این‌ها قابل تجویز برای دیگری نیست؟

شاید هم باشد. ايشان باید بگوید چون همه چیز را به پسرشان یاد داده است.

او هم به نوعی خودش را تکثیر کرده است.

به هرحال صدای همایون شبیه به خودش است.

این هم مدلی از موفقیت محسوب می‌شود؟ 

حداقل توی آموزش می‌توانیم بگوییم که موفق بوده و استاد توانسته است این شیوه را به‌طورکامل به همايون آموزش دهد و این می‌تواند موفقيت محسوب شود.

یا شاید هم همايون به صورت ژنتیکی همه چیز را فراگرفته است.

نه، همایون از اول این‌جوری نبود. خیلی ابتدایی می‌خواند ولی الآن خوب می‌خواند و تکنیکش هم خوب است و همین نيز وجه مثبت پدیده صداسازی ب‌شمار مي‌آيد. من همیشه گفته‌ام که همايون یک نمونه خوب صداسازی است. همين که شجریان توانسته به فرزندش یاد بدهد پس یعنی این کار شدنی است.

ولی شجریان پدر‏، هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه تکراری از آواز بنان، را ارائه نکرد؛ با این‌که در مقطعی مشخص بود که به شیوه‌ او می‌خواند.

برای این‌که بنان به شجریان چیزی یاد نداد، شجریان خودش شیوه بنان را پیدا کرد، چون باهوش بود.

می‌بینیم که در چند دهه قبل، شجریان به خوبی از بنان گذشته است؛ امّا چرا امروز کسی نمی‌تواند از شجریان عبور کند؟

ببین، توی هنر دو تا مسأله مطرح است. یکی تکنیک و دیگری خلاقیت. خلاقیت یاد دادنی نیست. شجریان آدم خلاقی بوده است. او تکنیک را می‌تواند به پسرش یاد بدهد اما خلاقیت یاد دادنی نیست. نه تنها ایشان بلکه هیچ کس دیگری نمی‌تواند خلاقیت را یاد بدهد. خلاقیت یا با آدم هست و یا نیست. جزء طبیعت وجودی آدم است.

تازه بروز خلاقیت خودش در گرو آرامش و خیلی چیزهای دیگر است.

هزار عامل دیگر هم هست. یک نفر هم که خلاق است اگر مجال پیدا نکند شاید نتواند خلاقیتش را بروز بدهد؛ ولی به هرحال بعضی‌ها استعدادش را به صورت بالفطره دارند. یعنی طبیعت بهشان توان بروز خلاقیت را داده، مثل زن که می‌تواند بزاید اما مرد نمی‌تواند؛ به همین سادگی. در هنر خلاقیت منشأ زایش است و بعضی‌ها می‌توانند به زایش برسند. این نکته خیلی مهمی است که همه یادشان می‌رود که هر کسی که ردیف را یاد گرفت؛ هرکسی که آوازخوان شد؛ نمی‌تواند بنان و شجریان بشود. نمی‌تواند خلاقیت داشته باشد. چه بسا خلاقیت هم در عین ناآگاهی اتفاق می‌افتد. یعنی طرف، خودش هم نمی‌داند که خلاق است.

شاید وقتی آگاه نیست خلاق می‌شود وگرنه اگر آگاه باشد که خلاق نیست. راستی آگاهی و خلاقیت چه تنافری با هم دارند؟

به نظر من خیلی با هم تنافر ندارند. شاید کسی آگاه باشد، خلاق هم باشد ولی می خواهم بگویم که هر شخص ناآگاهی ممکن است خلاق هم باشد و در عین حال خودش هم نداند که خلاق است.

من گفتم که آگاهی، تا حدودی خلاقیت گریز هم هست؛  در شرایط آگاهی صد درصد چندان نمی‌شود خلاقیت را بیدار کرد.

من می‌خواهم بگویم که اين‌ها ربطی به هم ندارند. این آگاه بودن و دانایی، به خودی خود نمی‌تواند ضامن خلاقیت باشد. بستر خلاقیت باید در فرد وجود باشد حالا ممکن است آدم آگاه باشد و خلاق، یا این‌که ناآگاه باشد و خلاق. همین آهنگ‌هایی را که توی در و دهات می‌سازند؛ فکر می‌کنید طرف چه‌قدر سواد دارد؟

خلاقیت به‌صورت سر زده و ناگهاني گل می‌كند؛ اصلا با کمی احتیاط می‌توان گفت که هنرمندان غریزی خلاق‌تر از هنرمندان آگاه و حسابگرند.

آره، خلاقیت از آدم غریزی می‌بارد؛ مثل طراوت از این گل. این گل، گل است و این برگ هم برگ. این يكي ماهیتا برگ است و نمی‌تواند گل بدهد  و آن يكي هم ماهیتا گل است. خدا بیامرز دکتر عمومی از سویی مخالف ردیف بود و از سوی دیگر هر چه می‌گفتیم نمی‌پذیرفت که خلاقیت یاد دادنی نیست. البته راه‌های رسیدن به خلاقیت یاد دادنی است؛ ولی خود خلاقیت نه. توی هنر این‌گونه است که بعضی‌ها می‌توانند خلاق باشند و بعضی‌ها نمی‌توانند. اگر کسی تکنیک داشته باشد و زمینه خلاقیت هم درش وجود داشته باشد خیلی کارش رشد بیش‌تری پیدا می‌کند و اوج می‌گیرد و می‌درخشد. نکته مهم‌تر این‌که کسی که آگاه نیست و تکنیک ندارد ولی خلاقیت دارد ، آن خلاقیت در حد خیلی پایینی باقی می‌ماند و چندان شکفته نمی‌شود.

کاش می‌شد فاصله‌های هنر غریزی و تکنیک در آواز کوتاه‌تر شوند. کاش سیستم آموزش موسیقی به روزتر می‌شد. این توی فرهنگ ماست که همه چیز سینه‌به‌سینه است. همه چیزمان محدود است و نمی‌خواهیم آکادمیک بشویم. دلمان نمی‌خواهد این‌ها تکثیر بشود و همه آن را بلد باشند. مثلا اگر من آرشیو دارم، آرشیوم را نگه می‌دارم و به هیچ کس نمی‌دهم. این نگاه بدی است. تا این تفکر هست؛ وضعیت ما هم همین است. مدام باید ناله کنیم.

در این میان یک جور شائبه خود کامل پنداری هم در افراد وجود دارد.

نه این‌ها همه‌اش از بدبختی است؛ از خودکامگی و خود کامل پنداری نیست.

ولی، معمولا هیچ‌وقت استاد نمی‌آید به شاگردش راه رفتن را یاد بدهد. هنرجو همیشه باید یک جوری نزدیک استاد باشد که استادـمراد دستش را بگیرد. مراد هیچ‌وقت به مريد نمی‌گوید كه شاید تو بهتر از من تحریر بزنی، می‌گوید: "مگر ممکن است که تو بتوانی از من بهتر تحریر بزنی؟ فکرش را هم نکن". فقط برداشت‌های خودش را منتقل می‌کند. هیچ‌وقت سعی نمی‌کند ریل ایجاد کند. سعی می‌کند یک جوری  اگر این دو قدم می‌رود برگردد و دوباره یک قدم به سوی او بیاید. این در جامعه ما نهادینه است و ذاتا این‌جوری است. هر وقت من نوعی به جایگاهی می‌رسم، سعی می‌کنم تیمم را یک جوری بچینم که فردا نگویند معاونش از خودش بالاتر است.

این‌ها نشانه همان ناامنی است وگرنه اگر تو نیازی نداشته باشی به این کار برای یک لقمه نان، مهم نیست، می‌گذاری که معاونت از تو بالاتر باشد؛ چه ایرادی دارد؟

ایراد این است که رابطه‌ها سلطه‌جویانه است.

این‌ها همه‌اش از بیماری است.

هم من بیمار هستم هم او.

فرقی نمی‌کند همه‌‌مان بیماریم. وقتی شکم گرسنه باشد خیلی توجیه‌ها به وجود می‌آید همه داستان ما همین است.

پس اولین درس برای کشف صدا این است که آدم نه در بند نام باشد و نه در بند نان.

باید بداند که چه می‌خواهد.

مثل شریعتی که ايده " نداشتن و نخواستن " را مطرح كرد. چون داشتن من را محافظه‌کار می‌کند و خواستن من را ذلیل.  

و این داستان‌ حالا حالاها ادامه دارد...        ‌      

   

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 16:26 |

بگذار پرنده‌ها بخوانند...

                                                       علي شيرازي

 

مطربا بردار چنگ و لحن موسيقار زن

                       آتش از جرمم بيار و اندر استغفار زن

مطربا حسنت ز پرگار خرد بيرون‌تر است

                      خيمه عشرت برون از عقل و از پرگار زن

                                                  "مولانا"

مطلب ذيل پيش از بروز رخداهاي سياسي، اجتماعي اخير در كشور و صد البته واكنش برخي هنرمندان – از جمله استاد محمدرضا شجريان – به اين اتفاقات، به رشته تحرير درآمده است. اين حرف‌ها در واقع درد دل‌هاي يك هنرجوي قديمي آواز ايراني است كه به كار روزنامه‌نگاري و نقد موسيقي و فيلم اشتغال دارد و پيش از اين نيز از اين دست نوشته‌ها از وي در مطبوعات به چاپ رسيده است. بديهي است هر گونه انتساب و ربط‌دادن اين انتقادهاي خانوادگي و قدمت‌دار جامعه آوازي، به مسائل روز - با هدف بهره‌برداري سياسي از آن‌ها -ُُ پيشاپيش باطل است و بايستي خارج از اين چارچوب قرار گيرد.

                     ***

«حدود پانزده سال پيش، استاد گنجه‌اي که مسؤوليت رياست مرکز حفظ و اشاعه موسيقي را به‌عهده داشت، از من خواست تا يک دوره کلاس عالي آواز براي هنرجويان برگزار کنم و ايشان پس از مدتي بيش از يک‌صد نوارکاست براي من فرستاد تا گوش کنم و از ميان آن‌ها تعدادي را براي آموزش دوره عالي انتخاب کنم. بعد از اين‌که همه آن‌ها را به دقت شنيدم، ضمن اين‌که از وضعيت آواز به‌کلي مأيوس شدم، به آقاي گنجه‌اي گفتم که از بين اين تعداد، حتي يک نفر را هم که بتوانم براي دوره عالي بپذيرم، نيافته‌ام؛ و آن کلاس تشکيل نشد».

مطلب فوق بخشي از صحبت‌هاي محمدرضا شجريان است که در اواخر سال گذشته در حضور اعضاي شوراي عالي و هيأت مديره خانه موسيقي در محل برگزاري کارگاه آواز اين استاد – در مجموعه آسمان فرهنگستان هنر- ايراد شده است (به نقل از روزنامه جام‌جم به تاريخ 29 بهمن 1387).

در دنباله همين خبر مي‌خوانيم: "اين استاد آواز – شجريان- در ادامه، با اشاره به اين‌که همواره دغدغه پرورش خوانندگاني را داشته که بتوانند سنت آوازخواني را به بهترين وجه زنده نگاه دارند گفت: در ساليان اخير، با آسيب‌شناسي دلايل اُفت آواز و با هدف تربيت خوانندگاني از نسل نو، اين کارگاه آواز را برگزار کردم و خيلي  خوشحالم که در اين مسير استعدادهاي درخشاني را يافتم که اميد آينده آواز ايران هستند و من به آن‌ها گفته‌ام هر چه آموخته‌ايد به‌جاي خود محفوظ، فعلاًًًًً فقط و فقط تقليد کنيد..."

نگارنده پيش از آغاز سخن، بر اين نکته پاي مي‌فشارد که قصدش از نگارش اين مطالب، به‌هيچ روي گشودن پرونده کارگاه آواز استاد شجريان در فرهنگستان هنر که از ابتداي گزينش تا امروز حرف و حديث‌هاي فراواني را، به درست يا غلط، در بين اهالي موسيقي و آواز در پي داشته است، نيست؛ بلکه قصد صاحب اين قلم – فقط و فقط- بازنمايي غفلت تاريخي اهالي موسيقي و آواز و ديگران، در رويارويي با مهم‌ترين علت رکود آواز (و شايد موسيقيِ) اين مرز و بوم در ساليان اخير است. اين علت چيزي نيست جز تقليد در آواز ايراني که به طرزي عجيب تقريباً در حال بلعيدن تمامي استعدادهاي بالقوه اين هنر است و قاطبة بزرگان موسيقي نيز چشم بر آن بسته‌اند و بدتر از آن، اين‌که در کمال ناباوري، برخي از استادان به تأييد کار اين صاحبان صداهاي بدلي، عاريتي و راه‌گم‌کرده مي‌پردازند، در دوره و زمانه‌اي که تقليد - به‌عنوان يکي از ابزارهاي درست آموزش هنرهاي مختلف - در آواز ايراني، به اشتباه، به تجويزي قطعي و بي‌جايگزين بدل شده است که غايت توان هنرجو را تشکيل مي‌دهد و (همين تقليد) راهبر اصلي او در اين مسير يک‌طرفه و بي‌بازگشت محسوب مي‌شود.

***

به‌راستي چرا اوضاع امروز آواز اين‌گونه است؟ مگر – تا آن‌جا که از گذشتگان به ما رسيده- همين تقليد در بستر صحيح و از طريق آموزشِ سينه به سينه، يگانه راه آموزش آواز ايراني (و حتي ساز؛ پيش از مُزيّن‌شدن موسيقي سازي به خط نُت بين‌المللي) نبوده است؟ پس چگونه در قديم آن‌همه صداها و شيوه‌هاي رنگارنگ در ميان آوازخوانان ظهور مي‌کرده، ولي حالا سال‌هاست که درخت آواز ايراني به درختي بي‌ثمر بدل شده و زمان قحطي صداهاي نو و باطراوت فرا رسيده است؟ چرا ديگر از شنيدن کم‌ترين صدايي به وجد مي‌آييم، و کم‌تر  - به‌طور ناخودآگاه - دست از کار مي‌شوييم تا براي لحظاتي از شنيدن يک صداي در حال پخش سيراب شويم؟

مگر فرهاد، به خوابي شيرين رفته است که ديگر صداي تيشه‌اش از بيستون نمي‌آيد؟

***

موقعيت استثنائي و تاريخي محمدرضا شجريان در اين سه دهه – که بي‌ترديد بخش زيادي از اين موقعيت ناشي از وقوع انقلاب 1357 و بقيه به‌خاطر توانايي‌هاي استاد در خوانندگي بوده است- بسياري را بر آن داشت تا در نبود و خانه‌نشيني و کوچ ديگر بزرگان آواز ايراني، براي آموختن اين هنر، در پي شاگردي و درک محضر شجريان باشند. اين هنرمند نيز به دلايل شخصي و نيز مشغله‌هاي فراوان (از جمله برگزاري کنسرت‌هاي متعدد و موفقيت‌آميز در خارج از کشور) معمولاً ترجيح مي‌داد تا عده‌اي معدود و بعدها شناخته‌شده را به شاگردي بپذيرد. اعلام نام همين افراد تأييدشده (که در ابتدا چهار نفر بودند – محسن کرامتي، مظفر شفيعي، محمد‌علي جهاندار، قاسم رفعتي- و بعدها حميدرضا نوربخش نيز به آن‌ها افزوده شد) در شناسنامه کنسرت‌هاي استاد، باعث شد تا علاقه‌مندان به فراگيري هنر خوانندگي، راه کلاس‌هاي شاگردان استاد را در پيش گيرند و دست‌کم در يک قدمي شاگردي بهترين خواننده زمان خود قرار داشته باشند. اين چند نفر نيز مي‌کوشيدند آن‌چه را از شجريان آموخته بودند، موبه‌مو و در قالب شيوه و بعضاً با نام "رديف" به تشنگان و علاقه‌مندان به آواز منتقل کنند (طبق شنيده‌ها گويا از اين جمع،آقاي قاسم رفعتي كم‌تر پي‌گيري و اصراري را در امر تدريس از خود نشان داده است).

در سال 1373، مرکز حفظ و اشاعه موسيقي با نشر يک آگهي در مطبوعات، علاقه‌مندان به آواز را به ارسال نواري از صداي خود و شرکت در گزينش هنرجو براي کلاس‌هاي شجريان فراخواند. در نهايت (همان‌طور که در ابتداي اين مطلب از زبان خود شجريان خوانديد)، استاد اعلام کرد که از اين ميان حتي صداي يک نفر هم مناسب پرورش نبوده است. اعلام اين نکته براي بسياري عجيب مي‌نمود. نگارنده اطلاع دارد که در آن زمان حداقل يکي دو نفر از خوانندگان حرفه‌اي و جوان روز که چند آلبوم به بازار عرضه کرده بودند و مرتب صداي‌شان از صدا و سيما پخش مي‌شد نيز با ارائه نمونه صدايش درخواست حضور در آن کلاس‌ها را کرده بودند. در گوشه و کنار نيز، صاحب اين قلم، به سبب حضور در محافل آوازي، صداهاي خوبي را مي‌شناخت که دست‌کم توانايي ارتقاء صدا و آواز‌شان را در آن کلاس‌هاي احتمالي داشتند، اما همه اين صداها در اظهار نظر عجيب استاد مردود اعلام شده بودند - البته شايد اين‌ اتفاق خودبه‌خود هيچ اشکالي هم نداشت - تا آن‌که اوضاع آواز و صداها در پانزده ساله بعدي به‌کلي تغيير کرد. تغييري که تا حد زيادي اظهار نظرهاي آن روز استاد را معنا مي‌کند و اين معنا چندان به نفع استاد و از آن مهم‌تر مجموعه آواز و موسيقي ما تمام نخواهد شد...

***

در همه دوره‌هاي قبلي، مخاطبان آواز، با طيفي از  صداهاي خوانندگان، آن‌هم با شيوه هاي آوازي متنوع و متفاوت كه هر يك در نوع خود شنيدني و جذاب بود، مواجه مي شدند. اين ميراث - حتي با وجود موانع  سال‌هاي بعد از انقلاب، در مسير طبيعي رشد و ادامه حيات اين هنر – به يك و نيم دهه اول اين دوره نيز منتقل شد، چنان‌كه وقتي آدم صدايي را از راديو و تلويزيون مي شنيد، مي دانست كه نام خواننده‌اش "افتخاري" است يا "ناظري" يا هر كس ديگر، اما در كمال تعجب، امروز حتي يك شنونده حرفه‌اي آواز هم در تشخيص صدايي مانند "همايون شجريان" از يك مقلد ديگر در مي‌ماند.

***

در اين پانزده ساله دوم، آواز ايراني روزبه‌روز بيش‌تر به کنج عزلت خزيد (يا فرقي نمي‌کند: به گوشه عزلت رانده شد). ماجراهاي رواج اينترنت و ماهواره، موسيقي پاپ و راک و رپ، به همراه بي‌مهري‌هاي متوليان وطني موسيقي به نوع ايراني اين هنر و ديگر مصائب را همه مي‌دانند، لابد اين را هم مي‌دانند که موسيقي آوازي ما در اين پانزده سال نيز تک‌قطبي و تك‌محور باقي ماند و اگر شجريان را در يک دهه و نيم نخست بعد از انقلاب، جوانان و ميان‌سالاني بااستعداد همراهي مي‌کردند، هر يک از آن‌ها در نيمه دوم از اين سه دهه، در جايي راه کج کردند يا کارشان از سکه افتاد (افتخاري به موسيقي پاپ روي آورد، ناظري ديگر "گل صدبرگ"ي نداشت تا رو کند، صداي سراج و ديگران هم آني نبود که در هياهوي دوران جديد سرپا بماند و مردم را به وجد بياورد، ايرج و گلپا و شهيدي هم زماني مجال عرضه صداي‌شان را يافتند که ديگر رمقي در روح و جسم خسته‌شان باقي نمانده بود،...) اين‌گونه بود که فقط شجريان در عرصه باقي ماند با جمعِ روزبه‌روز محدودشونده‌ دوستداران موسيقي آوازي که فقط "او" را داشتند. از گوشه و کنار شجريان نيز روزبه‌روز صداي جوان‌ترهايي به گوش مي‌رسيد که همگي در يک ويژگي مشترک بودند: علي‌رضا قرباني، همايون شجريان، سالار عقيلي و بسياري ديگر که تعدادشان – بي‌اغراق- از کل خوانندگان قبليِ فعال در عرصه موسيقي آوازي بيش‌تر بود، همگي مقلدان درجه يک و دو و سه شجريان محسوب مي‌شدند. مهم‌ترين نقطة اشتراک در ميان اين مقلدان نيز "تُن صداي شجريان" بود، يعني صرف‌نظر از لحن و شيوه و ترکيب و ساير مؤلفه‌ها که از درصد اندک تا بخش اعظمي از کار ايشان را تشکيل مي‌داد – و مي‌دهد- همگي در تقليد از "صدا"ي استاد، سنگ‌تمام مي‌گذاشتند. اين نکته، به‌سرعت شنوندگان تشنة شنيدن صداهاي متنوع و جذاب را از موسيقي آوازي ما نااميد کرد؛ درحالي‌که به‌سرعت تعداد اين جوانان مقلد رو به فزوني بود (بيش‌ترين درصد رواج اين تقليد صدا، برآمده از تأکيد بزرگ‌ترها و مُراداني بود که در کنار تأسي‌کردن به شيوة آوازي مدروز، هنرجويان – خوانندگان بعدي- را در گرداب تکرار و درجازدن در همين محدوده، زمين‌گير مي‌کردند). اگر در نيمه اول از اين سه دهه صداهايي چون گلريز، سراج، تعريف، ناظري، افتخاري، رضايي پايور، باجلان، رفعتي، بهزادپور، رحيمي، محمديان، توکلي، کاظمي، منبري و چند تن ديگر بودند که در وهله نخست، فقط امتياز گوناگوني رنگ‌هاي صداهاي‌شان براي جذب بسياري از مخاطبان کافي مي‌نمود، در نيمه دوم، روزبه‌روز بر تعداد صداهايي که – به‌صرف تشابه و اشتراک در تقليد- هيچ واکنشي را در مخاطب برنمي‌انگيختند افزوده مي‌شد، آن‌هم در شرايطي كه شكر خدا، صاحب اصلي صدا حي و حاضر به ارايه آثار جديد مشغول بود و در اين شرايط، نيازي به اين همه تكرار و بازنمايي نصفه و نيمه آثار و نشانه‌هاي هنري يك هنرمند وجود نداشت، و ندارد.

از طرف ديگر، جالب‌تر اين‌که آن خوانندگان پانزده سال نخست، متعلق به دوره‌اي هستند که - در پايانش - شجريان، هيچ صدايي را واجد پرورش و ارتقاء نيافته و از طرف ديگر صداهاي خام - و  به نظر نگارنده بي‌خاصيت بعدي- در دوره‌اي بروز کرده‌اند که شجريان برخي از آن‌ها را "داراي استعدادهايي درخشان" و "اميدهاي آينده آواز" مي‌داند!

به راستي آيا استعدادهايي را که حتي توانايي تکميل و پشت ‌سر گذاشتن دوره تقليد را ندارند، مي‌توان درخشان تلقي کرد؟ از آن بدتر آيا مي‌توان اين تلقي ناقص و کژ و معوج را  در بوق و کرنا کرد و بدان رسميت بخشيد؟ آن هم از سوي استادي که "همواره دغدغه پرورش خوانندگاني را داشته که بتوانند سنت آوازخواني را به بهترين وجه زنده نگاه دارند" و سال‌هاست هر حرکت، تأييد، نفي، نگاه و اشاره‌اش – متأسفانه- به‌منزلة  وحي منزل در قافلة ناتوان و کم نَفَسِ موسيقي و آواز ما شمرده مي‌شود؟ آيا بهترين راه حفظ سنت آوازخواني، تقليد است؟

مگر شجريان براي جاودانه‌شدن چه چيزي کم داشته که پانزده سال تمام منتظر ظهور "استعدادهاي درخشان"ي مانده است که نهايت هنر بيشتر آن‌ها تقليدهاي نصفه و نيمه، آبکي و تحميلي و نچسب صداي خود اوست؟ تازه در پايان اين پانزده سال نيز باسربلندي و سرافرازي تمام همه را به تقليد فرامي خواند، يعني حتي آن فرد بااستعداي را هم كه هنوزبه اين ورطه سقوط نكرده است. تقليدي كه در هر صورت – و به شهادت تجربه تلخ و گران‌قيمت اين سال‌ها - به روي‌گرداني عامه مردم از آواز و موسيقي ايراني منجر شده و حتي خود استاد را نيز از جايگاه طبيعي‌اش دور نگاه داشته است.

آيا استاد به‌راستي نمي داند كه تقليد صدا و سپس شيوه _ در شرايط نابسامان امروز آموزش آواز – در نهايت، از هر استعداد كم‌يابي فقط يك مقلد ديگر توليد خواهد كرد؟ آيا استاد تاکنون به نقد صداي گل سرسبد همه اين استعدادها يعني فرزندش همايون نشسته است؟ آيا مقايسه‌اي ميان کيفيت صدا و آوازهاي خود در سن و سالي مشابه با اکنونِ همايون کرده است؟ آيا منتهاي آمال استاد، در تدريس و چشم دوختن به آينده آواز اين مُلک، که متأسفانه امروز اين مسؤوليت بزرگ بر دوش ايشان سنگيني مي‌کند، کشف اين استعدادهاي درخشان و سپس هدايت آن‌ها به سمت تقليد بوده است؟! اصلا چه ضرورتي وجود دارد كه يك صداي "متنوع" و ديگرگونه به‌واسطه "تقليد" نابود شود، وقتي كه سرنوشت محتوم اين صدا پيشاپيش معلوم است؟!

***

انسان‌ها همواره اسير شرايطند و شرايط فقط به آدم‌هاي قوي روي خوش نشان مي‌دهد، قوي‌ترها نيز به‌جاي دورزدن موانع مي‌کوشند تا از آن‌ها عبور کنند. از اين ميان، حتي در ميان نوابغ نيز تنها انگشت‌شمار کساني هستند که در هر دوره و زمانه‌اي، در ايفاي کامل و درستِ بيش از يک نقش موفق مي‌شوند.

محمدرضا شجريان، بهترين خواننده ايراني سه دهه اخير – و به‌زعم عده‌اي تبليغات‌چي و هوادار پهلوانان فعلاً زنده- بهترين خواننده تاريخ موسيقي آوازي ما (؟) اگر هم به‌راستي داراي چنين جايگاهي باشد، در انتقال اين هنر به حداقل يکي دو نسل بعدي و در آستانه يا در حال خودنمايي، کارنامة روشني از خود بر جاي نگذاشته است؛ چرا و چگونگي اين شکست را احتمالاً خود بهتر از هر کس ديگري مي‌داند( نگارنده مدت هاست كه دوست دارد احساس حقيقي _ و نه واقعي – استاد را از شنيدن همين صداهاي جعلي اي كه مي كوشند اداي ايشان را درآورند بداند، آن‌هم از سوي كسي كه خود با تقليد درست از قدما به چنين جايگاهي در اواز رسيده است).

شايد بهتر آن مي‌بود که شجريان پرنده‌ها را به حال خود مي‌گذاشت تا هر يک آواز خود را بخوانند؛ اگر مي‌توانست پرواز را به‌خاطر بسپارد؛ که گفته‌اند پرنده مُردني است...

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 14:6 |

 

انتزاع در خدمت روايت

                                                     علي شيرازي

 

سينما در جايگاه كامل‌ترين هنرها، در واقع مجموعه‌اي از هنرهاي ديگر است كه به فراخور، از هر يك از آن‌ها به عنوان مؤلفه‌اي در دل خود استفاده مي‌كند. در همين بستر، شعر و ادبيات، تئاتر، مجسمه‌سازي،‌ رقص و ديگر هنرها، جابه‌جا و گاه‌به‌گاه، به ياري هنر هفتم مي‌آيند، اما استفاده‌اي كه سينما از هنر موسيقي مي‌كند، شايد متفاوت‌ترين و پررمز و رازترين آن‌ها باشد. بخش زيادي از اين رمز و راز، صد البته، مرهون انتزاعي‌تربودن موسيقي - نسبت به هنر‌هاي ديگر- است و جالب‌تر اين‌كه سينما در جايگاه هنري نمايشي- روايي از انتزاع نهفته در اين هنر، در خدمت روايت، سود مي‌برد.

***

لئونارد برنشتاين، آهنگساز نوازنده پيانو و رهبر اركستر آمريكايي ( 1990- 1918 ) موسيقي را انتزاعي‌ترين هنرها مي‌دانست.

در برداشت‌هاي نگارنده از سخن اين موسيقي‌دان مشهور، موسيقي هنري است كه دنياي ويژه و خاص خود را دارد. البته ساير هنرها نيز اين‌چنين هستند و هر يك پيشينه، ساختار و نيز تأثير خود را بر مخاطب دارند، اما تأثيري كه شنيدن يك قطعه موسيقي بر دو يا چند نفر مي‌گذارد، با تأثير ناشي از ديدن مثلاً رنگ آبي در زمينه يك نقاشي يا عكس، در همان افراد، بسيار متفاوت است. بدين معني كه رنگ آبي در نگاه اول، بر ذهن و روح اين افراد به‌هرحال اثري يكسان يا نزديك به هم مي‌گذارد - شايد فقط با كمي اختلاف- اما اثر شنيدن يك قطعه خاص موسيقي شايد در حتي دو انسانِ از نظر خصوصيتي شبيه به هم نيز متفاوت باشد. از اين نظر حتي مي‌توان، موسيقي را نه تنها هنري "ويژه"، كه "خاص‌الخاص" – خاص‌ترين- ناميد. اما سينما آن‌قدر هنر جامعي است كه از اين خاص‌ترين هنرها نيز استفاده بهينه خود را مي‌بَرَد و امروزه تصور تقريباً هيچ فيلمي بدون موسيقي براي علاقه‌مندان به سينما، پيشاپيش و قبل از ديدن آن، ممكن نيست. هر چند كه همواره يكي از اسباب و علل تداوم حيات سينما و اقبال به آن، وجه غافل‌گيري اين هنر بوده است، اما سينما هميشه از هنري صددرصد انتزاعي به نام موسيقي نيز در غافل‌گير كردن تماشاگرانش سود برده است...

***

نغمة موسيقي، در حكم صوتي بود كه از سال‌ها پيش از ناطق شدن سينما به ياري اين هنر آمد. هنوز فيلم‌ها حتي رنگي هم نشده بودند كه گروه نوازندگان، يا دست‌كم يك نوازنده پيانو، در كنار پردة نمايش، جا خوش مي‌كردند و به فراخور هر صحنه، به نواختن آهنگ‌هايي براي برانگيختن و تحريك تماشاگر و تعميق احساسات او مي‌پرداختند. اين خلق في‌البداهه يا كمابيش انديشيده‌شدة موسيقي براي فيلم‌ها، بعدها و با اضافه شدن باندهاي صوتي به حاشية فيلم، لزوم موجوديت شخصي واحد براي آهنگسازي و خلق موسيقي فيلم - قبل از نخستين نمايش آن- را پديد آورد؛ موسيقي‌اي كه پس از نوشتن و ساخت و در نهايت پذيرش و صلاح‌ديد كارگردان به فيلم اضافه مي‌شد و براي هميشه مؤلفه‌اي مهم و جزئي جدايي‌ناپذير از آن به شمار مي‌آمد. تماشاگران نيز كم‌كم پابه‌پاي اين اِلِمان آمدند و هم‌چنان‌كه ديگر، كم‌تر فيلمي را به شكل غيررنگي (سياه و سفيد) و صامت مي‌پذيرفتند، فقدان موسيقي در فيلم‌ها نيز براي‌شان پذيرفتني نمي‌نمود.

اين عادت، به‌سان بسياري از شرطي‌هاي ديگر سينمايي، تماشاگران را داراي حافظة تاريخي موسيقي فيلم كرد. حافظه‌اي كه با افزودن گوش و ذهن بصري- صوتي به ضمير آگاه مخاطب سينما، چنتة او را پُر از نغمه‌هاي بامعنا و "مارك‌دار" كرد. بدين صورت كه حافظه تاريخي علاقه‌مندان به سينما از طريق مشاهده و شنيدن توأمان احساسات مختلفي كه به‌وسيله موسيقي در صحنه‌هاي فيلم‌ها به او عرضه مي‌شد، موسيقي را اين بار در جايگاهي كم‌تر انتزاعي و بيش‌تر "آشكار" و "رو" پذيرفت و به اين مسأله عادت نيز كرد، هم‌چون كليشه‌هاي هم‌چنان تكرارشونده‌اي مانند رعد و برق و بارش باران، در ميانه ماجراهاي فيلم و نيز كليشه‌هاي موسيقايي فراواني كه همه ما آن‌ها را مي‌شناسيم؛ اما ماجرا به اين‌جا ختم نشد. چراکه از ديگر سوي، وجه انتزاعي موسيقي آن‌قدر قوي بود - و هست- كه از گذشته خود در سينما نيز آشنايي‌زدايي مي‌كرد. اين‌‌چنين بود كه يك روز موسيقي غيرملوديك در فيلمي جواب داد، روزي ديگر موسيقي وُكال (آوازي) يا موسيقي صحنه‌اي زنده (در مثلاً فيلم‌هاي موزيكال و غير از آن) و سرانجام كار به جايي رسيد كه در مراسم اهداي جايزه اسكار به بهترين موسيقي متن در سال 2009، فيلمي هم‌چون "ميليونر زاغه‌نشين" با ترانه‌هاي متعددش افتخار برنده‌شدن اين جايزه را كسب كرد.

***

"آن‌جا كه كلام از گفتن باز مي‌ماند، موسيقي آغاز مي‌شود. ..." اين جمله مشهور، نه تنها توصيف‌كنندة موسيقي محض، بلكه روايت‌گر نقش موسيقي فيلم نيز هست؛ در جايگاه هنري انتزاعي كه به كمك "روايت" در سينما مي‌آيد. هم‌چنان‌كه خود آدمي نيز همواره ناگزير از روايت بوده و در امر روايت، از عناصر زيادي ياري جسته است. اصولاً هر رفتار "فرد- انسان"ي در نزد آدمي، به‌نوعي، روايت او از زندگي خويش است و هريك از ما مدام در حال ارائه و خوانش روايت‌هاي مختلف از زندگي خود هستيم. اثر موسيقي نيز - به عنوان تبلور احساساتي كه در ناخودآگاه ما نهفته است- يكي از اين روايت‌هاست كه اتفاقاً شايد تأثير آن بيش از ساير مُدل‌هاي روايتيِ هنري باشد؛ چراكه موسيقي، دست آدم را به‌خوبي باز مي‌گذارد و قدرت تخيل و شهود او را - يله و رها- به ژرفاي مفاهيم مي‌بَرَد، آن‌هم از طريق برانگيختن برخي حس‌هاي خودبه‌خودي، بي‌اختيار و بي‌واسطه، و هجوم‌آورنده كه فرد، كم‌ترين دخالت را در آن دارد و شايد در گذشته نيز با آن‌ها بيگانه بوده باشد. جالب اين‌که از اين نظر، اثر موسيقي، به ضرورت همان انتزاعي‌بودنش، گاه بسيار عريان‌تر از آثار هنرهاي ديگر پديدار مي‌شود، درست به همين سبب است كه در تاريخ سينما، فيلم‌هايي را سراغ داريم كه تم‌هاي موسيقي آن‌ها از خودشان مشهورترند (بد نيست كه همين الآن، هر يك از ما به يك يا چند تا از چنين تم‌هاي مشهوري كه در ذهن موسيقايي خود انباشته‌ايم، بينديشيم و سياهه‌اي از آن‌ها را پشت سر هم رديف كنيم). اين شهرت شايد از اين روست كه آهنگساز فيلم - در جايگاه هنرمندي كه با موسيقي، با تمامي خصوصياتش، بيش از ساير عوامل فيلم و از جمله كارگردان سر و كار دارد- به وجوه موزيكال و نيز به تمامي اجزاي موسيقي فيلمش به‌قدر كافي انديشيده است: ملودي كلي فيلم و سازهاي اصلي و فرعي، موسيقي تيتراژهاي آغازين و پاياني، موسيقي ويژة كاراكترها، رابطه هر يك از سازها با يكديگر و بده‌بستان‌هاي آن‌ها، نقاط اوج و فرود قصه فيلم كه موسيقي نيز بايد همراه با آن‌ها اين اوج و فرود را روايت كند و ساير الزامات ديگر. اين موسيقي، پس از نمايش چندين و چندبارة فيلم، تداوم حيات مي‌يابد و - باز تأكيد مي‌كنم كه- چون وجه انتزاعي آن بيش از ساير آثار هنري ديگر است، هر بار در ذهن و ضمير آگاه و ناخودآگاه جمعي جامعه دوستداران سينما، معنايي ديگر پيدا مي‌كند - يا تصوير را معنايي "ديگر" مي‌بخشد- و مجموعه اين "يادد‌اشت‌"ها (در يادماندني‌هاي موسيقايي)  به نسل‌هاي بعدي منتقل مي‌شود...

نكتة ديگر - و مهم- اين‌كه هر يك از تم‌هاي موسيقي فيلم‌هاي سينمايي، درگذر از پيچ ‌و خم زمان، به‌تنهايي و جد‌اي از فيلم نيز قادر به ارائه به مخاطب هستند و اين حيات، به‌صورت مجرد، حتي در نزد بسياري از شنوندگان قطعه‌ها ( و نه لزوماً بينندگان فيلم)، تداوم مي‌يابد. كافي است از بسياري از افرادي كه امروزه در گوشي موبايل خود مثلاً تم مشهور "پدرخوانده" را نگه مي‌دارند و از آن لذت مي‌برند، بپرسيم كه اصلاً آيا اين فيلمي را ديده‌اند يا خير؛ و مسلماً جواب همه آن‌ها آري نخواهد بود. اين نكته نيز وجهي ديگر از ويژگي‌هاي موسيقي فيلم است كه همواره فارغ از سينما نيز در گوش و ذهن و روان مخاطب جاري خواهد ماند...

***

"صدا" نيمي از سينماست. اگر از شاهكارهاي صامت سال‌هاي ابتدايي ظهور هنر سينما، كه بدون عنصر مهمي چون صدا نيز قادر به گذاشتن چنان اثرهايي بر تماشاگر بودند، صرف نظر كنيم، سينما را، در ادامه مسير خود، داراي دو بال محرك تصوير و صدا مي‌بينيم. صرف نظر از معدود شاهكارهاي "بي‌صدا" و "كم‌صدا"ي خلق‌شده در دورة بعد از ناطق شدن سينما، بينندگان، همواره در بسياري از صحنه‌هاي فيلم‌ها، عنصر صدا را حتي مؤثرتر از تصوير احساس كرده‌اند. اگر در ميان مؤلفه‌هاي صوتي فيلم، موسيقي را دراماتيك‌ترين و مهم‌ترين آن‌ها بناميم، سخني به گزافه نگفته‌ايم (مگر نه اين‌كه حتي يك ديالوگ تأثيرگذار نيز، در حين اجرا، با در نظر گرفتن موسيقي و لحن خاص اجرايش جاوادنه خواهد شد؟!)، پس سينما و موسيقي، حالاحالاها، با همديگر سر و كار خواهند داشت و بينندگان را ميهمان تصويرهاي موزيكال و موسيقي‌هاي تصويري خواهند كرد...

***

بيش از يك قرن، از اختراع سينما و كم‌تر از اين مدت از زمان و افزوده شدن صدا به اين هنر مي‌گذرد. در تمامي اين سال‌ها، موسيقي فيلم، براي خود داراي داير‌ه‌المعارف پرحجمي، به نمايندگي از احساس‌هاي گوناگون، به وسيله ملودي‌ها، اركستراسيون‌هاي مختلف و تنظيم‌هاي خاص و سبك‌ها و هارموني‌هاي متنوع شده است، در كنار اين‌ها نوع خاصي از موسيقي فيلم نيز به وجود آمده و تكامل پيدا كرده است كه موسيقي غيرملوديك مي‌خوانندش. جالب اين‌كه اين موسيقي، صددرصد سينمايي است و به احتمال زياد از سينما به موسيقي محض راه پيدا كرده است. تقريباً نيز مي‌توان گفت هر موسيقي غيرملوديكي، فقط با شنيده شدن در همان پلان- سكانسِ به‌خصوصي كه براي آن آفريده شده، معنا مي‌يابد (يا اين‌كه دست‌كم همان معناي مورد نظر فيلمساز- آهنگساز فيلم را پيدا مي‌كند).

از طرفي، آن دايره‌المعارفي كه گفتيم موسيقي فيلم امروز داراي آن است، نيز وجوه احساسي مشتركي را دربردارد؛ مثلاً كم‌تر مخاطبي است كه با شنيدن يك موسيقي غم‌انگيز دچار احساسي متضاد با اين حس شود.‌ آهنگساز نيز همواره با نيم‌نگاهي به اين داشته‌ها و نداشته‌ها به كار تصنيف موسيقي فيلم مشغول مي‌شود. هنر موسيقي فيلم نيز در تمامي اين سال‌ها به همين شكل تكامل يافته است و فعلاً اين روند ادامه خواهد داشت و انتزاع نهفته در موسيقي - دست‌كم در سينما- ‌به همين صورت در خدمت روايت قرار خواهد گرفت. اما نوع خاصي از موسيقي- تصوير كه در دهه‌هاي اخير باب شده و در قالب "كليپ‌هاي ويدئويي" يا "موزيك‌ويدئو" به‌گونه‌اي بيش‌ترين طرفدار را دارد، قطعاً در سال‌هاي آتي موسيقي، فيلم و موسيقي فيلم را دست‌خوش تغييرات و نگاه‌هاي تازه‌اي خواهد كرد. اين پديده كه تاكنون نيز اثرات خود را بر اين سه حيطه گذاشته است، برخلاف انواع ديگر استفاده از اين سه هنر، تصوير را براي موسيقي مي‌آفريند (يا برعكس) و در نوع با كلام آن (كه بيش‌ترين كميت را در ويدئو كليپ‌ها دارد)، تا حدود زيادي انتزاع را از ذهن مخاطب حذف مي‌كند. امري كه به موازات حذف تدريجي شهود آدمي در عصر ديجيتال، تعريف‌هاي تازه‌اي از تمامي امور عرضه مي‌کند و به همين ترتيب موسيقي تصويري و موسيقي فيلم را نيز دستخوش دگرگوني‌هاي زيادي خواهد كرد.

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 13:37 |

 

 

سوسوي ستارگان

علی شیرازی

 

بحث در مورد نمادها و شمايل‌هاي موسيقي ايراني پس از انقلاب، كه محدود به تعداد معدودي موسيقي‌‌دان مي‌شود، در وهله اول نيازمند بررسي علل تبديل‌شدن ‌آن‌ها به نماد موسيقي و محوشدن برخي از چهره‌هاي موسيقايي پيش از انقلاب است.

پيش از انقلاب و تا قبل از جشنِ ‌هنرِ شيراز، موسيقي سنتي به‌عنوان يك موسيقي بزمي شناخته مي‌شد و چهره‌‌هاي شاخص ‌آن نيز ايرج و گلپايگاني بودند. در زماني كه راديوهاي كوچك و پرتابل کمتر وجود داشت، مردم براي شنيدن صداي هنرمندان محبوب خود بیشتر به قهوه‌‌‌‌خانه‌هايي كه داراي راديوهاي بزرگ بودند، روي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوردند و در همين زمان، گلپايگاني با خواندن آوازهايي چون «مست مستم ساقيا»(مثنوی شور) در قالب مجموعه‌ برنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي راديويي «گل‌ها» به شهرت رسيد و‌‌ آوازهايش ورد زبان مردم كوچه و بازار شد. ايرج نيز به خاطر ‌آوازهايي كه در فيلم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي فردين مي‌‌‌‌‌خواند به يكي ديگر از نمادهاي موسيقي بزمي تبديل شد. در كنار اين دو، خوانندگاني چون بنان، تاج، اديب‌خوانساري، عبدالوهاب شهيدي، واعظی و شجريانِ جوان حضور داشتند كه طرفداران خاص خود را داشتند.

از نمادهاي نوازندگي پيش از انقلاب نيز مي‌توان از استادان حسن كسایي، استاد اصغر بهاري، حسینی تهراني و جلیل شهناز نام برد و جالب اين‌‌‌‌‌‌‌‌كه مردم در ‌آن دوره صداي ساز هر يك از اين استادان را مي‌شناختند.

با وقوع انقلاب، يك گسست شديد ميان موسيقي قبل‌ و بعد از انقلاب به وجود ‌آمد و عده‌ زيادي از هنرمندان موسيقي، يا كشور را ترك كردند و يا كنج عزلت گزيدند. محمدرضا لطفي كه با عزمي جزم، با تشكيل گروه‌‌هاي عارف‌ و شيدا، نهضت احياي موسيقي سنتي را برپا كرده بود در دوره‌اي با «چاووش‌ها»، پرشورترين همراهي را با نهضت مردمي سال 1357 انجام داد اما با همان چاووش‌ها نيز به حاشيه رانده و چند سال بعد نيز مجبور به جلای وطن شد. با اين اتفاق- کوچ لطفی- يكي از مهم‌ترين نمادهاي موسيقي سنتي در دوران جديد حيات اين موسيقي، از ادامه مسير باز ماند و به رغم بازگشت لطفي بعد از بيست سال، او نتوانست به نمادهاي موسيقي اين سه ‌‌دهه نزديك شود.

***

مهم‌ترين نماد موسيقي ايراني در سه‌دهه اخير، محمدرضا شجريان است و بزرگ‌ترين علت تبديل‌شدنش به نماد نيز اين است كه، بدون هیچ تردیدی شجريان، خواننده بسيار خوبي است، امادر عين حال او توانست در نبود و غیبت خوانندگان بزرگ و هم‌دوره خودش، گستره فعاليت‌هايش را وسيع‌تر كند. خوانندگان ديگر يا بایکوت شدند يا ترك وطن كردند و موسيقي سنتي بعد از شجريان نتوانست هیچ خواننده جديدي را، كه قابليت‌هاي خوانندگان پيش‌ از شجريان را داشته باشد، معرفي كند. علت اين امر هم اين بود كه از طرفي حلقه ‌‌‌‌آموزش موسيقي و آواز به دست افرادي افتاد كه خلاقيت لازم براي تربيت هنرجويان را نداشتند و از طرف ديگر شرايط، امكان ورود افراد جديد به عرصه ‌‌‌‌‌‌‌آواز را نمي‌‌داد و اين عوامل باعث شد تا نه تنها شجريان به‌عنوان نماد ‌آواز باقي بماند كه مهم‌ترين مشكل ‌آواز در اين سي‌‌‌‌‌‌‌ سال‌‌‌‌‌‌‌ نيز در قالب تقليد صِرف از صدا، شيوه و سبك شجريان نمود پيدا كند.

البته ‌‌‌آواز در این سه دهه، نمادهاي ديگري نيز همچون علي‌‌رضا ‌‌افتخاري و شهرام ناظري دارد. افتخاري خواننده بسيار توانايي است كه امكانات صدايي فوق‌العاده و بي‌نظيري دارد. او ابتدا تا حدودي، پيشرفت خوبی كرد و به‌عنوان ستاره‌اي همچون ايرج و گلپايگاني در ميان مردم جاي گرفت، اما رفته‌رفته، خودش، شروع به ‌آشنايي‌زدايي از شخصیت آوازی خويش كرد و قدر و منزلتش را نزد علاقه مندان و پي گيران جدي موسيقي، پايين ‌‌آورد. ولي به هرحال هنوز هم خواننده‌اي است كه سالي چند‌ آلبوم روانه بازار راكد موسيقي مي‌‌‌‌‌كند كه مورد استقبال هم قرار مي‌‌‌‌گيرد و بايستي وجودش مغتنم شمرده شود.

شهرام ناظري نیز كه قبل از انقلاب، رتبه اول ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آزمون باربد را به‌ دست ‌‌‌آورده بود، مقارن پیروزی نهضت هم با حضور در چاووش‌ها به قطب دوم ‌آواز ايران تبديل و در دهه شصت با ‌‌‌دو‌ ‌آلبوم «گل صدبرگ» و «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آتش در نيستان» اثر جلال ذوالفنون، به ستاره بدل شد. ناظري به موسيقي زادگاه خود نيز بي‌توجه نبود و‌آثار مطرحي چون «صداي سخن عشق» و «مطرب مهتاب» را با همكاري گروه شمس توليد كرد، اما به چند دليل نتوانست وجه ستارگي‌اش را حفظ كند. از جمله اين دلايل یکی اين بود كه او به رغم داشتن صدایی زیبا و کامل، از‌ آن‌جايي كه نامش در دهه های شصت و هفتاد همراه با شجريان می آمد، نمي‌خواست سبك و شيوه‌اش نیز ‌‌‌‌آميخته با شجريان باشد، پس سعي ‌كرد كارهاي جديدي ارائه كند و در اين راه به هنجارشكني آوازی پرداخت و برخی قواعد  ابتدايي ‌آواز را ناديده گرفت. به همين علت، هم‌زمان با اين‌كه شجريان با توليد ‌‌‌‌‌‌‌آثار جديدتر، اعتبار و نفوذ بيش‌تري پيدا مي‌‌‌‌‌كرد، ناظري فقط به‌واسطه ‌‌‌آثار قديمي خود، طرفدارانش را حفظ می کرد. يكي ديگر از دلايل افول ناظري اين بود كه او به هر علتي، ديگر با استادان موسيقي مثل پرويز مشكاتيان و حسین علي زاده همكاري نكرد. حال آن که اگر ناظري‌‌ مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست شرايط دوقطبي ‌آواز ایرانی را حفظ كند شايد امروز‌‌‌، این هنر وضعيت بهتري می داشت.

از نمادهاي نوازندگي و‌‌ آهنگ‌‌‌سازي بعد از انقلاب مي‌‌توان از استاد مسلم سنتور، فرامرز پاي ور نام برد. او جزو معدود هنرمندان ميان‌سال پيش‌‌‌‌ از انقلاب بود كه بعد از انقلاب نيز مجال حضور و فعالیت پيدا كرد. پاي ور در ساخت و اجراي ‌آهنگ‌‌‌‌هايش،  وسواس بسيار زيادي داشت و هميشه با بهترين نوازندگان روزگار خود همكاری مي‌كرد. پاي ور تا سال 1377، كه به علت بيماري مجبور به خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشيني شد، يكي از مهم‌ترين نمادهاي موسيقي بعد از انقلاب به شمار مي‌رفت.

حسين علي زاده و پرويز مشكاتيان، دو نماد مهم ديگر نوازندگي و‌‌‌ آهنگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازي سه‌دهه اخيرند. حسين علي زاده از دل گروه‌‌هاي عارف و شيدا بيرون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمد و كنسرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هايي را در جشنِ هنرِ شيراز با واعظی اجرا كرد. علي زاده در نخستين سال‌هاي بعد از انقلاب با چاووش‌‌‌‌‌‌‌ها، خود را دوباره به مخاطبان موسيقي سنتي نشان داد و با‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌آلبوم ماندگار «ني‌نوا» به اوج شهرت رسيد. علاقه این آهنگ ساز به قطعات بي‌‌‌كلام، نوع نوازندگي و بيان موسيقايي و حضورش در عرصه موسيقي‌فيلم، علي زاده را به يكي از هنرمندان محبوب كشور تبديل كرد. اما متأسفانه او يكي دو غلط املايي را نيز در كارنامه خود دارد و با تمام نو‌آوري‌‌‌‌‌ها و خدماتي كه به موسيقي كرده است، از اين اشتباهاتش نمي‌توان سرسري گذشت و‌‌ آن رفتاري است كه با‌ آواز و خوانندگی مرتکب شد. علي زاده نيز مانند خيلي از‌ ‌آهنگ‌سازان غربي معتقد است كه جايگاه خواننده در اركستر در حد يك ساز است و اين نگاه با چيزي كه در فرهنگ موسيقايي ما وجود دارد، به شدت در تضاد است. زيرا در فرهنگ موسيقايي ما، شعر دارای جايگاه ويژه‌‌اي است و مجری شعر در نظر مردم، یعنی خواننده حكم ستاره‌هاي فيلم‌هاي سينمايي را دارد و علي زاده سعي کوشید اين جايگاه را تخفيف دهد و براي اين تخفيف، كارهاي عجيبي انجام داد. مثلاً او در يكي از‌ آلبوم‌هايش خوانندگاني چون كاوه ديلمي و محسن كرامتي را،كه خوانندگان كوچكي نيستند، ساعت‌ها در استوديو مي‌‌‌نشاند و بعد به آن ها مي‌‌‌‌‌‌گفت:«بياييد چندتا تحرير بزنيد و برويد!» به هرحال بر کسی پوشیده نیست که وقتي كسي چون علی زاده به اين درجه از شهرت و اعتبار مي‌رسد، يكي از وظايفش در وضعيت بحران‌زده موسيقي بعد از انقلاب اين بوده است كه اگر خواننده تربيت نمي‌‌‌كند، لااقل خوانندگان مستعد و خوب را به جامعه معرفي كند یا در تکمیل شخصیت آوازی آن ها بکوشد؛ مانند كاري كه پرويز مشكاتيان با شهرام ناظري و شجريان و بعدها با ايرج بسطامي كرد. البته در مورد شجريان، مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان گفت كه همكاري این دوقطب(مشکاتیان و شجریان)، ‌‌آن‌‌‌‌ها را به نماد تبديل كرد اما در خصوص زندگي هنري ايرج بسطامي اين نقش بسيار پررنگ تر است؛ به صورتی که بسطامی به جز قابلیت های خودش، تا حدی موفقیتش را مرهون همکاری با مشکاتیان بود. با اين حال علي زاده چنين كاري را تقریباً برای کسی نكرد و مثلاً در گروه هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوايان، براي بم‌خواني از شخصي غیر خواننده و کم استعداد استفاده مي‌كرد كه برایش دمام نيز بنوازد و نت‌نويسي‌‌‌‌‌هايش را هم انجام دهد؛ در حالي كه مي‌‌توانست همين فرصت را براي هنرجوي مستعدي به وجود بياورد تا ‌آن هنرجو به خواننده قابلي تبديل شود. مجموعه اين رفتارها باعث شد كه خود علي زاده هم به مشكل بربخورد و اين غيرمهم جلوه‌دادن ‌آواز موجب شد تا مردم از او روي‌‌‌گردان شوند.

پرويز مشكاتيان كه با تصنيف «رزم مشترك» شوري عجيب در زمان خود ايجاد كرد، كم‌سن‌‌‌ و سال‌ترين عضو گروه‌هاي عارف و شيدا بود ولي ‌آن‌‌چنان توانا نشان مي‌‌داد كه همگان فكر مي‌‌‌‌‌كردند او از ديگران مسن‌تر یا هم سن آن هاست. مشكاتيان با ‌‌‌‌‌‌‌‌‌آثاري كه با پريسا و لطفي در گروه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي عارف و شيدا خلق كرد و ‌‌‌آلبوم‌‌‌‌‌هايش چون «‌آستان جانان»، «نوا و مركب‌خواني»، «سِرِ عشق»، «دستان» و «دود  عود» با شجريان به ستاره آهنگ‌‌‌‌‌سازي بعد از انقلاب تبديل شد، اما مشكلات خانوادگي ای كه با شجريان پيدا كرد باعث شد نتواند ‌آن روند را به‌خوبي ادامه دهد و هرچند ‌‌‌آلبوم‌‌هايي را با ايرج بسطامي، علي رستميان و نوربخش تهيه كرد اما روند موفقیتش متوقف شد.

يكي از هنرمنداني كه هم خودش و هم سازش، از نمادهاي مهم موسيقي بعد از انقلاب به شمار مي‌روند، جلال ذوالفنون است. در روزگاري كه برنامه گل‌ها قطع شده و استاد عبادي به سن كهولت رسيده بود، جلال ذوالفنون با «گل صدبرگ» و «‌‌‌آتش در نيستان» با صداي ناظري و «شيدايي» با صداي صديق تعريف، سه‌تار را به خانه‌هاي مردم برد. پس از رونق اين ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آلبوم‌ها بود كه جوانان زيادي را در خيابان مي‌ديديم كه ساز سه‌تار بر روي دوش‌شان است و اين ساز در اتفاقي كم‌نظير تا  نيمه دهه هفتاد و تا قبل از هجوم موسيقي پاپ و جايگزيني ‌این ساز با گيتار، تمامي سرزمين ايران را درنورديد و در هر كوچه و محله، دست کم يك نفر  وجود داشت كه سه‌تار بنوازد. از اين نظر كار ذوالفنون قابل تحسين است كه توانست سه‌تار را، كه صدايي کم حجم دارد و به همین دلیل تا آن زمان در اركسترها جايگاهي نداشت، به صورت گروه‌نوازي مطرح و دوام و حضور اين ساز را تضمين كند.

از ديگر نمادهاي مهم موسيقي بعد از انقلاب، فرزندان مرحوم حسن كامكار هستند كه در قالب «گروه موسيقي كامكار»، در دو بخش موسيقي سنتي فارسي و كُردي فعاليت مي‌‌‌‌‌‌كنند. اين گروه پس از كم‌رنگ‌شدن فعاليت‌هاي دو گروه عارف و شيدا تشكيل شد و اعضاي ‌آن ‌آن‌قدر غنا و استعداد موسیقایی داشتند كه هنوز هم با گذشت سي‌ سال از انقلاب از معدود و – شايد  تنها - گروه‌هاي ثابت موسيقي سنتي هستند كه در اين فضاي بحران‌زده موسيقي، از كنسرت‌ها و‌ آلبوم‌هاي‌شان استقبال مي‌شود. اين گروه امروز نام و‌ آوازه‌اي جهاني پيدا كرده و در داخل و خارج، همواره معرف خوبي براي موسيقي سنتي بوده است.

نماد ساز تنبك در این دهه ها با وجود استادان بزرگي چون بهمن رجبي و زنده‌ياد ناصر فرهنگ‌فر، استاد محمد اسماعيلي است كه به علت نوازندگي در گروه اساتيد و در كنار نوازندگان بزرگ موسيقي، به يكي از نمادهاي موسيقي اين سه‌دهه بدل شد.

در این سه دهه استاد جليل شهناز كه پيش از انقلاب نوازنده گل‌ها بود، به خاطر پنجه سحر‌آميز و تك‌نوازي‌هایش، نه تنها جايگاه خود را حفظ كرد، بلكه مي‌توان گفت که ایشان بزرگ‌ترين نماد سازی موسيقي بعد از انقلاب نيز هست و به قول استاد فرامرز پاي ور، «شهناز بهترين تك‌نواز صد سال اخيرايران است.» در باب اعتبار استاد شهناز همين‌قدر كافي است كه استاد شجريان در اوج شهرت و محبوبيت اعلام می كند:«بزرگ‌ترين استاد من در‌ آواز، جمله‌هاي سازي و ملودي‌پردازي استاد شهناز است.»

استاد حسن كسايي نيز همچنان نماد ساز ني است كه البته پس از انقلاب كار زيادي ارائه نكرد؛ متأسفانه بايد گفت كه موسيقي ايراني از كناركشيدن چنين چهره‌‌‌‌هاي شاخصي لطمه‌‌هاي شديدي را متحمل شد. در این میان و در غیبت استاد کسایی، محمد موسوی تا حدودی توانست این خلاء بزرگ را پر کند.

اگر در موسيقي سنتي اين سه‌دهه از چند نفرنام نبريم در حق‌شان جفا كرده‌‌‌ايم كه يكي از ‌آن‌ها فريدون شهبازيان است. مثلاً با همه شايعاتي كه پيرامون او در زمان حضورش در مركز موسيقي صداوسيما وجود داشت اما دراين سه‌دهه، عبارت «به اهتمام فريدون شهبازيان» را در پاي بيش‌تر‌ آثار پرفروش موسيقي دیده ایم و نام او تداعي‌كننده قطعات بسيار زيبايي در اذهان است. استاد علي‌اصغر بهاري نیز كه جايگاهي هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پاي استاداني چون شهناز و كسايي داشت، تا زمان زنده‌بودن با گروه اساتيد همكاري مي‌‌كرد. او يكي از بهترين يادگارهاي موسيقي ايراني بود كه دوران پس از انقلاب را نيز درك كرد. وجود استاد بهاري براي موسيقي ما بسيار مغتنم بود و ساز كمانچه مديون و مرهون زحمات اوست.

استاد علي تجويدي نيز هر چند در سال‌هاي بعد از انقلاب نتوانست همانند دوره گل‌ها فعاليت كند، اما به‌واسطه ترانه‌‌‌‌‌‌ها و تصنيف‌‌‌‌‌هاي زيبايي كه ساخت و معدود خوانندگان خوبي كه به جامعه موسيقي معرفي كرد، برخلاف خيلي از بزرگان موسيقي كه متأسفانه کمتر يادي از‌ آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده است و گاه در عزلت فوت كرده اند، همواره به‌عنوان يك پيش‌كسوت مورد احترام بود.

هنرمند بعدی، كامبيز روشن‌روان است كه هم در موسيقي سنتي و هم در موسيقي‌ فيلم، ‌آثار خوبي را عرضه كرده است. او يكي از بهترين موسيقي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي تاريخ سينماي ايران را كه موسیقی  ای صددرصد سنتي است براي فيلم «سفربه هيرالو» ساخته است.

فرهاد فخرالديني نیز كه در اوايل انقلاب با موسيقي ‌فيلم و سريال شروع كرده بود، در دهه‌هاي بعدی در وزارت ارشاد، اركسترملي را تشكيل داد و با اجراهاي مرتب و ساليانه و فصل‌به‌فصل، جايگاه خودش را حفظ كرد. اما مشكل اساسي فخرالديني اين بود كه هيچ‌گاه - به جز يكي دو اجرايي كه با شجريان داشت - نتوانست خواننده‌اي در قد و قامت و بزرگي اركسترش جذب و معرفی كند. مشكل ديگر اين اركستر اين است كه تقریباً هيچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه ‌‌‌‌آلبوم و اثر شاخصي از‌‌‌‌‌‌‌‌ آن منتشر نشده است و بيش‌تر به بازخواني و بازسازي ‌‌‌‌آثار قديمي روي ‌‌آورد.

 

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 15:2 |

 

فرامرز قريبيان و بازي‌هايش در نقش‌هاي انقلابي

فصل مشترک

علي شيرازي

 

او دزد نبود؛ چريك بود. اوركت، عينك، سبيل و از همه مهم‌تر، نگاه‌هاي مهربان و غم‌خوارش، همگي داد مي‌زدند كه او دزد نيست. در آن سال‌ها، شهر مملو از مبارزاني بود كه اين سو و آن سو، فريادشان در گلو خفه مي‌شد. رخ‌دادهاي هر از گاهي كه دهان‌به‌دهان نقل مي‌شد و خفقان روزافزوني كه همه را تشنه اتفاق‌هاي بعدي نگه مي‌داشت، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا تماشاگرِ «گوزن‌ها»، تمهيد اجباري کارگردان براي فرار از تيغ سانسور و انتظار يکي، دو ساله براي نمايش تازه‌ترين اثر کارگردان قيصر، رضا موتوري، داش‌آکل و خاک را بپذيرد و «قدرت» با بازي فرامرز قريبيان را چريكي بپندارد كه ناچار در چنبره ديالوگ‌هاي فيلم به «دزد» بدل شده است. اين‌گونه بود كه مي‌شد او را دوست داشت و بازي خوب قريبيان كه سال‌ها منتظر چنين نقش و فيلمي مانده بود، قدرت را دوست داشتني‌تر مي‌كرد. وقتي صداي انفجار سكانس‌ آخر «گوزن‌ها» تمام  شهر را پر كرد، نام چهرة جديد بازيگري در سينماي ايران دهان‌به‌دهان چرخيد، اما او با همه موقعيت‌هايي كه برايش به‌وجود آمده بود، تن به شرايط حاكم بر بازار نداد و به همان سياقي كه انتظار رسيدن به «قدرت» را كشيده بود، چشم‌به‌راه نقش‌ها و فيلم‌هاي قدرتمند باقي ماند.

كيميايي كه پيش‌تر در نقش كوتاهي در نخستين فيلمش «بيگانه بيا» و نيز در فيلم «خاك» (يكي از دو نقش اصلي)‌ به فرامرز قريبيان، فرصت بازيگري داده بود، بار ديگر در «‌غزل»، نقش يكي از دو برادر را به دوست قديمي‌اش سپرد، اما غزل نتوانست توفان گوزن‌ها را تكرار كند و فقط به‌عنوان اثري متفاوت در چند سال باقي‌مانده به انقلاب، باعث دور ماندن قريبيان از ابتذال رايج در سينماي ايران شد تا او در جايگاه بازيگري متفاوت بتواند در سينماي بعد از انقلاب به كارش ادامه دهد. او البته در همان حوالي سال 1357، به‌همراه بازی در چند فیلم معمولی، در دو فيلم متفاوت ديگر (سايه‌هاي بلند باد و جنگ اطهر)‌ ايفاي نقش كرد كه به‌ويژه حال و هواي دومي (ساخته‌شده توسط محمدعلي نجفي از شاگردان دكتر علي شريعتي كه بعدها سريال سربه‌داران را ساخت)‌ بسيار به معيارهاي ساخت فيلم در سينماي بعد از انقلاب اسلامی نزديك بود.

***

احمدرضا احمدي، مسعود كيميايي، اسفنديار منفردزاده، اكبر معززي، سعيد پيردوست و فرامرز قريبيان، بچه‌‌محل‌هاي جنوب شهري‌اي بودند كه در حوالي سال‌هاي 1320 (مقارن جنگ جهاني دوم و سقوط پهلوي اول) به‌دنيا آمدند. اين نسل، نهضت ملي‌شدن نفت و كودتاي 28 مرداد 1332 را در كودكي و ابتداي نوجواني تجربه كردند و از سينما رفتن‌هاي خود خاطره‌هاي زيادي دارند (كيميايي در جايي - نقل به مضمون - گفته است: «نواب صفوي را گاهي در محله‌مان مي‌ديدم. او به هر كودكي كه از كنارش رد مي‌شد و به او سلام مي‌كرد، يك قرآن هدیه مي‌داد. من هم براي آن‌كه پول بليت سينمايم را جور كنم، گاه در يك روز، چند بار از مقابلش رد مي‌شدم و سلام مي‌كردم. او هم - با آن‌كه مي‌دانست - چند بار به من همان يك قرآن مي‌داد و به اين ترتيب، پول بليت سينمايم را فراهم مي‌كردم!»)

اين نسل، هم‌چنان كه پاي در سنين جواني مي‌گذاشت، يك پايش هم در سينما بود و به اين ترتيب، هم با سينما آشنا مي‌شد و آينده‌اش را مي‌ساخت و هم از مسائل روز آگاه مي‌شد و هم قهرمان‌پروري و قهرمان‌پردازي، فصل مشترك سينما و جامعة آن روز بود. آن‌ها نیز قهرمان‌هاي خيالي خود را، ابتدا در ذهن ساختند و سپس به روي پردة سينما آوردند و «خود» براي سال‌ها و دهه‌ها به قهرمان‌هاي مردم سينما‌رو تبديل شدند (قريبيان بعدها که از پيِ اندوختن تجربه‌هاي فراوان در بازيگري، فرصت ساختن سه فيلم را يافت، در هر سه اين فيلم‌ها ـ جدال در تاسوكي، قانون و چشم‌هايش - به سرگذشت قهرمانانی يكه و تنها پرداخت و در مصاحبه‌اي، تلقي و انگيزه‌اش از فيلم‌سازي را همان باورهاي قهرمان‌پردازانة برآمده از دنياي كودكي و نوجواني‌اش خواند.)

نكته جالب اين‌كه اين عده، جزو معدود عاشقان سينما در ايران بودند كه از مرحله رؤياپردازي در زمينه كار در سينما تا فعال‌شدن و حتي محبوب شدن و تثبيت موقعيت‌شان در این هنر، فاصله زماني چنداني را طي نكردند و هنوز هم بيش‌تر آن‌ها در سينما، شهره و مشغول به كارند.

***

سال‌ها بعد، ‌وقتي قريبيان را با هم‌نسلانش مقايسه كردم، با مرور كارنامه‌اش دريافتم كه اين بازيگر، دست‌كم دو تفاوت عمده با آن‌ها دارد: اول اين‌كه از حوالي سال 1357 به بعد تقريباً در هيچ فيلمي، نامش در جايي به جز صدر اسامي بازيگران نيامده است (حتي در معدود فيلم‌هايي هم كه چنين اتفاقي افتاده، نام قريبيان و آن يكي بازيگرِ هم‌اندازة او، هر يك در يكي از دو پوستر جداگانه در بالاي همه نام‌ها آمده، يا به‌گونه‌اي در پوستر و تيتراژ قيد شده است كه هر دو نام‌ها به‌نوعي بازيگر نقش‌ اول فيلم به نظر بيايند). تفاوت عمده ديگر، اين‌كه قريبيان تاكنون در هيچ نقش منفي‌اي ظاهر نشده است. هر دو اين ويژگي‌ها، بي‌گمان، به همان ايدة قهرمان‌پروري‌اي برمي‌گردند كه او سينما را با آن شناخته و اصلاً در ساخت هر 3 فيلمش بدان‌ها تكيه كرده است. همين‌ها به‌علاوة، كاراكتر مشهور چريك (قدرت)‌ در فيلم گوزن‌ها، قريبيان را در سينماي بعد از انقلاب، در زمانی بيش از يك دهه (و اگر فيلم‌هاي جنگي او را نيز به ليست قهرمان‌بازي‌هایش اضافه كنيم، دقيقاً 2 دهه)‌ به قهرمان انقلابي فيلم‌هاي آن سال‌ها بدل مي‌كند. اين بازيگر كه از «سفر سنگ» (فيلم پيش‌گويانة مسعود كيميايي در خصوص وقوع و پيروزي انقلاب در ايران، محصول سال 1357)‌ از دوست قديمي‌اش در سينما دوري جسته بود، طبعاً نمي‌توانست در نقش منفي اولين فيلم بعد از انقلاب كيميايي بازي كند (در «خط قرمز»، سعيد راد بود كه مانند سفر سنگ، نقش اصلي-یک ساواکی- را ايفا كرد)‌.

مردم انقلاب‌كردة ايران، نخستين بار، با «سفير»، قريبيان را در سينماي نظام جديد ديدند. او در این فیلم دقيقاً نقش يك انقلابي را بازي مي‌كرد؛ قيس‌بن‌مسهر، سفير امام سوم(ع)‌ كه براي مردم كوفه پيام ايشان را مي‌آورد و در راه، به‌دست عمال ظلم و جور اسير مي‌شد و به شهادت مي‌رسيد. فروش خوب سفير در سال 1362، راه را براي ادامه فعاليت اين ستاره جديد سينماي ايران هموار مي‌كرد، ضمن اين‌كه بر طبق عادت مألوف، به اين بازيگر امكان مي‌داد تا در تكرار چنين نقش‌هايي، موفقيتش را بيازمايد. «بازرس ويژه» و «پرونده» هر دو فيلم ديگر اين بازيگر، در همان سال، به‌طور مستقيم به اتفاقات رژيم گذشته مي‌پرداختند و قريبيان هر بار در كسوت يك مبارز انقلابي به ستيز با عمال رژيم مشغول می‌شد. او هم‌چنين با داشتن محاسن و ظاهري صددرصد مذهبي، به‌علاوه به‌جاي آوردن نماز و سایر آداب ديني، در آن سال‌ها از خود چهره‌اي توأمان انقلابي و ديني به نمايش مي‌گذاشت.

در سال بعد (1363)‌ نيز قريبيان 2 فيلم روانة اكران كرد كه در هر دو (ريشه در خون و سناتور)‌ باز هم نقش يك مبارز را بازي مي‌كرد. در اولي، چريكي گريخته به جنگل بود و ماجراهايي با يك پيرمرد و ساواك داشت و در دومي، يك استوار ژاندارمري در زمان شاه بود كه به همراه يك جوان (با بازي بيژن امكانيان)‌ در دام قاچاق‌چيان گرفتار مي‌شد و سرانجام در پي كشته شدن جوان، سناتور انتصابي دربار و مرتبط با قاچاق‌چيان اصلی نظیر اشرف و سران رژیم پهلوی را قهرمانانه ترور مي‌كرد. فروش خوب چنين فيلم‌هايي، كماكان قریبیان را به‌عنوان ستاره دهه شصت سينماي ايران معرفي مي‌كرد و بر محبوبيتش در سينماي جديد و در حال شكل‌گيري آن سال‌ها مي‌افزود.

در نوروز سال 1364، با نمايش «پايگاه جهنمي» كه قريبيان در آن، نقش يك رزمنده را ايفا مي‌كرد، فعاليت او در سينماي جنگ نيز شروع شد. اين سينما، اگرچه تفاوت‌هايي با آن سينماي انقلابي داشت، اما وجه مشترك آن، تداوم امكان قهرمان‌پردازي براي اين بازيگر شيفتة اين نوع سينما بود. كاري كه او با فيلم‌هاي كمين‌گاه، كاني‌مانگا، انفجار در اتاق عمل و بسياري آثار ديگر انجام مي‌داد. ضمن اين‌كه با حضور گاه و بي‌گاه در نقش پليسي، به‌نوعي همين كار - قهرمان‌پردازي- را در گوشه‌اي ديگر از سينماي ايران تكرار مي‌كرد و به جنگ دزدها و قاچاق‌چيان و آدم‌بدها مي‌رفت. اما اوج كار قريبيان در نقش انقلابيون و در سينماي انقلابي، به فيلم «ترن» مربوط مي‌شد.

او در بهترين ساخته امير قوي‌دل در سال 1366 فرصت يافت تا به‌خوبي در نقشي بسيار مُسن‌تر از خودش بدرخشد و در كنار زنده‌ياد خسرو شكيبايي، لكوموتيو انقلاب را از گذرگاه‌هاي پرخطر و پرحادثه به سلامت برهاند. بازي خوب قريبيان، به همراه گريم تازه‌اش، نخستين سيمرغ بلورين بازيگري را بر شانه‌هاي او نشاند؛ سيمرغي كه در آن سال‌ها اعتبار و وزن بسياري - نسبت به اين سال‌ها- داشت و موقعيت و شرايط ويژه‌اي براي ربايندگان آن فراهم مي‌كرد.

قريبيان در سال‌هاي بعد، ضمن ايفاي نقش مجدد در فيلم‌هاي انقلابي (نظير تبعيدي‌ها)‌، دو بار ديگر توانست در جشنواره فجر براي فيلم‌هاي بندر مه‌آلود و مرد باراني، سيمرغ بهترين بازيگر نقش اول مرد را دريافت كند، اما ژانر سينماي انقلاب، هيچ‌گاه آن‌چنان كه بايد و شايد در ايران شكل نگرفت تا او  به‌عنوان يكي از شاخص‌ترين بازيگران چنين سينمايي بتواند به تجربه‌هاي بهتري دست يابد. هم از اين‌رو بود که در اواخر دهة هفتاد، در يک گفت‌وگوي مطبوعاتي پس از نمايش يکي از فيلم‌هايش از بازي در بخش مهّمي از فيلم‌هاي کارنامه‌اش اظهار پشيماني کرد و از آن‌ها تحت عنوان «فيلم‌هاي مزخرف» ياد کرد و منظورش آن دسته از آثاري بود که فقط به ضرورت گذران زندگي و گرفتن دستمزد در آن‌ها ظاهر شده بود.

قريبيان در همان‌جا قول داد تا ديگر در فيلم‌هاي ضعيف ظاهر نشود. از آن پس بود که اين بازيگر دوست‌داشتني و قديمي سينماي ايران، بسيار سنجيده‌تر انتخاب نقش كرد و گاه حتي سالي را بدون بازيگري گذراند و منتظر فيلم‌هاي بهتري ماند تا بتواند از تجربه و توانش به‌خوبي استفاده كند، درحالي‌كه هم‌چنان هر كسي كه بخواهد گذري و نظري بر سينماي انقلاب در ايران بيفكند، نمي‌تواند از كنار نام قریبیان به‌عنوان بازيگر شاخص اين سينما به‌راحتي عبور كند. 

 

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 13:39 |
گفت‌وگو با رضا رضايي پایور، خواننده و مدرس آواز
ايران- همشهري‌آنلاين- علي‌ شيرازي:
رضا رضايي‌پايور، از نسل اول‌آوازخوانان بعداز انقلاب است كه در گفت وگويي با همشهري‌آنلاين ديدگاه‌هاي خود درباره موسيقي و برخي مشكلات آن را تشريح مي‌كند

رضا رضايي‌پايور، يا با نامي كه در آثار قديمي‌تر او ذكر شده است، رضا رضايي، به نسل اول خوانندگان سنتي بعد از انقلاب تعلق دارد. نسلي كه در كنار باتجربه‌ترهايي مانند شجريان، ناظري و گلريز، در شروع دوره‌اي جديد از حيات آواز ايران و در عين جواني، بار سنگين اين هنر پرمخاطره را بر دوش گرفت.

حسام‌الدين سراج، صديق تعريف، عليرضا افتخاري، بهرام باجلان و علي رستميان در زمره ديگر آغازگران اين راه بودند. اين نسل، با توجه به ممنوع بودن توليد و پخش تقريبا تمامي  آثار سبك هاي ديگر، از موهبت پخش صداي خود از راديو و تلويزيون برخوردار بود و آلبوم‌هاي عرضه‌شده آن‌ها به بازار نيز دست‌كم دخل و خرج مي‌كرد و حتي در بسياري مواقع به سوددهي مي‌رسيد؛ نعمتي كه خوانندگان جديدتر سنتي در دهه‌هاي هفتاد و به‌ويژه دهة حاضر كمتر از آن بهره‌مند هستند؛ هرچند كه آسمان موسيقي آوازي اين روزها براي همان معدود چهره‌هاي شناخته‌شده و استخوان‌تركانده دهه‌هاي قبل نيز ابري است. آن‌ها در چنبره مشكلات ارائه آلبوم و اجراي كنسرت بيشتر به راه سومي دل خوش دارند كه همان تربيت شاگردان در كلاس‌هاي آواز است.

رضايي‌پايور نيز اين روزها به پرورش جواناني مشغول است كه شايد چراغ راه فرداي آواز ما باشند. گفت‌وگوي ما را با اين خواننده و مدرس آواز ايراني مي‌خوانيد كه در آن به بيشتر مشكلات روز موسيقي و آواز ايراني- از جمله اجرا، انتشار البوم و تدريس – پرداخته‌ايم: 

  • پس از سال‌ها كه با نام «رضا رضايي» شناخته شده بوديد، و حتي آثار در بازار موجود است، يك‌باره پسوند«پايور» را به آن افزوديد. دليل اين كار چه بود؟

شهرت كامل من در اصل «رضايي‌پايور» است. به دليل اينكه "رضا رضايي" كوچك‌تر و جمع و جورتر بود و هم به علت رعايت احترام و كسوت يگانة موسيقي ايراني، استاد فرامرز پايور، تا پيش از ا‌ين ترجيح مي‌دادم از همان دو بخش اول نام و فاميلم استفاده كنم. منتها در سال‌هاي اخير با ورود خواننده‌اي به نام غلام‌رضا رضايي به عرصة موسيقي و آواز، به اصرار دوستان و براي جلوگيري از اشتباه‌ها و تشابه‌هاي احتمالي، پسوند پاي‌ور را به نامم افزودم.

  • آلبوم مشترك شما و زنده‌ياد ايرج بسطامي كه بعد از درگذشت او منتشر شد؛ يادآور دوستي قديم‌تان است. اين دوستي چگونه شكل گرفت؟

البته هر‌طرف از اين آلبوم به صورت جداگانه ضبط و بعداً يك‌جا منتشر شده است، ولي به‌هرحال براي من يادآور روزهاي پ‍ُرباري است كه با ايرج گذراندم. يك روز در ميدان بهارستان در مغازه ساز‌فروشي مرحوم فرهاد دلشاد با جواد ضرابيان بودم كه به‌طور اتفاقي با ايرج آشنا شدم. جواد مي‌گفت: "رضا جان دوستي به اينجا سرمي‌زند كه خيلي خوب مي‌خواند. دلم مي‌خواهد تو هم صدايش را بشنوي." خلاصه در جايي قرار گذاشتيم و ايرج آمد و خواند. ديدم چه صداي شفاف و زلالي دارد. هنوز زنگ صداي بسطامي در گوشم است؛ او واقعاً دهانش گرم بود. آن روز آواز معروف شجريان با تار فرهنگ شريف در دستگاه همايون را براي ما خواند: «فتنه چشم تو چندان پي بيداد گرفت». يادش به‌خير... بعد قرار شد هر‌چه را كه ايشان از موسيقي آوازي مي‌داند به من منتقل كند. به اين ترتيب از سال 1364 تا 1366 چند دستگاه را در نزد وي ياد گرفتم. هم‌زمان به كلاس شاپور رحيمي هم مي‌رفتم كه البته شيوه اين دو با هم متفاوت بود.

مدتي هم در سال‌هاي ابتدايي دهه هفتاد نزد استاد رجبعلي اميري فلاح درس آواز مي‌گرفتم.دو سال تمام به منزل ايشان رفت و آمد مي‌كردم. افرادي مانند تعريف و مسعود شعاري هم مي‌آمدند؛ منتها هركس به صورت جداگانه. من براي تعليم مي‌رفتم؛ ديگران هم هر‌يك به مناسبت دوستي يا بهره‌مندي

  • و در همان سال‌ها نخستين اثرتان "حديث عشق" منتشر شد‌...

ضرابيان كه از پي‌گيري‌هاي مداوم من در آموختن آواز باخبر بود، گفت كه گروه سماع را تشكيل داده‌ايم و تو هم بيا و در اين گروه خوانندگي كن.

 يك سال بعد، 1367، به پيشنهاد داود خان گنجه‌اي در چهارمين جشنوارة موسيقي فجر شركت كرديم. در آن سال دو، سه نفر از نوازندگان گروه، به‌عنوان نوازنده برتر و من نيز خواننده برگزيده جشنواره شناخته شدم. حديث عشق در واقع همان برنامه‌اي بود كه ما در جشنوارة اجرا كرده بوديم و بارها آن را با غزل « سرو چمان» حافظ در دستگاه شور از راديو و تلويزيون شنيده‌ايد. مجموعه اين رخدادها بنايي شد براي ادامه كار من و گروه.

 اثر بعدي ما «خرقه سوخته» در دستگاه همايون بود. به اين ترتيب ما تبديل به گروهي با تلاش مداوم شديم. در آن سال‌ها به ‌جز گروه‌هاي عارف، شيدا، مولانا و سماع هيچ گروهي به آن صورت فعاليت مستمري نداشت.

  • چرا ديگر شاهد تشكيل، احيا و تداوم كاري چنان گروه‌هايي نيستيم؟

اين برمي‌گردد به همدلي و هم‌داستان بودن بروبچه‌هاي يك تيم و گروه، حالا فرقي نمي‌كند؛ مي‌خواهد گروه موسيقي باشد يا يك تيم ورزشي خودجوش. در گروه ما نيز همدل نبودن عده‌اي باعث متفرق شدنمان شد. از طرفي طبيعي بود كه بعضي از شركت‌هاي توليد و پخش و سرمايه‌گذاران بازار موسيقي هم در پيش آمدن اين وضعيت بي‌تأثير نبودند. آن‌ها بدشان نمي‌آمد كه از بچه‌ها به‌صورت پراكنده و متفرق بهره‌برداري كنند. همچنان‌كه در سال 1370 اين كار را با گروه ما كردند. شايد بعضي‌ها آن ماجرا را شنيده باشند...

  • ماجرا از چه قرار بود؟

به‌يك‌باره متوجه شديم كه از بچه‌هاي گروه به‌صورت انفرادي براي حضور در آلبوم‌ها و كنسرت‌هاي ديگران استفاده مي‌كنند. متأسفانه دامنه اين تك‌روي‌ها و تفرقه‌ها نه‌تنها دوستي‌هاي ما را كم‌رنگ كرد، كه مجموعة موسيقي ايراني را كه بر پايه دوستي‌ها و رفاقت‌ها استوار بود به چنين حال و روزي دچار كرد. چند وقت پيش از زبان آهنگ‌ساز گروه سماع شنيدم كه مي‌گفت آثاري كه از د‌ل يك‌رنگي و همدلي بچه‌ها در آن سال‌ها بيرون آمد از لحاظ حس و حال خيلي بالاتر از بيشتر آثار چند سال اخير است و آثار امروزي حتي به گرد پاي آن كارها هم نمي‌رسد.

  • شرايط اجتماعي اين سال‌ها و حضور گسترده رسانه‌هاي جمعي اعم از ايراني و خارجي را تا چه حد در اين ركود مؤثر مي‌دانيد؟

متأسفانه هر روز كه مي‌گذرد، مي‌بينيم كه هر‌كسي بيشتر به دنبال سود و منفعت خويش مي‌رود و هر‌جا كه پول بيشتري بدهد همه جذب همان‌جا مي‌شوند. البته من شركت‌هاي خصوصي را بيشتر از نهادهاي دولتي در پيش آمدن اين وضعيت مقصر مي‌دانم. خصوصي‌ها هرقدر كه به كار آب ببندي آن را بيشتر مي‌پسندند.آن‌ها بيشتر طالب آثار نازل هستند و با اين آثار سطح سليقة مردم را روزبه‌روز پايين‌تر مي‌آورند، آن‌هم ضعيف‌ترين قشر مردم از نظر كارشناسي موسيقي و نسل جوان را كه به دنبال تحرك كاذب هستند.

 اتفاقاً همين آثار معمولاً چند برابر سرمايه خود را برمي‌گردانند. از طرفي آثار هنري ص‍ِرف نه در ايران، كه در تمامي دنيا مخاطبان خاص و اندكي دارد. در توليد اثر هنري سطح بالا، سرمايه‌گذار نبايد به دنبال سودآوري باشد؛ بلكه بايد در جذب يارانه‌هاي هنري بكوشد. از جمله سه نهاد دولتي‌اي كه موظف به اعطاي يارانه به آثار برتر موسيقايي هستند؛ حوزه هنري، وزارت ارشاد و شركت سروش، وابسته به صدا و سيما، به‌شمار مي‌روند. حال آنكه مي‌بينيم اين سه نهاد چنين كاري را نمي‌كنند و يا اگر مي‌كنند در مقابل خيل آثار سطحي و بازاري، تعداد آثار برتر بسيار پايين است.

  • شما كه در پاسخ سؤال قبلي، بيشتر شركت‌هاي خصوصي را مقصر دانستيد...

بله و در عين حال معتقدم كه سه نهاد دولتي مذكور با اختيارات و تسهيلاتي كه مجلس براي آن‌ها تعيين مي‌كند مي‌توانند حامي و اسپانسر آثار هنري سطح بالا باشند؛ همان‌طور كه نهادهاي موازي در بخش كتاب و كتاب‌خواني مي‌توانند از اين حمايت‌ها بهره‌مند شوند. يك بار به مسئول يكي از همين نهادها گفتم چرا شما از آثار برتر حمايت نمي‌كنيد. وي در پاسخ من چيزي گفت كه حق را به‌طور دربست به او دادم.

 مي‌گفت از ما خواسته‌اند تا خرج نهادمان را خودمان دربياوريم و آثار خاص حتي پول قبض آب و برق و تلفن ما را هم برنمي‌گرداند! گفت‌وگوي من و آن مسئول درست در زماني اتفاق افتاد كه آلبوم‌هاي خوانندگان پاپ را مثل قند در بازار مي‌بردند و آن نهاد هم آثار مربوط به موسيقي پاپ را پخش مي‌كرد. آن مسئول مي‌گفت اين‌ها خرج ما را  تأمين مي‌كند. جالب اينكه او در ذيل نامه ارائه و درخواست پخش آلبوم من نوشته بود:
«موسيقي، شعر و ملودي‌هاي اين آلبوم مناسب است؛ اما در اولويت پخش امسال ما قرار ندارد.» و من مانده بودم كه چگونه و در كجا بايد يك اثر از موسيقي ملي و ميهني خودمان را به گوش مخاطبان اصلي آن برسانم!

  • تازه اين وضعيت شما و هم‌نسلان‌تان است كه به‌هر‌حال باسابقه‌تر و شناخته‌شده‌تر هستيد. در اين ميان به نظرتان تكليف نسل علاقه‌مند و مستعد امروز چه مي‌شود؛ منظورم خيل هنرجويان آواز ايراني است.

من به شخصه به هنرجويان مي‌گويم هنر را در كنار شغل اول و حتي دوم و سوم خود قرار بدهيد. چون داريد وضعيت من و امثال من را به‌وضوح مي‌بينيد. ما بيش از بيست سال در بازار موسيقي پرسه زده‌ايم و اين حال و روزمان است. از طرفي جوان‌‌هايي كه به ما مراجعه مي‌كنند به‌طور مكرر مي‌پرسند كه چرا موسيقي سنتي اين‌قدر مظلوم است و در ميان انواع موسيقي رايج كم‌رنگ جلوه مي‌كند. در جواب مي‌گويم شما كه اين وضعيت را مي‌بينيد از همين حالا بايد فقط و فقط براي دلتان وارد اين عرصه شويد. آواز خواندن را فقط براي تلطيف روح خود ياد بگيريد.

 در بهترين و حرفه‌اي‌ترين حالت اگر شغل موسيقي جواب بدهد؛ بهار آن براي فرد، چهار پنج سال بيشتر نيست. بعدش كس ديگري از راه مي‌رسد و زندگي بر آدم سخت خواهد شد. معمولاً كارهاي اين‌چنيني روي دست تعداد كمي مي‌چرخد؛ پس شك نكنيد كه براي امرار معاش از راه هنرهايي نظير موسيقي درمانده خواهيد شد. از طرفي اگر هم زندگي‌تان را پاي هر هنري بگذاريد نمي‌توانيد از زندگي بهره كامل ببريد. اين نصيحتي است برادرانه كه من همواره به جوان‌ترها مي‌كنم.

  • جالب است كه شما از قديم به‌جز موسيقي به هنري ديگر، يعني خوش‌نويسي هم پرداخته‌ايد. در تلويزيون هم شما را بارها ديده‌ايم كه در حال نوشتن خط، آوازي ضبط‌شده هم بر زمينة تصويرتان پخش شده است. راستي چگونه توانسته‌ايد به جمعي منطقي از اين دو هنر و اصلا هنري بزرگ‌تر به نام زندگي برسيد؟

در سال‌هاي 2ـ1351 و دقيقاً از دوره دبيرستان به بعد، براي مدرسه پلاكاردنويسي مي‌كردم. همين سابقه باعث شد تا اين هنر به همراه تنبك‌نوازي در دوره سربازي به دردم بخورد. چون در بخش خدمات به‌عنوان گروهبان‌وظيفه به‌عنوان خوش‌نويس و پلاكاردنويس پادگان مشغول شدم. در همان روز اول ما را به‌خط كردند و گفتند نوازنده‌ها و خوش‌نويسان و هركسي كه هر نوع كار هنري‌اي بلد است همگي جدا شوند. من گفتم هر دو اين‌ها را بلدم. خلاصه من را بردند به باشگاه افسران و تحويل آقايي دادند و گفتند ارشد است.

من ابتدا تصور مي‌كردم كه او ارشد آسايشگاه است. وقتي از من پرسيد قبلاً چه‌ كاري كرده‌اي گفتم دو سال نزد استاد اسماعيل تنبك زده‌ام. پرسيد يعني اگر الان تارم را بياورم مي‌تواني با من همراهي كني، كه من چهار‌مضراب او را با تنبك همراهي كردم. او خوشش آمد و مرا تأييد كرد و مشغول خدمت شدم. او كسي نبود جز ارشد تهماسبي، نوازنده شناخته‌شده تار در اين سال‌ها. پس از سربازي در انجمن خوش‌نويسان ايران در رشته نستعليق خدمت استاد علي‌اكبر ساعتچي و در رشته شكسته به محضر استاد رضا م‍ُشعشعي رسيدم. سه سال بعد از آنكه از محضر هر دو استاد فيض بردم با درجه ممتاز فارغ‌التحصيل شدم و از آن پس رشته خوش‌نويسي در كنار تعليم و آموزش آواز دو پيشه اصلي‌ام شد و كم‌كم براي زندگي‌مان هم فكرهايي كرديم!

از سال 1364 به بعد نيز تاكنون خود را شاگرد جناب استاد سيد عباس مجابي شيرازي مي‌دانم كه شيوه استادان و برادران زنده‌ياد حسين و حسن ميرخاني را به من مي‌آموزند. هنوز هم اگر فرصتي پيدا شود خدمت ايشان مي‌رسم. اي كاش اشخاص هنردوست و خبرنگاران كنجكاوي بيشتري بكنند و خوش‌نويسان واقعي مثل ايشان را كشف و معرفي كنند. به نظرم شاگرد خلف استادان حسين و حسن ميرخاني فقط ايشان است و من نفر دومي را نمي‌شناسم.

  • فكر مي‌كنيد كه اگر تنها به يكي از اين دو هنر مشغول بوديد چه تفاوتي در آموختن، ممارست و ارائه آن يكي به‌تنهايي به‌وجود مي‌آمد؟ منظورم بيان تأثير متقابل خوش‌نويسي و آواز بر همديگر در يك فرد است.

رابطه خوش‌نويسي با آواز تنگاتنگ و جداي از ارتباط خوشنويسي با مثلاً نوازندگي است. كمتر مي‌بينيم كه نوازنده‌اي در خوش‌نويسي به همان ميزان توانايي‌اش در نواختن ساز برسد ولي در ميان آوازخوانان، نمونه‌هاي زيادي را داريم كه در خوش‌نويسي هم به درجه و پايه خوبي رسيده‌اند. آوازخوانِ خوش‌نويس پيوسته با چشمانش به خطوطي مي‌نگرد كه با اشعار حافظ و سعدي و مولانا شكل گرفته‌اند. استمرار اين كار خودبه‌خود موجب خوشه‌چيني بصري از خرمن ادب پارسي و جاي گرفتن ابيات و حتي نحوة خواندن آن،‌ در ناخودآگاه آوازخوان مي‌شود و پيشرفت آدم در هر دو رشته را در پي دارد.

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 10:55 |

نگاهی به اپیدمی شجریان‌خوانی آخرین پرده از نمایش غمبار آواز ایرانی

نورسیدگان نارسیده

                                                                         علی شیرازی

 

وقتی در زمستان 1357 بهترین آوازخوانان ایرانی در اوج مجبور به کوچ یا بازنشستگی ناخواسته شدند، هیچ کس حتی تصورش را هم نمی‌کرد که اکبر گلپایگانی، ایرج خواجه امیری، عبدالوهاب شهیدی و نادر گلچین، در کنار غلامحسین بنان، ادیب خوانساری، تاج اصفهانی، حسین قوامی و محمودی خوانساری – که سال‌های پایانی عُمر خود را می‌گذراندند – آخرین نسل از خوانندگان اصیل ایرانی به شمار می‌روند.  

این گسست بزرگ، زمانی بیشتر به چشم آمد که ایرج و گُلپا پس از دو دهه بایکوت، مجال خواندن در پیرانه‌سری را یافتند؛ اما دیگر توانی در روح و جسم رنجورشان برای خوب خواندن باقی نمانده بود. حالا و در آستانه‌ی  آغاز دهه‌‌ی چهارم دوران فترت آواز ایرانی، شرایط نابه‌سامان این هنر نفرین شده، بدجوری توی ذوق هرعلاقه‌مندی می‌زند؛ انگار به طور کامل " شهر خالی است زعشاق ..." و آن‌چه به گوش می‌رسد صداهای خام، نپخته، ‌ تقلیدی و فاقد کمترین جذابیتِ جوانان و میان‌سالانی است که در واقع نورسیدگانی نارسیده هستند؛ اما خود را خوانندگانی کامل می‌دانند. شاید هم اشکال اصلی در همین شائبه‌ی خود را کامل دانستن آنان است. این مسأله نیز از جائزالخطا بودن انسان ناشی می‌شود و در ذات خود فاقد اشکال است. اشکال اصلی امّا در آن جایی است که سرنوشت این هنر گرانقدر و ارزنده به صورت تام در دست چنین افراد نالایقی می‌‌افتد و آنان نه تنها درباره‌ی حال و آینده، که درباره‌ی گذشته باشکوه آواز نیز حکم صادر می‌کنند؛ تیره‌روزی‌های آواز ایرانی را انگار پایانی نیست...   ‌

***

بی‌هیچ گمانی شرایط تاریخی و صد البته اجتماعی هر دوره‌‌‌ای در کیفیت آوازهای اجرا شده در آن بسیار مؤثر بوده است. این‌گونه است که آوازهای خوانندگان ایرانی برجای مانده از دوره‌های اول و دوم ضبط، از بسیاری از آوازهای همان خوانندگان در دهه‌‌های بعدی بهتر و غنی‌تر از  کار درآمده است. خوانندگان برنامه رادیویی" گُلها" نیز در بسیاری موارد آوازهایی بی‌بدیل از خود به یادگار گذاشته‌اند. اصلاً مهم‌ترین خواننده‌ی سه دهه‌ی اخیر آواز ایرانی (شجریان) از دل همین برنامه بیرون آمده، اما دقیقاً شرایط تاریخی و اجتماعی این سه دهه‌ به گونه‌ای بوده که بیشترین آسیب‌ها در حیطه‌ی آموزش خوانندگی بر هنر آواز در ین دوره و همچنین مجموعه و موجودیت آواز ایرانی از پیرامون این شخص – و نه لزوماً از جانب خود ایشان – وارد شده است. آسیب‌هایی که بسیاری از آن‌ها حداقل تا چند دهه‌ی آتی لاعلاج به نظر می‌رسند. آواز ایرانی به عنوان بخش مهمی از فرهنگ و هنر این مرز و بوم روزهای بسیار بد و تعیین‌کننده‌ای را دارد می‌گذراند...

***

درست است که موسیقی ایرانی در شرایطی تقدیری و عجیب در تمامی دهه‌ی شصت و بخشی از دهه‌‌ی هفتاد میدان‌دار بازار موسیقی داخلی بود، اما دست کم نیمی از علل رکود کامل این هنر و واگذاشتن میدان در سال‌های بعد از آن – چه در داخل و چه در خارج از کشور – به موسیقی پاپ و انواع موسیقی غربی، ترکی، هندی و عربی را باید ناشی از به پستو راندن آواز استادان قدیم و منحصر کردن این هنر، نه تنها به یک شیوه، که به یک صدا دانست. صدایی که صد البته کامل نیست؛ اما در این سال‌‌ها بهترین به شمار می‌رود. اما این صدا اگر‌ بهترین صدای تاریخ هم می‌‌بود؛ نمی‌بایست همه‌ی موجودیت امروزین آواز ایرانی را تشکیل دهد. این صدا تنها صدای شجریان است و بس؛ نه صدای کلّ آواز ایرانی. شجریان خود یک آوازخوانی ایرانی است.

***

سال‌ها بود که دوست داشتم نادر گلچین را از نزدیک ببینم؛ چه به عنوان یک علاقه‌‌مند آواز و چه در کسوت یک روزنامه‌گار. گلپایگانی، ایرج، شهیدی و دیگران را می‌شد گاه‌ به گاه و در کمال تأسف، تنها در مجالس ترحیم هنرمندان دید. اما هیچ‌گاه در انظار عمومی – منحصر به همین مراسم – اثری از نادر گلچین نبود. سرانجام و در پی انتشار مجدد یکی از آثار قدیم گلچین، در نیمه‌‌ی دوم سال 1385 فرصتی دست داد تا در برنامه‌ی " نقد نغمه " در فرهنگسرای اندیشه -که به نقد این اثر اختصاص داشت- او را ببینم. گلچین دارای صدایی صاف، شیک، مردانه و در عین حال ظریف و پر احساس و با تحریرهایی شمرده و شفاف بود. بماند حسرت اجرای اثری تازه از او که در تمامی این سال‌ها بر دل علاقه‌مندان صدای کم نظیرش باقی ماند و این را هم اضافه کنید به کوله‌باری از حسرت‌های تلنبار شده برای این نسل  باری وقتی این پیرمرد جوان مانده را بر صحنه‌ی فرهنگسرا دیدم؛ به کودکی می‌‌مانست که چشمانش از دیدن دوباره‌ی مردمانی مشتاق از پی این همه سال جدایی، برق می‌زد. او نه تنها با شوقی کودکانه که با بیانی بسیار ساده و خودمانی صحبت می‌‌کرد. گلچین در لابه‌لای حرف‌هایش لطیفه هم تعریف می‌‌کرد. طفلک حتی ایراد ناواردی را که یکی از ناپُختگان موسیقی این سال‌ها - به ناحق -  بر مصرعی از آواز ماهور او گرفت؛ در نهایت فروتنی پذیرفت. آن هم درست لحظه‌ای از کارش را که جزء اتفاقات شیرین، دلپذیر و آشنایی‌زُدای آواز ایرانی و نمک کار او به شمار می‌رفت – لحظه‌هایی که به شدت جایشان در تمامی این سال‌ها در میان آثار اجرا و ارائه شده خالی بوده است – آن دیدار جمعی با گلچین و مجموعه خاطراتی که از سال‌‌های کارش در رادیو از خود  و همکاران هنرمندش تعریف می‌کرد؛ به من آموخت و یاد آور شد که فضای صمیمی و بی‌غلّ و غش که در آن زمان برای هنر موسیقی مهیا بوده، در جاودانه شدن آن آثار تأثیر بسزای خود را به خوبی گذاشته است. یعنی به‌گونه‌ای رویایی همه چیز برای آفرينش خلاّقانه آماده بوده است. تنها می‌ماند هنرمندانی که نهایت سادگی‌شان را در خدمت تکنیک والایشان می‌گذاشته و آن‌چه در دل داشته‌اند را بر زبان، حنجره و مضراب خود جاری می‌کرده‌اند. امروز امّا سادگی در هنر را به بلاهت، ناتوانی و نادانی تشبیه می‌کنند. سایه‌ی شوم و مخرّب تکنیک و تسلط بی‌چون و چرای حسابگری بر آزاد گذاشتن شهود و هنر غریزی چنان موسیقی و آواز ما را دستخوش تطاول قرار داده که هر شنونده‌ای را از رویارویی با آثار جدید گریزان می‌کند. به‌راستی اگر خواننده‌ای چون نادر گلچین با سادگی ذاتی‌اش، همچنان مجال خواندن و آموزش دادن در این روزگار را می‌یافت؛ چند نفر از جوانان و میان‌سالان پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی این روزگار را می‌توانست به خود جذب کند؟ گفتیم که موسیقی هیچ‌گاه از شرایط تاریخی و اجتماعی جدا نبوده و نیست...

***

وقتی همه صداهای جاودانه به محبس آرشیوهای کم شمار خصوصی رفت؛ شجریان به عنوان تنها مجال‌پردازِ راه یافته به روزگار ناسازگار آوازی، سکاندار کشتی‌ای شد که انگار آن را سودای به ساحل رسیدن در سر نبود. آواز ایرانی به قهقرا رفت، اما شجریان همچنان سکان‌دار باقی ماند. تقدیرِ سکان‌دارِ قایق تنها مانده‌ی او، انگار از تقدیرِ کشتیِ آواز جدا بود. قایق، روز به روز بیشتر رونق گرفت و کشتی به تدریج فرسوده‌تر شد. نمادگرایان نیز گرد قایقی را گرفتند که پهلوان زنده را می‌مانست؛ که پهلوان زنده را عشق است. نمادگرایان برای آن‌که خود را توجیه کنند و جوانک‌های تازه سر از تخم بیرون آورده را مُجاب؛ شروع کردند به بزرگ‌تر از حدّ معمول جلوه دادن استاد. آنها گاه حتی شاه‌ماهی این سال‌های آواز ایرانی را – که تا  حدود زیادی به جبر تاریخی به این عنوان نایل شده بود – " دُردانه‌‌ی هنرتاریخ " نام نهادند و او را " معدل هنر" – و نه آواز ایرانی – برشمردند. بی‌مایگان را همواره نه یارای پیمودن مسیرهای صعب و دشوار – آن هم از نوع سیر و سلوک هنری و عرفانی – است و نه ظرفیت پذیرش رازهای عاشقانه‌ی این دریای بی‌انتها؛ که سفر عشق، جگر شیر می‌خواهد. پس آن‌ها دست به کار شدند و برای دکّانداری در این بازار تازه دکّانک‌های جدیدی را باب کردند، از آموزگار شدن در کلاس‌های موسیقی و آواز گرفته تا سرهم بندی کردن مبحث جعلی و کپی‌کاری شده‌ای چون صداسازی، که همه این‌ها در ادامه‌ی روند بی‌توقف تقلیدگرایی رخ داد و نیک می‌دانیم که خلق را تقلیدشان بر باد داد...

***

صداسازی به مجموعه تمرین‌هایی گفته می‌شود که در پرورش و تکامل صدا ایفای نقش می‌کنند. در تئاترو

سینما، بازیگران می‌بایست حتماً چنین دوره‌هایی را بگذارنند. در آواز کلاسیک و خوانندگی اُپرا نیزتمرین‌های مخصوصی وجود دارد. صداسازی اما در آواز ایرانی، به‌کل متفاوت با رشته‌های پیش‌گفته است. از ابتدای پای نهادن در وادی هنر آواز، هر هنرجویی که اندک ذوقی در خود می‌‌بیند و دارای حداقل دودانگ صداست؛ خود به خود با شروع كار آموختن، مراحل ابتدایی صداسازی را شروع کرده است. یعنی به‌تدریج و در حین آموزش

ردیف، هر جا که استاد با مشکلی در صدای هنرجو رو به رو می‌شود؛ به او تذکر می‌دهد و از آن پس هر دو در

رفع این مشکل می‌‌کوشند. به‌‌‌علاوه خوانندگان بارزی نیز پس از ورود دستگاه‌های ضبط به ایران، در تمرین،

سپس ضبط و شنیدن و در نهایت برطرف کردن ایرادهای صدای خود کوشیده‌اند. از میان آن‌ها می‌توان به

سیدحسین طاهرزاده، غلامحسین بنان و محمدرضا شجریان اشاره کرد. در این بین زنده‌یاد بنان در ارائه ترکیب

جدیدی از " صدای ایرانی " با ویژگی‌هایی متناسب با شرایط دنیای مدرن و روزگار نو به توفیق ویژه‌ای دست

یافت. از جمله این‌که او نخستین کسی بود که در بخش بم‌خوانی، آواز ایرانی را با قدرت و لطافت در هم آمیخت

و اجرا کرد. بنان همچنین بیشتر از دیگران، وحدت تونالیته را در تمامی محدوده صدایی خود حفظ می‌کرد؛ به

این معنا که برخلاف بسیاری از خوانندگان ریز و درشت ما، با تغییر و بالا و پایین رفتن نت‌های آوازی، رنگ

صدایش هيچ تغییری نمی‌کرد. در یک کلام همیشه در سه بخش صدای بم، میانی و اوج او – در محدوده‌ی

آوازيخودش – همواره این صدای بنان بود که به گوش خواننده می‌رسید. شجریان نیز در ادامه‌ با وام گرفتن از

تلاش‌های طاهرزاده – از نظر ترکیب‌های آوازی – و بنان – به ویژه از نظر صداسازی و شیوه‌ی بم‌خوانی – به

همراه آموخته‌هایش از نورعلی‌خان برومند، توانست به صدایی درخور دست یابد؛ هر چند که هیچ‌گاه نتوانست بر

کمبود‌های صدایش به طور کامل چیره شود. او با تیزهوشی و زیرکی وافر از انجام حرکت‌های ملودیک گرفته تا

اجراي تحریرهایی با بافت‌های جذاب و خوش ریتم، کوشید تا بر نارسایی‌های صدایش غلبه کند. شجریان با

تکیه بر بخش ملودیک آوازش حتی شعر را فدای ملودی می‌کرد. در این محدوده همواره کار او با اقبال عوام و

تأیید خواص، برایش شهرت و اعتباری روزافزون به ارمغان آورد. اگر به علت آن گسست تاریخی، شکافی بزرگ

میان دو نسل قدیم و جدید آوازی ایران پدید نمی‌آمد؛ بی‌گمان کار شجریان می‌توانست بر بستر طبیعی این هنر

در کنار تلاش‌های سایر استادان، او را به جایگاه طبیعی خود برساند. جایگاه امروزی او امّا به هیچ عنوان طبیعی

نیست. آواز ایرانی هنر کوچکی نیست که تمامیت آن شامل تنها یک شیوه و تُن صدای یک خواننده باشد.

موسیقی ایرانی دست کم به لحاظ گستره‌ی نغمه‌ها و ملودی‌هایش، وسیع‌ترین موسیقی در میان تمامی ملل

دنیاست. پس با وجود چنین موسیقی و آواز وسیعی حق داریم بپرسیم که چرا سلسله‌ی صداهای جذاب و

دلنشین قطع شده است  و به‌راستی " عندلیبان را چه پیش آمد. هَزاران را چه شد؟ " ...

***

" دنیا آن‌قدر وسیع است که برای همه مخلوقات در آن جایی وجود دارد. به جای آن‌که جای کسی را بگیرید؛ بکوشید تا جایگاه واقعی خود را بیابید. " این جمله‌های منسوب به چارلی چاپلین، کارگردان، بازیگر و متفکر بزرگ به‌راستی بر گونه‌گونی انسان‌ها و قلّه‌هایی که هر یک از آن‌ها می‌‌توانند فتح کنند؛ صحه می‌‌گذارد. اما یک سنت تاریخی – که روز به روز هم دارد قوی‌‌تر عمل می‌کند – باعث شده تا در این دیار به‌ازای هر فرد مولّد هزاران نفر مقلّد، برگرد او بچرخند. ضد فرهنگ تقلید به‌جای تولید، امروز در موسیقی ایرانی به بدترین وجهی در حال به‌نابودی ‌کشاندن این هنر است. از زمانی که شجریان به عنوان تنها وارث آواز پارسی در سه دهه‌ی اخیر رخ نمود؛ با محدود شدن پخش صداهای قدیم و اصلاً محروم ماندن مردم از آواز قدما، علاقه‌مندان تنها می‌توانستند از طریق این صدا با موسیقی مادری‌شان پیوند بیابند. فاصله‌ی دیگر خوانندگان – که جوان‌تر بودند – با شجریان به حدّی بود که استاد روز به روز بیشتر به اسطوره تبدیل  شد. تعدادی از شاگردان استاد نیز به سرعت دست به کار شدند و در اندک مدتی این صدا را تکثیر کردند؛ آن هم به بدترین شکل. هر کس به‌تنهایی بخش‌هایی از آواز شجریان را دریافته بود  و می‌کوشید با لحن و بیان ناقص و عاریتی‌اش، آن را تقلید کند. کار به جایی رسید که بعضی‌ها به ادا درآوردن و اجرای میمیک چهره استاد اصرار می‌ورزیدند و حتی موهایشان را به شیوه ایشان اصلاح و آرایش می‌کردند. سرانجام پس از این‌که استاد در دهه‌ی هفتاد به رفع معایب صداهای معدود شاگردانش پرداخت، به تدریج این شاگردان همان آموخته‌ها را در قالب‌ کلاس‌های " صداسازی " به جوانترها منتقل کردند. غافل از این‌که در این دوره‌ها نه تنها فرآیند صداسازی و کشف صدای طبیعی و مخصوص هر فرد طی می‌شد؛ که در نهایت کاریکاتور دیگری از صدای شجریان طراحی و عرضه می‌شد. دیگر به‌راحتی پیش از شروع هر کنسرت و اجرای خصوصی یا نیمه‌خصوصی، می‌شد حدس زد که این خواننده‌ی نورسیده شبیه شجریان می‌خواند و در اکثر موارد نیز حدس‌ها و گمان‌ها درست از آب درمی‌آمد. از نورسیدگانی که می‌کوشند از آبشخور نارسیدگان خود را سیراب کنند؛ جز این نیز انتظار نمی‌رود. این نورسیدگان و آن نورسیدگان، هیچ‌ یک میراث‌خواران خوبی برای آواز ایرانی نیستند. به‌راستی در هیاهوی دنیای مدرن در عصر ارتباطات، چه بر سر این هنر عزیز خواهد آمد؟ در این شرایط تلاش برای خود بودن وخود ماندن، تا چه حد موفقیت‌آمیز خواهد بود؟ یک جوان علاقه‌مند هیجده ساله با کدام محک و متر و معیار باید صدای خود را بسنجد و آیا  قادرخواهد بود صدای واقعی و اریژینال خود را کشف و بارور کند؟ اصلاً مگر همه‌ی سی و چند میلیون مرد ایرانی، با لحن شجریان حرف می‌زنند که تقریباً همه‌ی چند صد نفر از مستعدان آواز در میان آن‌ها باید شبیه به او بخوانند؟ تازه این وضعیت امروز است که هنوز به طور کامل ریشه‌های هنر آواز ما نخشکیده است. تا چند سال و تا چند دهه‌‌ی دیگر، همین باورهای غلط به صورت وحی مُنزل درخواهد آمد و نارسیدگان امروزی در قامت دانایانی کل به این راه غلط ادامه خواهند داد. در این میان، مردم نیز با بی‌میلی از کنار این آوازهای دستمالی شده خواهند گذشت و مشتری مبتذل‌ترین آثار عربی، ترکی و لس‌آنجلسی باقی خواهند ماند. انگار در این میان فقط آواز پارسی زیادی بوده است؛ آن هم به دست افرادی که چون راه را  از چاه نمی‌شناسند؛ خود  ودیگران و هنر آواز را این چنین دارند به زمین می‌زنند...

انگار نه انگار، که هر آواز‌خوانی‌ در کارش باید ردّ و نشان ویژه‌ی خود را داشته باشد؛ ترجیع‌بندهای تحریری و تحریرهای مختلفی در نقطه‌ي مشابهي از دو مصراع یک بیت را اجرا کند و در نهایت و از همه مهم‌تر لحن و بیان درخور شخصیت و تجربیات خویش را اختیار کند. یا آن‌که در هر جایی از آواز که که بوی رخوت و یکنواختی از آن به مشام می‌رسد؛ با آشنایی‌زدایی و انجام کارهای ظریف و غافلگیرکننده، مخاطب و شنونده را مجذوب صدای خود کند. هرچند که ابتدا به ساکن تن صدای واقعی هر شخصی، خود به خود واجد بسیاری از تازگی‌ها در آواز هست  و کمی و زیادی مؤلفه‌های روحی و حتی فیزیکی در هر صدایی، می‌تواند پایه‌ی بروز جذابیت‌هایی تازه باشد؛ اما به‌راستی آیا جستن چنین ویژگی‌هایی در کار خوانندگان امروز به روُیایی دور نمی‌‌ماند؟ در جواب بايد گفت خيلي خوب هم به روُیا می‌‌ماند؛ چرا که آن‌ها حقیقتاً آوازخوان نیستند؛ " شجریان‌‌خوان " اند.

آیا  " شجریان‌‌خوانی "  آخرین پرده از نمایش تراژیک و غمبار آواز ایرانی است؟  ‌             

            

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 10:31 |

 

گفت‌وشنود علی‌ شیرازی با ‌مهدی مناف‌زاده درباره روان‌شناسیِ اجتماعی تقلید در آواز ایرانی

 

آوازهایِ سرزمینِ "من" نه دیگری!

 

سال‌ها پیش، زمانی که فیلم‌سازی، قصد تبدیل رمان "رازهای سرزمین من" را به فیلم داشت، رضا براهنی نویسنده اثر هر گونه اقتباس، برداشت و همچنین مراحل تبدیل این داستان به فیلم را منوط به نظارت دقیق و کامل خود دانست. براهنی به‌صراحت در پاسخ خبرنگاری که علت این میزان حساسیت نسبت به کار را از او جویا شده بود، گفت: "آخر می‌خواهم رازهای سرزمین من به فیلم تبدیل شود؛ نه رازهای سرزمین دیگران!". براهنی آگاهانه معدود اقتباس‌های ادبی موفق در سینما و تلویزیون ایران را نادیده گرفت تا رازهای سرزمین منِ تصویری‌اش، از ورژن نوشتاری آن، چیزی کم نداشته باشد و شاید همین علت عمده نافرجامی آن پروژه بوده باشد: پافشاری صاحب اصلی یک اثر، بر حفظ شالوده آن در اقتباس سینمایی. اما به‌راستی چرا ما ایرانیان تا این حد با اقتباس، به صورت شایسته و صحیح آن بیگانه‌ایم؟ اصولاً در این دیار برداشت، فارغ از بار معنایی آن دارای چه مفهومی است(بلافاصله این پرسش کلیدی مطرح می‌شود که) فاصله اقتباس با تقلید چیست؟ ریشه‌های رونقِ تقلید کدامند؟ - و فاصله دور ما با تولید و از آن سو، اصرارمان بر کپی‌برداری و رونویسی از روی دست همدیگر – چیست؟ و چرا روز به روز – مشخصاً در حیطه هنرهایی چون آواز و خوشنویسی – به مرز تقلید از یک تن واحد، و در واقع نظام تک‌صدایی، نزدیک می‌شویم؟ پیش از همه این‌ها، اصولاً مسیر تبدیل یک هنرجوی آواز به خواننده‌ای که در افواه او را دارای قابلیت اجرا در عرصه عمومی بدانند، چگونه طی می‌شود؟ این‌ها پرسش‌هایی است که یافتن پاسخ هر یک از آن‌ها، کاوش و تدقیق‌ فراوانی را می‌طلبد.

***

در مواجهه با هر اثر هنری، بروز علاقه به آن در ابتدا به‌نوعی با تبلیغ سینه‌به‌سینه، یعنی توصیه به دیگران برای بهره‌بردن از آن اثر و سهیم کردن آن‌ها در لذتی که برده‌ایم، جلوه پیدا می‌کند. در مراحل بعدی فردِ با ذوق می‌کوشد، در صورت توانایی، به تقلید از تمامی یا درصدی از آن اثر بپردازد. در حیطه آواز، این تقلید ممکن است فرد را، به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم، به این نتیجه برساند که می‌تواند خواننده شود و او را به قدم‌زدن در عرصه آواز هدایت کند. حدّ اعلای تقلید در صورت وجود استعداد اولیه در هنرجو، گذر از مرحله نخست یادگیری است. به قول معروف: "دستم بگرفت و پا به پا برد / تا شیوۀ راه‌رفتن آموخت". هر گاه هنرجو ظرفیت‌های حنجره و صدای خود را بشناسد و تا حدودی بتواند بر صدایش مسلط شود؛ آن وقتْ دیگرْ تقلیدْ، منطقی به نظر نمی‌رسد. تسلط بر صدا و پیداکردن حدود جای درست‌خوانی، در نزد هنرجوی آواز به نخستین مرحله از آموختن دوچرخه‌سواری می‌ماند؛ آن‌جا که دوچرخه‌سوار تازه توانایی حفظ تعادل دوچرخه‌اش را پیدا می‌کند و ضمن رکاب‌زدن از سقوط آن جلوگیری می‌کند. امّا این مرحله در میان هنرجویان جدید آواز ایرانی به شکل سیکلی ناقص طی می‌شود؛ نقصانی که به احتمال زیاد تا مدت‌های مدید با هنرجو همراه خواهد ماند و در صورت ناآگاهی و یا مصمم‌نبودن‌اش برای تغییر و افتادن در مسیر تولید اثر و راه‌یابی به بازار موسیقی، هیچ‌گاه از او جدا نخواهد شد. 

***

اگر بر طبق آن قاعده قدیمی، یک محک مهم در سنجش اَعمال و کارهای هر شخص را نیت‌های درونی او بدانیم، اجزای آواز ایرانی با همه انتزاعی‌بودن این هنر، به‌ویژه در بخش تحریر و چهچهه، تا حدود زیادی برملاکننده رمز و راز تمایل هنرجو یا هنرمند به این هنر است. این‌جاست که می‌توان ریشة دست‌یازیدن او به هر یک از مؤلفه‌های آواز و ارکان آن، و شاید نیت اصلی او از خوانندگی، را پیدا کرد. هر چند هیچ‌یک از این فرضیه‌ها به تنهایی نمی‌تواند هیچ‌کدام از احکام اولیه و ثانویه را اثبات کند(در این‌جا مجبورم ضرب‌المثلی را که نمی‌دانم متعلق به کدام سرزمین است یادآوری کنم: در دنیا هیچ چیزی بی‌دلیل و بی‌حکمت نیست؛ اما هیچ چیز را هم نمی‌توان دلیل چیزی برشمرد)، اما در دوره و زمانه‌ای که آواز ایرانی در بدترین شرایط ممکن به سر می‌برد، می‌توان ویژگی‌ها و مسائل مشترک در میان مبتلایان بدین اپیدمی را در جامعه آواز برشمرد و به هرحال به نتیجه‌گیری‌هایی دست یافت. این اپیدمی چیزی نیست جز تلاش بسیاری از به اصطلاح خوانندگان امروزی، برای اثبات خود در این عرصه. آن‌ها برای به کرسی‌نشاندن خویش جعلی‌شان به هر شکل و رنگی در می‌آیند و دست‌آموز هر لوطی‌ای می‌شوند. در مقابل، مخاطبِ این خوانندگان در آثار آن‌ها چیزی نمی‌بیند؛ به‌جز انواع صورتک‌ها و نقاب‌هایی که برای جلوه‌فروشی – از بدترین نوع آن – بر چهره خویش زده و خویش حقیقی‌شان را در زیر خروارها نیاز کاذب به مطرح‌شدن و بر سر زبان‌افتادن، دفن کرده‌اند.

نتیجه ‌این‌که امروز تقلید آوازی، خلقی کوچک را – دست‌کم در حیطه خوانندگی و اجرای آواز – بر باد داده و از آن سوی نیز خلقی بزرگ‌تر – قوم ایرانی و مجموعۀ پارسی‌زبانان علاقه‌مند به موسیقی و آواز پارسی – را از نعمت بهره‌بردن کافی از این هنر گران‌قدر محروم ساخته است.   

گفت‌وشنودی که در پی می‌آید، می‌کوشد معضل تقلید در آواز ایرانی را از منظر روان‌شناسیِ اجتماعی به چالش بکشد. حاضران در این بحث مهدی مناف‌زاده(متولد 1340، روان‌شناس و مدرس دانشگاه) و علی شیرازی(متولد 1350، آوازخوان، روزنامه‌نگار و منتقد موسيقی و سینما) هستند.

×××

شیرازی: به نظرم بیش و پیش از هر چیز، تقلید زاییده نوعی خودخواهی است که به مثابه شمشیری دو دم وارد عمل می‌شود. یک دم این خودخواهی در نزد فرد تقلیدشونده از موضع فرادست عمل مي‌كند. تردیدی نیست که هر انسانی بقا و ماندگاری را دوست دارد و بر همین اساس در فرهنگ ما و در این‌جا در هنر موسیقی تقلیدشونده می‌کوشد به هر نوعی تکثیر شود تا همیشه خودش در آن بالا بالاها بماند؛ حتی پس از مرگ. و من این آسيب را ناشي از "خودخواهی فرادستانه "، با نگاهي از بالا به پایین، می‌دانم. 

دم ديگر اين شمشير، يعني تقلیدکننده، از موضع فرودست عمل مي‌كند و در واقع آدمی است  که به دنبال راه میان‌بر می‌گردد؛ چرا که او حقیقت هنر را وانهاده و در جست‌وجوی نام و نان یقه واقعیت را چسبیده است. این فرد می‌کوشد با استفاده از موقعیت آن هنرمند برتر، و به اصطلاح توی بورس، برای خودش دكّه‌ای در کنار دکان دو نبش او دست و پا کند. او در این راه حاضر به پرداختن هر قیمتی خواهد بود. من چنین آسیبی را ناشي از خودخواهی فرودستانه می‌دانم؛ چرا که فرد تقلیدکننده نیز از روي خودخواهی است که می‌خواهد سرنا را از سر گشاد آن، و درواقع با آویزان شدن به فردی مطرح‌تر از خودش، بنوازد. او تا اطلاع ثانوي حاضر است به اين سياق ظاهر شود. غافل ازاين‌كه تقليد، گردابي است كه احوال او و ديگران را روز به روز بدتر خواهد كرد و كم‌ترين آسيب اين است كه هيچ مقلدي را مفّري براي گريز از اين پرتگاه نخواهد بود.

مناف‌زاده: دقیقاً. این یک چرخه است و مطابق همان ضرب‌‌المثلِ "آب می‌گردد چاله را پیدا می‌کند"، همواره در مقابلِ هر کسی، که برای خودش موقعیتی دست و پا کرده است، کسانی نیز هستند که با علاقه، به تقلید از او مشغولند که به نوعی خواستة "آدم‌های فرادست" هم به‌شمار می‌رود؛ به تعریف کامل‌تر، فرادستان و به موقعیت‌رسیدگان، به لحاظ اجتماعی مجبورند چرخه‌ای را که در آن قرار دارند با حضور آدم‌های مقلّد کامل کنند؛ چون ظاهراً حیات آن‌ها بدون این فرودستان فاقد معنا و کمال مادی – البته با ظاهر معنوی‌ – خواهد بود. خیلی وقت‌ها هم فرادستان، در واقع چیزی از خود ندارند و این مقلدان هستند که آن‌ها را "بالا" می‌برند. و آن‌ها خود می‌دانند که از ابتدا هیچ چیز در موردشان حقیقت نداشته است؛ همان‌طور که استاد شفیعی‌کدکنی – نقل به مضمون - گفته است: "تمام چیزهایی که از عرفان نقل شده، حکایت‌های دروغین مریدان داستان‌پرور است."

و این خودخواهان فرودست و فاقد موقعیت، با نمادسازی و اسطوره‌پروری، آن آدمی را که مستعد کسب موقعیت می‌دیده‌اند در رسیدن به هدفش توی بوق و کرنا کرده‌اند. به این صورت که تا اطلاع ثانوی من بر طبل تو می‌کوبم تا از طریق "تو" به جایی، و دست‌کم "جایَکی"، دست بیابم.

من فکر می‌کنم به لحاظ تاریخی احساس ناامنی همیشه با ما بوده است. ایرانی چون همیشه در معرض دستبرد حوادث و یورش‌های تاریخی قرار داشته، هویت ثابتی نداشته و هیچ‌گاه در یک رابطه منطقی اجتماعی به حساب نیامده است. این ناامنی در ناخودآگاه جمعی وی شکل گرفته و عجیب این‌که او از دیرباز فعالانه خود را مورد سوءاستفاده قرار داده است؛ مانند زیبارویی که وقتی با نگاه‌های خیرۀ دیگران به انفعال می‌رسد، در نقطه‌ای و جایی، به تجاوز تن در می‌‌دهد تا مثلاً کامیاب شود یا حداقل از این احساس ناامنی دور شود. به خاطر همین است که "فرودستان" به دنبال یافتن دکّه‌ای در گوشه و کنار بازار پُررونق "فرادستان" هستند. همیشه این دکّه‌ها خلق‌الساعه بوده‌اند، همیشه هم، با وجود قدمتی که دارند، ناپایدار و ناماندگارند. تا یکی بساط به راه می‌اندازد، به‌سرعت قلندری پیدا می‌شود و، به‌حق، بساطش را به هم می‌ریزد. فرودستانی از این دست یاد گرفته‌‌اند که عامدانه مورد تجاوز قرار بگیرند و وقتی هم با قلندران روبه‌رو می‌شوند، فرادستان کوچک‌ترین اعتنایی به حال نزار این فرودستان نمی‌کنند. معمول‌ترین شکل تقلید کورکورانه این است که عاجزانه در قُبّه و بارگاه فرادستان فریاد بزنیم: "ما هم هستیم". یعنی من می‌آیم تا از سوی فرادستم غارت بشوم و به این صورت کسب هویت بکنیم.

از کلام شما این‌گونه برمی‌آید که تقلید کورکورانه را نوعی به حراج گذاشتن خویش می‌دانید، یعنی خویشتن را نادیده انگاشتن و دیگری را خیلی بزرگ‌تر از آن‌چه هست پنداشتن.

بله، شما به‌خوبی آن را خلاصه کردید. به بیان کامل‌تر اگر من خودم باشم، باعث می‌شود آن‌چه را در درون دارم بیرون بریزم و این یعنی خروجی اریژینال فردی. از طرفی در دنیای پست‌مدرن به جای این سؤال که معنای زندگی چیست، منِ ‌نوعی می‌پرسم که معنای زندگیِ من چه چیزی است؟  به من چه ربطی دارد که معنای زندگی بشریت چیست؟ آواز شخصی من کدام است و کدام لحن آوازی برای من مناسب‌تر است. در این میان، فرادستان با بقاء بر سنت‌های منسوخ و نکوهیده می‌کوشند وضع موجود را حفظ کنند و نمی‌گذارند مریدان‌شان، بیش از یکی دو کوچه، از محدودۀ آن‌ها دور شوند. مریدان نیز چون راه به جایی ندارند – یا حداقل راهی به ذهن‌شان نمی‌رسد – می‌گویند آواز فقط همین است که این آقا می‌خواند. این‌ها فرادستانی هستند "مریدساخته" که حیات هر دو نیز به شدت به همدیگر بستگی دارد.

و همیشه مریدان برای آن‌که حقارت خویش را پنهان سازند، از مرادشان یک برج جهانیِ عظیم و دست‌نیافتنی می‌سازند تا وقتی به آن آویزان می‌شوند، چندان کوچک و ریز به چشم نیایند.

برای همین است که مُرادان و فَرادستان گاهی اوقات تبرئه‌شدنی به نظر می‌رسند.

تبرئه از چه چیزی؟

از آن وادی آسیب‌زا و آسیب‌آلودی که مقلدان، با اعطای مقام قدسی به آوازش، بدو بخشیده‌اند و شاید خود او هم در ابتدا این جایگاه آسمانی را باور نمی‌کرده است. بالاخره ما، هر که باشیم، بالادست برای‌مان جای دل‌چسبی است و کم‌تر کسی است که بخواهد از بالا به پایین برگردد. آن وقت است که در چنین موقعیتی فرادستانه پاسخی دم‌دستی برای معنای زندگی به ذهن‌مان می‌رسد و می‌گوییم: "معنای آواز همین است و این منم که به آواز معنا می‌بخشم". سپس، طی تواقفی نانوشته، همگان بدین‌جا می‌رسند که حقیقت همین است و تا ابدالآباد هم در حفظ وضع موجود می‌کوشند؛ حالا می‌خواهد حیطۀ مورد بحث آواز باشد و نقاشی یا چیزی دیگر.

هر روز که می‌گذرد، می‌بینیم که در فرهنگ ما نوعی تقدیرگرایی موهوم و محتوم در حال فراگیرشدن است. نیز می‌بینیم که اهل‌فکر به‌نوعی "ابلوموفیسم" دچار شده‌اند و "تغییر" برای آن‌ها  و امری ذهنی شده که چون ابلوموف در بستر بی‌رمقی، بی‌عملی و آرزوپروری فقط پهلو به پهلو شوند و خود را زنده نشان دهند.

در حالی که در عالم واقع هیچ چیزی با این روال تغییر نمی‌کند.

و به همین علت وقتی عامه مردم چنین وضعی را می‌بینند، دست به دامان خرافات و لاطائلات می‌شوند. زمانی هم که یک‌درهزار شانس به کسی رو می‌کند، او اسیر جَبرِ جُبران‌های افراطی می‌شود. ما می‌توانیم شاخصه‌های فرهنگ فعلی‌مان را در تکاپو میان جبران‌های افراطی و میل‌های تفریطی جست‌وجو کنیم. اگر بخواهیم تب را بسنجیم، درجه آن بین این دو نقطه است؛ جبران افراطی در اوج و میل تفریطی در حضیض.

میل تفریطی یعنی میلی که وجود ندارد؟

یعنی میلی که سرکوب شده و شدت هم داشته است؛ چیزی نزدیک به افسردگی. سرخوردگی‌هایی در لباس افسردگی، اعتیاد، ورشکستگی‌های اعتباری و تجاری در هر زمینه‌ای رخ می‌نماید، مانند خواننده، فوتبالیست یا هنرپیشه‌ای که در اوج جوانی و شهرت و محبوبیت به زمین می‌خورد و دیگر نمی‌تواند از جا بلند شود.

با این‌که مثلاً تو در عرصه آواز حضور داری و به‌سختی داری ادامه می‌دهی، ولی همچنان ورشکسته‌‌ای، چون کسی به آوازت گوش نمی‌کند.

بله، جبران افراطی همیشه برخاسته از چنین موقعیت‌ها و افرادی است. آدمی که به موقعیتی می‌رسد همه این‌ها را زیر نظر دارد: "نکند من هم روزی به این وضع دچار شوم...". جبران، از نوع ایرانی، یعنی ما همیشه یک‌سری چیزهایی داریم، و بی‌شمار چیزهایی نداریم. پس وقتی به چیزهایی که داشتن‌شان برای ما مسجل می‌شود می‌رسیم، مجبوریم خودمان را به‌اصطلاح خفه کنیم؛ چون در شرایط زمانی دیگر ممکن است آن چیزها به دردمان نخورند، دوره‌شان بگذرد و بی‌ارزش تلقی شوند؛ یا این‌که ممکن است اختیار آن چیزها طی مدتی از دست ما خارج شود. تأثیر این‌گونه جبران‌ها در زندگی ایرانی دست کمی از تقلید و رابطۀ مراد مریدی ندارد. گاهی کسانی که به صورت تقدیریتاریخی و شانسیتصادفی دورۀ جبران را به‌خوبی طی می‌کنند- خوب در معنای این‌جایی آن خود و کسان‌شان را برای سال‌‌های متمادی بیمه می‌کنند.

در فرهنگ ما دو مفهوم شانس و تقدیر را یکی فرض می‌کنند و این در حکم انحطاطی بر تمایلات آزاد انسانی است. من هر دو این‌ها را جمع می‌بندم و آن را "شانس ایرانی" می‌نامم. شانس ایرانی نوعی انتخاب نیست که صرفاً خوشایند ما باشد، بلکه درهم‌تنیده و محتوی همان جبران‌های افراطی است که آسیب‌های خود را به همراه دارد؛ وگرنه در روان‌شناسی داریم که گاهی اوقات جبران‌های ما ضروری و مفیدند و ما را به جایی می‌رسانند. اما در این‌جا جبران در حکم موقعیتی انحطاطی است که ما تصوّر کنیم هنوز زنده‌‌ایم و داریم حرکت می‌کنیم. هیچ یک از این‌ها از روی انتخاب نیست، بلکه از روی ناچاری و انتخاب‌های محدود، ناگزیر و منحطی است که همیشه به لحاظ تاریخی برای‌مان وجود دارد؛ اما بعد از ناکامی‌ها! در آواز نیز فرد مقلد، یک خوانندۀ پیشاپیش ناکام و شکست خورده است.

و تقلید بیش از هر چیز رسواگر، و بازکنندۀ مشت آدمی است، یعنی در آن زمینه‌‌ای که تو می‌خواهی خودت را کاردان جا بزنی، به سرعت دستت رو می‌شود، چون زائده‌هایی را بر خودت بسته‌ای که به جای جذب دیگران، در آن‌ها اشمئزاز به وجود می‌آورد. حالا می‌خواهیم ببینیم که تقلید در آواز در انسان فرادست و مورد تقلید واقع شده چه آسیب‌شناسی‌ای دارد؟ چه مسائلی را از فرادستان رو می‌کند؟                                 

در نهایت می‌بینیم که آن‌ها را هم ناکام می‌گذارد، چون اصیل نیست. همه – چه فرادست و چه فرودست – به یک صورت بازی می‌خورند. فرادست، هر قدر هم هنرمندی راستین بوده باشد، از زمانی که آلوده روابط مراد–مریدی شد از حقیقتِ هنرِ وجودی‌اش فاصله می‌گیرد و آواز‌خوانی‌اش به آوازه‌جویی بدل می‌شود. پیچیدگی مسأله نیز در این است که هرچه می‌گذرد بر شدت آن افزوده می‌شود، یعنی همه ما در جایی به بن‌بست می‌رسیم. چون تقلید کم‌ترین اثری که بر هنرمند سابقاً اصیل گذاشته این بوده که او را اسیر توهم کرده است.

چه توهمی؟

توهمی به‌سان قلعه‌‌ای با حصارهایی چندان محکم و قطور که کم‌ترین حقیقتی را به آن راه نیست. او برای سیراب کردن این توهم، تاج و تخت و ملازمان رکاب خود را می‌جوید که مریدان داستان‌پرور به خوبی جورش را می‌کشند. اما داستان فقط این نیست؛ این مریدان به سرعت او را به ابتذال می‌کشند. آن‌ها نمی‌گذارند او حرکت دیگری بکند. تا بلند می‌شود همه با او برمی‌خیزند، تا می‌نشیند همه جلوس می‌کنند.

به هرحال جمع نیز جامعه همیشه به راهبردهایی نیاز دارد که در صورت دست نیافتن به آن‌ها به انواع کاذبش متوسل می‌شود. فکر می‌کنم در فیلم "عصر جدید" بود که چارلی چاپلین می‌دوید تا پرچم قرمز ماشین آتش‌نشانی را به راننده و آتش‌نشانان برساند، اما تظاهرات‌کنندگان حامل پرچم را به اشتباه خودی فرض ‌کردند و او را "سَر" و "راهبر" خویش جا می‌زدند؛ در حالی که بیچاره روحش هم  خبر ندشت. تا این‌که پلیس چاپلین را گرفت تا دمار از روزگارش درآورد! این داستان اشاره به میل جمعی دارد. جمع همیشه دوست دارد کسی را بالاتر از خودش بداند و فاصله‌ای را با او حفظ کند تا برای خودش نقشی تعیین کند؛ نقش اصلی را برای او تعریف می‌کند و نقش فرعی را، به امید روزی، برای خودش.

به نظرم چیز دیگری در این بین هست و آن خصلت و منش ایرانی است. درست است که  در این بازار، بالا و پایین و فرادست– فرودست وجود دارد، اما همه یک جور هستند. مثلاً منِ نوعی که در پایین قرار دارم، بالاخره در جایی خود را بالا می‌کشم و قطعاً به لحاظ همان چیدمان بومی فرهنگی–تاریخی، به آن مناسبات بالادستی متوسل می‌شوم. برعکس آن آدم بالانشین هم گاهی به پایین می‌آید، می‌نشیند و با ما نان و پیاز می‌خورد. اما یک نکته در بین جماعت ما مشترک است و آن، این‌که ما در هر کجا که بنشینیم بیمارگونه و آسیب‌زا عمل می‌کنیم. حالا تقلید برای چیست؟ برای این‌که من خودم هیچ چیز ندارم. در مبحث روشنگر کانت همین حرف را می‌زند. او می‌گوید شجاعت‌ دانستن داشته باش. می‌گوید این شجاعت به معنای ندانستن و نخواستن نیست؛ به این معناست که باید  شجاعت داشته باشی بدون تکیه بر دیگری به حقیقت نداری برسی.

و این یعنی نوعی خودگم‌کردگی، و هستی اقتباسیِ غیراریژینال و عاریتی؟

هیچ‌گاه نمی‌خواهیم خودمان فکر کنیم، حتی به خودمان نیز نمی‌اندیشیم، به خویشتن برنمی‌گردیم و آواز خودمان را نمی‌خوانیم. از ابتدا پایۀ هیچ طرح تحقیقی‌ای را نمی‌ریزیم، چون این خودبودن را از ما گرفته‌اند. حتی تصوری که از خدا داریم، یک خدای خالق است. در دوره یونان باستان، مسأله هستی، توجیه‌کنندۀ خودش بوده؛ یعنی این‌که این آسمان‌‌ها و طبیعت ازلی بوده و از قدیم وجود داشته است. این حالت خودتوجیه‌شدگی در دوره ظهور مسیحیت، نوعی حالت توجیه از بیرون پیدا کرد. فلوتین معتقد بود که یک روح سرمدی در حکم منبعی سرشار وجود دارد، اما به نظر من هستی شاید نوعی عدم باشد، درست نمی‌دانم، اما چون سرشار است سرریز شده و عالم را به فیض رسانده و این فیضان در قالب هستی به ما عطا شده است. همین فیض بعدها در قالب مسیحیت و به‌ویژه اسلام واجد جنبۀ خالقیت شد. در صورتی که در یونان باستان، انسان اصالت داشته و معیارِ حقیقت بوده است. در دوره رنسانس نیز مسأله دکارت همین بود. او می‌گفت: "درست است که فیضان هست، اما این انسان است که فیضان را درک می‌کند." به نظرم در فرهنگ دیرین دینی و حتی باستانی ما، چون خدا قاهر و قدرتمند بوده، از "من" سلب هویت شده است؛ چون آن شجاعت لازم را که خودم بنشینم و فکر کنم، نداشته‌ام.

چون "من" حذف شده است.

بله، من به عنوان یک فاعل شناسنده و فکرکننده غایب بوده است، چون عامل تفکر وجود ندارد. همیشه لازم است یک فرادست و مُراد، به من فیض برساند و آواز را به حنجره‌‌ام حواله کند. من کسی نیستم که بتوانم چیزی را خلق کنم. در بهترین حالت، دیگران از من آوازی عاریتی خواهند شنید.

دایره تقلید نوعی واسطگی محتوم و قدرتمند ایجاد کرده که فقط از طریق دست‌یازیدن به آن مقام واسطگیِ ناگزیر، اندک چیزی عاید آدم می‌شود. در این بازار اگر کسی بخواهد خودش باشد، مجالی برای بروز و ظهور استعداد، عواطف و احساساتش نخواهد یافت.

مثل تالس، فیلسوف و ریاض‌دان اهل‌فکر پیش از سقراط، که ندیمه‌اش درباره او گفته است این آدم وقتی راه می‌رفت گاهی اوقات توی چاله می‌افتاد. به او گفتند تو به آسمان نگاه می‌کنی تا چیزهایی را از آن بیرون بکشی؛ در حالی که حتی نمی‌توانی جلوی پایت را ببینی! مسأله ایرانیِ نوعی نیز شاید همین بوده است؛ به آسمان نگریسته، اما همیشه در چاله‌های زمینی افتاده و مضحکه این و آن شده است.

و در سرگشتگی ناشی از گیرکردن در بین چاله‌های زمینی و آسمانی واسطه‌ها نیز زهر خود را می‌ریزند و نیمه موقعیتی برای خود ایجاد می‌کنند. اینان نه فرودست‌اند و نه فرادست؛ به ضرورت واسطگی‌شان از این کنده و در حسرت علی‌الدوام آن یکی به سر می‌برند.

دقیقاً. واسطه‌ها جایی در سایه–روشن بالادست و پایین‌دست برای خودشان دست و پا می‌کنند، چون واسطه زمانی به وجود می‌آید که این کنتراست پدید بیاید. وقتی این کنتراست موجود نباشد، مثل تفکر یونانی می‌شود که می‌اندیشد این جهان خود به خود وجود داشته است؛ حالا به من چه که چگونه به وجود آمده، چون ازلی و صاحب قدمت بوده دیگر من به چیستی آن کاری ندارم، مسائلم را باید روی زمین حل کنم، مانند این‌که چگونه باید زندگی کنم وگرنه وجود فرادستان ضرورت می‌یابد.

و به همین منوال فاصله‌ها بیش‌تر می‌شود و چون چیزی دلیل چیزی نیست، واسطه‌ها رو می‌آیند. آن‌ها فرصت اندیشیدن را از ما می‌گیرند تا این یقین‌سازی جعلی را برای ما ایجاد کنند. بعد سلسله مراتب شکل می‌گیرد و باند و قبیله و این‌جور چیزها به وجود می‌آید. آن وقت پایین‌‌دستی هم نیاز به تأیید، و حضور در جمع پیدا می‌کند.

چون می‌خواهد به این حلقه راه بیابد و از سفره سهمی ببرد. در اکثر حوزه‌ها می‌توان این مسأله را ردیابی کرد و مصداق‌های مشهور و گمنام پیدا کرد؛ آواز که دیگر جای خود را دارد.

برای این‌که هر دو – و در واقع هر سه فرادست، واسطه و فرودست – شریک یک توهم و پندارند. مثل همان ندیمه تالس که می‌گفت پایین را نگاه کن، چاله را رد کن، جایی بنشین و با تلسکوپ آسمان را ببین. واقعاً عرفای ما تجربه‌های بزرگی داشته‌اند، اما به عوام که می‌گویی، می‌خندند؛ عوام می‌گویند نان نداریم بخوریم؛ و درست هم می‌گویند.

از سوی دیگر این فاصله را با چه چیزی می‌توان پر کرد؟ با عقل؟ با یک نوع سوفسطاگرایی آغشته به عرفان، که چیزی دلیل چیزی نیست، اما چیزی هم بی‌دلیل نیست؟ اما مناسبات جعلی به مرور صاحب "اعتبار" می‌شود و در این مناسبات یک چیزهای با دلیلی ساخته‌اند: "ارادتی بنما تا سعادتی ببری". همان‌طور که حافظ می‌گوید باید ارادت بورزی، نه عقلانیت! دکارت و کانت گفته‌اند عقلانیت بورز، آن هم از نوع شجاعانه‌‌اش، آن فرزانگی روشنگرانه این است که باید خودم بدون اتکا به دیگری، به حقیقت برسم.

بیچاره کانت نمی‌دانسته که عقلانیت ورزیدن در چنین جایی پیشاپیش محکوم به زمین‌خوردن و ضربه مغزی شدن است و نه حتی ضربه فنی! اصلاً با هیچ عقل و منطقی نمی‌توانی از چیزی سر در بیاوری.

 به گمانم همین عدم عقلانیت یا آثارش مثل تقلید باعث مناسبات جعلی در آواز و جبران‌های افراطی بعدی‌اش می‌شود. به همین دلیل است که آن بالادستی تبرئه می‌شود، چون در جایی خلاقیتی از او سرزده است. اما تا می‌آید جلوه کند و خودش باشد، او را می‌برند و در حجره و بارگاهی می‌نشانند. از این پس هر قدر هم بخواهد آواز خودش را بخواند، نمی‌گذارند و نمی‌شود. نگاه کنید ببینید در قدیم چه تعداد آوازخوان غریزی در شهرها وجود داشت، و امروز فقط خوانندگان نواحی باقی مانده‌اند. حتی در ورزشی مانند وزنه‌برداری، آدمی مثل حسین رضازاده را، که اصلاً نمی‌داند وزنه چند کیلوست و آن را به‌راحتی بالای سرش می‌برد، برمی‌دارند و در کنار خانه کعبه  به حرف می‌کشندش؛ آن هم جلوی چشم میلیون‌ها نفر. لابد او هم تنها راه را در این می‌بیند که یک چیز رسمی و مشخصی را بر زبانش جاری کند؛ این‌که کاری ندارد! به خاطر همین چند سال بعد هم می‌رود و در دبی تبلیغات‌چی می‌شود. بعد هم به او ایراد می‌گیرند، در حالی که بیچاره اصلاً به او مربوط نیست، این ناشی از همان فرهنگ است. البته در غرب هم به‌نوعی این مناسبات وجود دارد.

در بازار اگر جنسی برای فروش ببری، تا قیمت روی جنس‌ات نگذاری وارد معامله با تو نمی‌شوند؛ حتی اگر بهای آن کالا مثل روز روشن باشد. می‌گویند بر روی کالایت اسم بگذار تا صدایش کنیم. در بازارهای دیگر هنر به مثابه بازار و اجتماع نیز این رابطه حکم‌فرماست، برای هر کسی اسمی می‌گذارند تا خودشان راحت‌تر باشند.

 در غرب هم اندیشمندانی چون ادوراد سعید، که در دوران پسااستعماری آمده‌اند، می‌گویند جامعه یا شرایط، هر دو، هویت‌ها را جابه‌جا می‌کنند. مثلاً استعمار انگلیس به هرحال اثر خودش را در طی چند صد سال بر فرهنگ و هنر مستعمراتش گذاشته است. آین آثار – اعم از مثبت و منفی – مناسبات شرقی ما را نیز دگرگون کرده است. از طرفی هر کسی در رشته‌ای که اوج می‌گیرد، به سرعت یک رنگ ایدئولوژیک به کارش اضافه می‌کنند، خواه آواز، خواه وزنه‌برداری و هر رشته‌ علمی.

سؤال من همیشه این است که آیا می‌توان این مناسبات را تغییر داد و این تداوم چندین و چند ساله را متوقف و دگرگون کرد؟

به نظرم تا اطلاع ثانوی نمی‌توان این روند را متوقف کرد.

عجیب این‌که نسل جدید هم، که این پرسش‌ها را از خود می‌کند، به سرعت تغییر مسیر می‌دهد و می‌رود در آن حجره می‌‌نشیند.

به هرحال نسل پُر تناقض امروز، بالاخره در این راه در یک جایی گرسنه‌اش می‌شود و باید بر سر سفره‌ای بنشیند. یک جایی تشنه‌‌اش می‌شود و باید از همان آبشخور خود را سیراب کند. چون صاحب هیچ مغازه‌‌ای مجال نمی‌دهد تا در کنارش مغازه دیگری باز کنند و سفره‌ای بگسترانند. خروج از این وضعیت به دو مؤلفه بستگی دارد. یکی پافشاری بر تغییر ناگزیری که در راه است، و همه عوامل به‌شدت در مقابل این تغییر ایستادگی می‌کنند و به همین دلیل تا رسیدن آن "اطلاع ثانوی" که گفتم فقط می‌توانیم به آسیب‌شناسی، و نه نقد آن دست پیدا کنیم؛ مثل تشخیص بیماری لاعلاج. دیگری نیز بسته به این است که تا چه حد بر سر سفره‌ای که پهن است بنشینی و در آن‌جا بیتوته کنی. دوام و تکامل آن شناخت و تشخیص و در نهایت درمان، به این وابسته است که تو اهل بیتوته باشی یا نه. چون اگر بیتوته کنی در این سیستم مستحیل می‌شوی و آن شناخت متوقف می‌شود و اصلاً بر ضدّ خودش عمل می‌کند.

اما نسل جدید، با سرعتی که دارد، بیتوته‌اش علی‌الدّوام نیست و ضمن حفظ جایش در سر این سفره مدام به این طرف و آن طرف سرک می‌کشد. وسائل جدید و پست مدرن نیز امکان این نقل مکان‌های مقطعی را تسهیل کرده است. به همین خاطر است که امشب می‌توانی بر سر این سفره باشی و فرداشب بر سر سفره‌‌ای دیگر. این موضوع را می توان در عرصه‌های مختلف با آدم‌های گوناگون ردیابی کرد. در گذشته این‌گونه نبود، این‌که من امشب در شمال تهران باشم و فرداشب در جنوب آن و هیچ کسی هم ردپایی از من به دست نیاورد. هر کس نشان‌دار یک حجره و یک تفکر بود؛ تا زمان مرگ. در مقابلِ این مسأله هم در جایی، از تاریخ‌دانی که دوره مشروطه را بررسی کرده بود، شنیدم که می‌گفت زندگی سید حسین تقی‌زاده حرکت‌های سینوسی زیادی داشته است؛ یک روز شلوغ می‌کرده و ضد دین می‌شده و چندی بعد دوباره برمی‌گشته سر خانۀ اول.

سرگشته بوده یا پر کُنتراست؟

بیش از هر چیز شاخصه‌های فکری ایرانی را داشته و مشتی از نمونه خروار بوده است. من خیلی فکر کرده‌ام که چرا حرکت‌های او سینوسی بوده، چرا می‌رفته و برمی‌گشته است؟ یک جایی تو خودت را آزاد می‌کنی و می‌خواهی خودت باشی – حالا این‌که خودبودن ممکن است یا نه، بحث خودش را دارد؛ بحث ما بر سر نسبی‌بودن آن است – ولی به بن‌بست‌هایی جدّی برمی‌خوری و چون سازگاری یکی از سرشت‌های طبیعی انسان است، در مواجهه با اولین بن‌بست بر سر نخستین سفرۀ نزدیک می‌نشینی. این دلیل همان حرکت سینوسی است. وقتی هم بر سر سفره‌ای نشستی آن‌قدر بی‌شرم نیستی که بخوری و بزنی به چاک! مجبوری احترام بگزاری، ارادتی بورزی و در نهایت بمانی و خود را واگذار کنی. اما خب آن اندیشه‌های پیشین هم بی‌کار نمی‌نشینند و باز حرکت‌های سینوسی شروع می‌شوند. ظاهراً نمی‌توان از دست این حرکت‌ها آزاد شد. تقلید، واسطگی، جبران افراطی، میل تفریطی، افسردگی، همه و همه برخاسته از همین روابط و مناسبات‌اند. وقتی هم کسی در فرودست به پرخاشی مجنون وار می‌رسد، گماشتگان و گزمه‌های دور و بر، او را به لعن و نفرین ابدی می‌رانند. آب از سرچشمه گل‌آلود است. مگر نشنیده‌اید حرف سهراب را که عاجزانه می‌گوید:

"آب را گل نکنید

در فرودست انگار

کفتری می‌خورد آب..."

و در نهایت هم می‌رسیم به این‌که: "خلق را تقلیدشان بر باد داد". یعنی بر این زمین ‌لرزانی که ما نشسته‌ایم مدام باید تلوتلو بخوریم. آن وقت شاعر می‌پرسد: "با دیگران خوری می و با ما تلوتلو؟" بیچاره بی‌خبر است که تو همیشه بر بادی، همه‌اش مثل پاندول در حال نوسانی و این از مختصات فرهنگ پاندولی است. هیچ چیزی ثابت نیست، چون مؤلفه‌های ثابت و همیشگی خودش را دارد[!] همیشه هم تو را حیرت‌زده و غافل‌گیر و مبهوت می‌کند و بر زمین گرمت می‌کوبد.

البته فقط تا اطلاع ثانوی!

یک نکته دیگر هم وجود دارد. اصلاً کسی که به تقلید واداشته می‌شود. از سر بی‌ریشگی و اعتقاد نداشتن به کسی است که او به تقلید از او می‌‌پردازد؛ حتی اگر او بزرگ باشد یا بزرگش بدارند. بارها در مواجهه با سیل مقلدان و بی‌مایگان آوازی پی برده‌ام که به هیچ‌وجه "مراد"شان را قبول ندارند. آن‌ها در شرایطی که در حال دست و پازدن در گرداب تقلیدند، مدام از زمانی صحبت می‌کنند که خود را پیدا خواهند کرد؛ غافل از این‌که آن زمان هیچ‌گاه فرا نخواهد رسید.      

    

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:55 |
 
فضاي موسيقايي ناهمخوان
                                             علي شيرازي
موسيقي تيتراژ فيلم «بيست»، با تكنوازي ساز تار اجرا مي‌شود كه نوازنده در لحظاتي از اين ملودي تكرارشونده در طول فيلم، با تأكيد بر پرده‌هاي بم، مي‌كوشد با ملودي غيرايراني‌اش فضايي سينمايي خلق كند.

تا اين جاي كار، تلاش اميرعلي واجد سميعي به‌عنوان آهنگسازي تازه‌كار در سينما هيچ ايرادي ندارد. مشكل موسيقي اين فيلم و شايد بيشتر آثار سينمايي و تلويزيوني ما در اين است كه بسياري از آهنگسازان يا فيلمسازان كمتر به فضاي صوتي اثرشان، بويژه نقش بسيار مهم موسيقي در كيفيت نهايي، توجه مي‌كنند.

براي روشن‌تر شدن موضوع بهتر است عناصر موسيقايي تشكيل‌دهنده فضاي صوتي همين فيلم بيست (ساخته عبدالرضا كاهاني، به نمايش در آمده در بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر) را بررسي كنيم:

موسيقي بيست را صرف نظر از همان تكنوازي مهم تار كه بكرات آن را مي‌شنويم دو،‌ سه چيز ديگر نيز تشكيل مي‌دهد. داستان فيلم درباره يك تالار پذيرايي و مدير و كاركنان آن است و به همين مناسبت، بسته به نوع مراسمي كه در تالار در حال برگزاري است، مدام صداي مرثيه‌خوانان عزا يا آهنگ‌هاي شاد و تحرك‌آور در حال پخش در مراسم عروسي را مي‌شنويم. همچنين به‌سبب پرداختن كارگردان و فيلمنامه‌نويس به تك‌تك آدم‌هاي شاغل در رستوران، يكي دو نفر از آنها (با بازي حبيب رضايي و مهران احمدي) را مي‌بينيم كه در بسياري لحظات، از طريق يك گوشي موبايل، در حال شنيدن آهنگ‌هاي ذخيره شده در آن هستند. به اينها اضافه كنيد آكاردئون‌زن جواني را كه از تقريباً دوسوم بعدي زمان فيلم به ماجرا مي‌پيوندد، در اين مدت با سازش بخش زيادي از ملودي‌هاي موسيقي فيلم را كه از آهنگ‌هاي معروف قديمي تشكيل شده مي‌نوازد و اصلاً‌ صحنه فينال فيلم (مرگ «آقاي سليماني» با بازي پرويز پرستويي) در حضور اوست كه اتفاق مي‌افتد.

پس مي‌بينيم كه عناصر تشكيل‌دهنده فضاي موسيقايي فيلم، متنوعند و فيلمساز و به تبع آن آهنگساز مي‌توانسته‌اند از اين تلوّن ملودي‌ها و گونه‌گوني صداهاي موزيكال بخوبي بهره ببرند و با بستن دقيق تركيب نهايي صوتي فيلم، اثر زيادي بر بيننده بگذارند؛ اما با كمال تعجب آنچه بر اين فضا سنگيني مي‌كند، ناهماهنگي و فقدان هارموني لازم در چينش همه صداهايي است كه مي‌توان آنها را در زمره موسيقي فيلم به شمار آورد.

مثلاً‌ به تركيب ذيل توجه كنيد: صداي مرثيه‌خوان حاضر در سالن، صداي تكنواز تار، صداي يك ترانه شاد لس‌آنجلسي، صداي تك‌نواز آكاردئون و صداي آهنگ‌هاي كوتاه موجود در گوشي موبايل... كه همگي در فيلم بيست شنيده مي‌شوند.

هر هنرجو يا دست‌كم علاقه‌مند سينمايي بخوبي مي‌داند كه صداي يك فيلم، تا چه حد در آن نقش دارد و كارگردان، نه تنها مي‌بايد بر تمامي تصاوير و جزئيات در كنار هم قرار گرفتن آنها احاطه داشته باشد، بلكه بايد بر تركيب همه اجزاي صوتي فيلم  و اصلاً ساير جزئياتي كه هنر سينما را شكل مي‌دهند  واقف باشد. گاهي در يك فيلم اثر زدن يك تلنگر صوتي بر تماشاگر، از گنجاندن چند سكانس نيز كارآيي بيشتري مي‌يابد. حالا بيننده‌ فيلم «بيست» با اثري روبه‌روست كه در نگاه اول حرفه‌اي و خوش‌ساخت به نظر مي‌رسد و با مشكل صوتي خاصي هم مواجه نيست؛ اما تركيب اصوات موسيقايي فيلم با يكديگر و نيز تركيب آنها با مجموعه صداهاي تشكيل‌دهنده باند صوتي بيست تا حدودي آزاردهنده و ناهمخوان نشان مي‌دهد. حتي اگر صداهاي موسيقي صحنه (نظير همان صداهايي كه برشمرديم) را از موسيقي فيلم جدا كنيم (كه صد البته يك كارگردان با ذوق اين مؤلفه‌ها را نيز با همكاري و همفكري سازنده موسيقي متن و متصديان صداي فيلم تهيه مي‌كند)، ديگر بخش‌هاي اريژينال موسيقي فيلم (تك‌نوازي‌هاي تار و نيز ساز زدن كاراكتر آكاردئون‌نوازي كه به‌صورت زنده در فيلم حضور دارد) نيز با همديگر هارموني و هماهنگي ندارند. درحالي‌كه در ميان آثار كلاسيك سينماي جهان و معدود موسيقي فيلم‌هاي موفق تاريخ سينماي خودمان حتي ديده‌ايم كه گاهي گام موسيقايي اداكردن ديالوگ از سوي بازيگر، با ملودي اجرا شده در همان صحنه به‌نوعي داراي هارموني است، در اينجا (در فيلم بيست) با كمال تعجب مي‌بينيم كه 2 ساز اصلي تشكيل‌دهنده موسيقي فيلم، كوچك‌ترين هارموني‌اي با هم ندارند. هر دو ساز نيز در گام مينور ملودي‌هاي‌شان را اجرا مي‌كنند و آهنگساز به اندازه كافي دستش باز بوده است تا از اين دو ساز بهره مطلوبي ببرد، اما حيف كه از اين امكان بالقوه چشم‌پوشي كرده است. آن هم در فيلمي كه فضا و روابط عاطفي شخصيت‌هايش (منهاي پايان ماجرا و بويژه رابطه پسر ناشناخته سليماني با پدرش) بخوبي به تصوير كشيده شده و همين هارموني و روابط پيدا و پنهان عاطفي آنها موسيقي بهتري طلب مي‌كرده است.

در اين شرايط موسيقي فيلم بيست نيازمند يك بازنگري جدي و تلاش براي رسيدن به حداقل هارموني است. آنگاه شايد بتوان در خصوص چرايي انتخاب تار يا آكاردئون و قطعه‌هاي ديگر به بحث و بررسي پرداخت.

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 11:20 |

نگاهی به وضعیت نقد موسیقی در ایران

                                                 نقد در بن بست

●●● علی شیرازی

کندوکاو درباره‌ی نقد موسیقی در ایران، از پرداختن به مسأله نقد به‌ طورکلّی در این دیار، جدا نیست. این‌که ایرانیان نقد را چقدر جدّی می‌‌گیرند و آن را تا چه حدّ برمی‌تابند و این‌که پیش از آن و در اصل میزان آشنایی‌شان با مسأله‌ای به نام نقد تا چه اندازه است. در ابتدا ذکر این نکته ضروری است که نگارنده، بیش و پیش از هر چیز ریشه معضلات دیرینه این مرز و بوم را فرهنگی می‌‌‌داند. معضلاتی که اتفاقاً فرهنگ و هنر، همواره در تیررس آن‌ها قرار داشته و به همین علت حیطه فرهنگ و هنر علاوه بر آسیب‌پذیری، به صورت توأمان، آسیب‌زا هم بوده است.

در بهار سال 1385، دکترمصطفی ملکیان، استاد دانشگاه و اندیشمند، در یک سخنرانی ضمن طرفداری شدید و قرص و محکم از اصالت فرهنگ، 20 عامل و معضل فرهنگی را که خود احصا کرده بود برشمرد. او این عوامل را مهم‌تر و ریشه‌ای‌تر از عامل اقتصادی، سیاسی و غیره، موجب ادبار و عقب‌ماندگی جامعه ما دانست:  

پیش‌داوری نسبت به بسیاری از مسائل، دُگماتیسم و جزم و جمودی که ضمیمه باورهای ما شده، خرافه‌گرایی، همرنگی با جماعت، اهمیت دادن به ارزش داوری دیگران نسبت به خود، تلقین‌پذیری فراوان، القاء‌پذیری و دنباله‌روی، شخصیت‌پرستی، تعصب، اعتقاد به برگزیدگی، تجربه نیاندوختن از گذشته، جدی نگرفتن زندگی، داشتن دیدگاه صرفاً مادی نسبت به کار، اهل ریاضت نبودن، مصرف‌زدگی مفرط، تشخیص ندادن قوه تمییز بین خوشایند و مصلحت، زبان‌پریشی، ظاهرنگری و ...

ملکیان درآن سخنرانی همچنین گفت: " ما زندگی اصیل نداریم. یعنی براساس فهم و تشخیص خود زندگی نمی‌‌کنیم. " او با تأکید بر این‌که در مقام نظر و عمل باید هر چیز را براساس عقل خودمان بسنجیم افزود: " وقتی نیروی استدلال‌گر و وجدان اخلاقی خود را رشد نمی‌دهیم؛ دچار چنین مشکلاتی نیز می‌شویم. " جالب این‌که او در پایان، از میهمانان جلسه خواست تا ذره‌بینی به دست گیرند و خودشان را با چنین معیارهایی بسنجند؛ آن وقت خواهند دید که هر یک به سهم خود تا چه حد موجب ادبار و عقب‌ماندگی جامعه شده‌اند.

اما به‌راستی و درعمل باید دید چند نفر قدرت – و اصلاً شجاعت – در دست گرفتن ذره‌بین و آینه و دیدن چهره‌ واقعی خود را دارند؟ اگر از دریچه واقعیت – و نه حقیقت – به زندگی خود و دیگران بنگریم؛ هر یک از ما " پلّه "های فراوانی را طی کرده‌ایم تا به درک، شناخت و جایگاه کنونی‌مان در جامعه –  در هر موقعیتی –  رسیده‌ایم. واقعیتی بی‌رحم که از بدو تولد، همه، از پدر و مادر گرفته تا معلم و دوست و رقیب و کارفرما آن را به ما تحمیل و گوشزد کرده‌‌اند.   

آیا هریک از ما به‌راحتی راضی می‌شویم که موقعیت امروزمان – هرچه که هست – را نه تنها به مخاطره بیندازیم که حتی زیر سوال ببریم؟

تلاش برا ی حفظ وضع موجود، ریشه در نظام قومی – قبیله‌ای این سرزمین دارد. اکثر آدم‌ها اعم از پیر و جوان، ضعیف و قوی، زن و مرد با داشتن هر نوع جایگاه درخور یا ناچیز، و با بیم از دست دادن همین جایگاه فعلی، در حفظ وضع موجود می‌کوشند. حتی بسیاری از آنانی که دم از لزوم تغییرات بنیادین می‌زنند نیز در موقع عمل با زدن نعل وارونه به راهی می‌روند که اکثریت می‌رود؛ جمعیتی که گاه در تعبیری با مسمی " خاموش " نامیده می‌شود. بدین معنی که خاموش است اما کار خود را می‌کند یا حتی نمی‌کند!  

بدیهی است که نقد از مهم‌ترین ابزاری است که همواره شرایط را به چالش می‌کشد و لزوم انجام تغییرات را پدید می‌آورد. اما به این علت که سنت‌های قوی – و به شدت هم قویِ – نظام قومی قبیله‌ای اجازه تأثیرگذاری – و گاه حتی مطرح شدنِ – نقد را نمی‌دهد؛ آدم منتقد معمولاً مطرود و به حاشیه رانده می‌شود. تقابل نقد با سنت‌های کهنه و کهن و محکومیت پیشاپیش نقد، ارمغان محتوم چنین شرایطی است. بی‌تردید نقد دکان دو نبش بسیاری از افراد درون گود و بازار را به مخاطره می‌افکند.

در این‌جا ناگزیرم مثالی بزنم که پیش‌تر آن را در مقاله‌ای نقل کرده‌ام.

آوازخوان فقید، منوچهر همایون‌پور، پُل موفقیت هرخواننده در عرصه موسیقی را ناشی از دو عامل بسیار مهم می‌‌دانست. داشتن هنر به همراه هنر ارائه‌ی هنر. او آگاهانه یا ناخودآگاه و از پی چندین دهه حضور مستقیم و غیرمستقیم در نظام موسیقیایی ایران زمین، بهره‌برداری از هنر آواز را به تنهایی برای هموار شدن مسیر فعالیت هنری کافی نمی‌دانست و معتقد بود که مُهر خاتمت و تأیید برای اطلاق لفظ هنرمند به – فردی هر چند مستعد در آواز – زمانی زده می‌شود که او هنر ارائه خویش را به اثبات برساند، این دو مولفه اگر چه در تمامی عرصه‌های هنری در جهان کار سازند اما در ایران کفه سنگین – و بسیار هم سنگینِ – ترازو از آنِ مولفه‌ی دوّم است. بدیهی است هنر نخست، هنری است ذاتی – اکتسابی که بخش مهمی از آن ریشه در حقیقت دارد و هنر دوم نیز اگر چه کماکان ذاتی – اکتسابی است (!) اما بخش اعظم آن از واقعیت‌های جاری در هر جامعه نشأت می‌گیرد. بدین معنا که شخص، لاجرم و به طور معمول زمانی در ارائه و همگانی کردن هنرش موفق خواهد شد که آن را به دیده شغل بنگرد و ابزارهای شغلی لازم برای موفقیت را نیز در دست داشته باشد. در این مسیر هم ناگفته پیداست که بیش‌تر، شخصیت و کاراکتر بیرونی و جعلی افراد مؤثر است تا شخصیت درونی و توانایی‌های تکنیکی – هنری آنان. زمانی‌که شخص از آزمون تکنیک‌های بازاری سربلند بیرون آمد؛ نقد آثار او ناگزیر، نقد شرایط تولید، عرضه و همچنین بستر موفقیت آن آثار است که بیان آن‌ها تا حدود زیادی به شرایط و موقعیت اجتماعی هنرمند برمی‌خورد و بَر او گران می‌آید. به همین دلیل اگر نقد به چنین حیطه‌ای نزدیک شود؛ شائبه تخریب از آن به مشام می‌رسد؛ انگار که منتقد با یک اسلحه آرپی‌چی7 دکّان آن " هنرمند " را هدف قرار داده و به این ترتیب است که نقد در این‌جا به قدم زدن در دایره‌ای ملتهب و بسته و مشتعل می‌ماند.     

 در مسیر به ظاهر " ناگزیر"ی که ما از ابتدای چشم گشودن به زندگی می‌پیماییم، همواره باورهای اکتسابی و ذاتیِ تاریخی و اجتماعی زیادی در وجودمان شکل می‌گیرد که همان‌ها " ناگزیر" باید ما را به سر منزل مقصود برسانند. حال در نظر بگیرید پس از گذشت ده یا بیست سال طی طریق در این مسیر – و حتی در جا زدنِ در آن

– یک نفر پیدا شود و مُهر ابطال بر تمامی آن طرح‌ها و نقشه‌های ذهنی و عملی ما بزند. در چنین صورتی – و بر فرض درست و بی‌غرض بودن دیدگاه‌های آن فرد – ما به شدت در مقابل او موضع می‌گیریم. چرا که اصولاً بدان‌ گونه تربیت نشده‌ایم که ضعف‌هایمان را بپذیریم بلکه به صورتی تربیت شده‌ایم که همواره در پی فروش کالای – هر چند بنجل و بی‌ارزش - خود باشیم. در این‌جاست که می‌توانیم جایگاه منتقد را در چنین فضایی مجسم کنیم. افراد چنین جوامعی بیش و پیش از هر چیزی به خوردن مُهر تأیید بر کارهایشان نیاز دارند تا کوبیدن بر طبل نقد که از نظر آن‌ها – بخوانید عام – نواختن کوس رسوایی‌شان تلقی می‌شود. این چنین است که ما از ابتدای زندگی بیش‌تر درمانده و محتاج یار و همراهی هستیم که تأییدمان کند تا این‌که کوتاهی‌هایمان را برشمارد و به ما گوشزد کند. به‌ویژه درحیطه‌ی هنر موسیقی که بسیاری از ره‌پویانش به دلیل معنویتی که در این کار می‌بینند؛ خود را به دلایلی به نقاطی در آسمان متصل می‌دانند. این مسأله خود باعث مضاعف شدن مشکلات منتقد موسیقی می‌شود، یعنی اگر بر فرض محال بتوان فردی عامی و عاری از هنر را نقد کرد؛ حتی نمی‌شود به حریم موسیقی‌دانی که بهره‌ای هم از معنویت و عرفان نبرده‌ است نزدیک شد. کمترین نتیجه‌ی نقد نشدن نیز، فاصله گرفتن روزافزون هنرمند از مردم است؛ درست است که سخن زمانی‌که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند؛ اما وقتی گوشی و شنونده‌ای در میان نیست؛ آن وقت حرفی برای گفتن باقی می‌ماند؟... 

***

موسیقی ایرانی، سرگردان میان عرصه‌های خصوصی و عمومی

 

حال با مقدمه‌ای که گذشت، می‌توان به شکلی جزئی‌تر به مسأله نقد در موسیقی ایرانی در سال‌ها و دهه‌های اخیر نگریست.

موسیقی ایرانی از سال 1375 به‌تدریج و به مدتی در حدود دو دهه بخت آن یافت تا از سه عرصه‌ی خصوصی, نیمه‌خصوصی و عمومیِ نه چندان مقبول عامه ( که شامل محافل و رسانه‌های کم‌مخاطب، و پُرمخاطب، نظیر بزم‌ها، میهمانی‌ها ، کاباره‌ها و سرانجام رادیو و تلویزیون رژیم گذشته می‌شد ) به عرصه‌های عمومی" موجّه "تری در جامعه جدید ایران راه یابد. در واقع در دگردیسی تاریخی‌ای که دیدگاه‌های سنتی و مذهبی از خود نشان داد  و درست، منطقی و لازم هم می‌نمود؛ بخش‌هایی از موسیقی ایرانی توانست در دو دهه نخست بعد از انقلاب در بازار این هنر تکتازی کند. شاکله‌ی این بخش‌ها عموماً از نوع آثار مربوط به موسیقی‌ای بود که توسط شاگردان، دست‌پروردگان و پیروان استاد نورعلی برومند در دهه پنجاه، در جشن هنر شیراز و برنامه رادیویی گلچین هفته اجرا و عرضه می‌شد. در کنار این‌ها، موسیقی‌ای از نوع برنامه گل‌های رادیو نیز به‌تدریج به‌ طور نسبی رواج یافت. ضمن این‌که تا امروز پخش صدای زن و نمایش ساز از تلویزیون با تحریم مواجه است. مجموعه این مسائل، به همراه افتادن در ورطه‌ی تکرار از اوایل دهه‌ی هفتاد به بعد به‌تدریج شکافی میان مردم و اهالی‌موسیقی به وجود آورد که در نیمه‌ی دوم این دهه با آزادی موسیقی پاپ به تعطیلی نسبی بازار موسیقی ایرانی انجامید. این اتفاق مهیب در واقع یک بار دیگر بر تقدیر محتوم این موسیقی مُهر تأیید می‌زد. تقدیری که از قرون و اعصار متمادی در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم میلادی و اوج سلطه‌ رسانه‌های غریبه و آشنا و " غریب آشنای " دنیای مدرن این بار به صورت تهدیدی جدی برای موجودیت این موسیقی بومی خود را به رُخ ‌کشید.

چرا که موسیقی ایرانی از دیر باز نه تنها از نظر اجتماعی مقبولیت و وجاهتی نمی‌توانست داشته باشد بلکه از درون – منظور روابط افراد جامعه موسیقی با یکدیگر است – نیز شرایط اجتماعی خوبی نداشت. به همین دلیل این بار نیز نتوانست از بحث تاریخی‌ای که نصیبش شده و باعث شده بود موسیقی نخبگان از عرصه خصوصی و پستوهای کهنه مردمی و یا خانه‌های اعیانی و تالارهای فاخر شاهانه به عرصه عمومی راه یابد، بهره مطلوب و لازم را ببرد. و به موفقیتش در بازار تداوم بخشد. موسیقی ایرانی به دلیل این‌که از دیر باز محل مناقشه و پندارها، گفتارها و رفتارهای تناقض‌آمیز در مورد خودش بوده می‌تواند آیینه تمام‌نمایی از شکاف‌های موجود در جامعه ایرانی باشد. جامعه‌ای که همواره کوشیده است با در نظر گرفتن جمیع جوانب و شرایط، حتی‌المقدور به نیازهای روحی، مادی و معنوی خود پاسخ‌های دم دستیِ درخوری بدهد. هنر موسیقی نیز در طول تاریخ گاه برای بقا و ادامه حیات به تلاش‌هایی دست یازیده که در وهله‌ی اول بعید می‌نموده است. اصولاً دست‌اندرکاران هنرهای والا نیز برای تنازع ‌بقا و ادامه حیات گاه مانند بسیاری از پدیده‌های موجود در جهان هستی محیر می‌شوند، تغییر شکل پیدا می‌کنند و با شرایط و موقعیت‌های جدید خود را وفق می‌دهند. اما به مصداق نظریه معروف تز، آنتی‌تز و سنتز، همیشه هم حاصل این سازش‌ها مطلوب نیست. کافی است نگاهی به شرایط اجتماعی و درون خانوادگی جامعه موسیقی ایران در این سال‌ها بیندازیم تا بسیاری از حقایق و واقعیت‌ها بر ما آشکار شود. امروز می‌بینیم که به جز معدودی آثار و کنسرت‌ها که هر ساله با استقبال مواجه می‌شوند و به انداختن تیری در تاریکی می‌مانند؛ بدنه اصلی و آدم‌های این حیطه با رکود کاملی دست و پنجه نرم می‌کنند. سیکل ناقص و چرخه‌ی معیوب آفرینشِ اجرا و عرضه در بخش حرفه‌ای و از آن بدتر نظام نابسنده‌ی آموزش موسیقی در ایران که گاه به ضدّ خودش بدل می‌شود، بیشترین ضربه را بر پیکره‌ی نحیف استادان، هنرمندان و هنرجویان موسیقی در ایران وارد می‌کند.    

 از قرن‌های گذشته موسیقی‌دانان پستونشین اگر با یافتن شانس و اقبالی به بزم‌های درباری راه پیدا می‌کردند با دریافت صله‌های شاهانه تغییر وتحولاتی در زندگی مادی خود پدید می‌آورند. این تحولات با حسادت و کینه‌ورزی‌های عده‌ای از عمله و اکره راه نیافته به بزم طرب شاهانه رو به رو می‌شد. زیرا هر کسی – درست یا نادرست – حق خود می‌دانست که برای ظل‌‌الله بخواند و بنوازد. در حالی که می‌دید کسی یا کسان دیگری جای او را اشغال کرده و همای سعادت را از روی شانه او ربوده بودند.

شاید هم فخرفروشی‌های از ما بهتران و راه یافته به بارگاه حکومت در کوی و برزن و بازار، بیش از پیش احساسات بیرون‌ماندگان از گود را تحریک می‌کرده است. اما هرچه بوده و هست، ریشه مهم بدگویی و کینه‌ورزی‌های لسانی و عملی و حتی سازی و آوازی ( ! ) در موسیقی ما به این سنت سیئه باز می‌گردد. هنوز هم در کارگاه‌های انتقال سینه‌به‌سینه‌ی رازهای حقیقی موسیقی به هنرجویان، استادانِ خود پیرپندار و عارف‌نما واقعیت‌های تحریف شده‌ی اذهان کوته‌بین خود را در قالب حقیقت‌های ژرف هنری و موسیقایی ( ! ) به هنرمندان بی‌آینده‌ی آسمان ابری موسیقی ایرانی حقنه می‌کنند. آدم‌ها در نظام کُهنه و نخ‌نمای مراد – مریدی، بردگانی می‌پرورانند که در صورتِ دوام آوردن در این عرصه، یک از موسیقی و نُه از مجموعه دیدارها، شنیدارها و پندارهای ناقص و اَبتر " استاد " را به ارث می‌برند. سپس خود آن‌ها نیز در آسمان مه گرفته فردای این موسیقی با شاگردانشان چنین می‌کنند. طبیعی است که در کلاس یک ساعته‌ای که 50 دقیقه آن به تخریب، بدگویی و غیبت بگذرد، شاگرد نیز برای خود شیرینی، کاسه داغ‌تر از آش می‌شود. در این میان صاحبدلان جویای هنر یا راه گم می‌کنند و یا هر از گاه و یک در هزار بختی می‌یابند و کشتی شکسته خود را به ساحل استاد صاحبدلی می‌سپارند. در نهایت، این تک چهره‌ها همه موجودیت حقیقی شوره‌زار یأس‌انگیز موسیقی ما به‌شمار می‌روند و آن پنجاه دقیقه‌ها واقعیت کتمان‌پذیر و کشنده این " هنر ". آن واگویه‌های ده باره و صد باره‌ای که در پس سیستم پوسیده آموزش موسیقی در ایران به تخریب همسایگان اهالی این هنر نشسته – هر چه هست – نقد شفاهی ودر واقع 99درصد موجودیت نقد موسیقی به‌شمار می‌رود.

 نقدی را که خود محور آفرینش هنر موسیقی – و اصلاً کل جهان هستی – می‌پندارد و می‌نمایاند؛ دیگرن را گرگ‌های گرسنه‌ای که به ناحق به جایگاه دیروزی و امروزی رسیده‌اند و باقی افراد را ناکامانی که به حق سزای  فکر و عمل ناصواب خویش را دیده و از صحنه دور مانده‌اند.

می‌بینیم همچنان که فضای موسیقی ما فرسنگ‌ها از حقیقت و واقعیت‌ جاری در زندگی ایرانی دور مانده و همچنان که آموزش موسیقی به جای پرورش دست و روح هنرجو به تخریب ذهن او مشغول است، نقدهای‌مان نیز بیشتر به دوام این پدیده‌های ابتر و ناقص‌الخلقه یاری می‌رسانند و آب به آسیاب دوام و بقای آن‌ها می‌ریزند. این درد مشترکی است که حافظ خوش‌لهجه هم بدان دچار بود و همواره آن را با کلام آراسته و پیراسته خویش فریاد می‌کرد؛

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند                                     تا همه صومعه‌داران پی کاری گیرند

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار                            بگذارند و خـم طره یاری گیرند

قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش                         کـه در این خیل حصاری به سواری گیرند

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد                      خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست                              ز این میان گر بتوان به کناری گیرند

 

آن یک درصد باقی مانده مکتوب – کم و زیاد یا خبط و خطا در سنجش میزان آن و این آیا نوشته‌های مربوط به این حیطه را واقعاً می‌توان نقد به حساب آورد یا نه را بر ما ببخشید. – همه دارایی موسیقی ما در گستره‌ی نقد و داوری آثار و شرایط این هنر است.

بسیاری از این نقدها در واقع ستایش‌نامه‌ی هنرمندان نامی و کم‌ نام و نشان به‌شمار می‌روند، نوشته‌هایی که حاصل خودباختگی و مرعوب شدن در مقابل آثار و افراد است و به قول حافظ: " چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند " و به قول پیمان آزاد در یک دگردیسی معکوس همواره " یکی از ویژگی‌های ذهنی ما این بوده است که وقتی اندیشه‌ای در زندگی‌مان جواب ندهد به دنبال بطلان آن نمی رویم؛ دنبال نقایص و کاستی‌های خود در برابر آن نظر و فلسفه می‌رویم. [ به‌تدریج ] آن نظر را بزرگ می‌کنیم و خود را کوچک! " (مثنوی زبان معرفت، ص 7)

بسیاری از "نقد"های ما حاصل شتاب‌زدگی و عجله هستند؛ این شتاب‌زدگی البته دامنه‌ای وسیع دارد و شناخت آن با مقداری پیچیدگی همراه است، این "منتقدان " عجول به هر دلیلی بر سر یکی از راه‌های فرعی زندگی پیچیده‌اند و سپس این پیچیدن زود هنگام، راه فرعی را برای آن‌ها به شاهراه زندگی هنری و اجتماعی و حتی شغلی‌شان بدل کرده است. ( این یک ) دوم این‌که زمانی‌ که آن‌ها بر روی ریل نوشتن و سپس تداوم آن قرار گرفته‌اند؛ با توفیق نسبی یکی دو مطلب و " نقد گونه " امر بهشان مشتبه شده  که این کاره‌اند و یا این‌که قادرند بدون مطالعه و بازسازی هر از گاه و مداوم ذهنی همواره نقدی تازه را قلمی کنند. از آن پس آسیب‌های فراوانی به نقدهای ایشان راه یافته است به قول دکتر علی‌محمد حق شناس – استاد دانشگاه – این افراد هر گاه در فراهم کردن مواد لازم برای بیان آن‌چه که لازمه موضوع نوشتن است، کم می‌آورند به صحرای کربلا می‌زنند و لفاظی‌های کلامی و آرایه‌های ادبی را چاشنی " نقد " ( ! ) خود می‌کنند. چرا که به هر حال مطبوعات خوراک می‌خواهند و لاجرم می‌بایست مطالب را به حد " استاندارد "ی – حتی از نظر حجمی – برسانند!

به این‌ها اضافه کنید جبران‌های افراطی وتفریطی همه ما را که به نوعی و در هر جایی جزء ره توشه و کوله‌بارمان است. آن‌چه از مطلوب‌هایمان که دستخوش ناکامی شده و آن‌چه از آرمان‌هایمان که پوسیده و توخالی از آب درآمده‌اند – اگر نتوانیم مسائل و دلایل شکست‌ها و موفقیت‌هایمان را از هم تفکیک کنیم – همواره رگ گردن ما به کلمات و نوشته‌هایمان نزدیک‌ترند و تأثیر مخرّب و منفی خود را بر نقدی که بر اثر و صاحب اثری بی‌گناه  و بخت برگشته می‌نگاریم؛ خواهند گذاشت. تازه همه این‌ها در حالی است که نویسندگانی مانند دکتر پیمان آزاد بهترین به اصطلاح "نقد"های موجود را " شرح " می‌دانند و نه نقد: " فلسفه دوران نو با نقد آغاز می‌شود. در تاریخ ما همیشه شرح وجود داشته است؛ نه نقد. پژوهندگان لاحق، خود را به اندیشه‌سازان سابق باخته‌اند که [ چون ] جرئت و جسارتی در خود نمی‌دیدند که به ساحت اندیشه و تفکر آنان دست‌درازی کنند. این ویژگی روانی هنوز هم در روان‌شناسی فردی ما به چشم می‌خورد؛ ولی اندیشمندان غربی راه دیگری را رفتند و این راه جدید با بیکن آغاز شد. بیکن که ارسطو را بت نمایش می‌خواند؛ قصد داشت او را از منزلت انورینگی ساقط کند تا دانش‌پژوهان بتوانند نفس راحتی بکشند و این چنین هم شد. به قول دکارت: " پیروان ارسطو به پیچک‌هایی می‌مانند که هیچ‌گاه از تنه درختی که به آن چسبیده‌اند؛ فراتر نمی‌روند. " ولی تاریخ ما با رهنمودهای به اصطلاح اندیشه‌سازانی چون غزالی، به راه دیگری رفت و سر از تکفیر اصحاب معرفت و شناخت در آورد و بسیاری برای حفظ حیات خود که موهبت الهی است؛ عطای دانش را به لقایش بخشیدند؛ راه عافیت در پیش گرفتند و به عرفان پناه بردند که هم فلسفه روشن‌بینی و شناخت بود و هم در پناه آن از گزند به اصطلاح گزمه‌های آسمانی در امان می‌ماندند. در نتیجه فکر منجمد شد و اندیشه در مرزهایی زندانی و محبوس ماند؛ شناخت، عمق و گستردگی  پیدا نکرد. فیلسوفی چون جان لاک نیامد که " تحقیق در فهم بشر " را با نکته‌سنجی‌های شگفت‌انگیزش بنویسد. [مثنوی زبان معرفت، دکتر پیمان آزاد، ص 47 و 48 ] نویسنده سپس با بیان مختصری از چگونگی شکل‌گیری شناخت و عبور آن از مرحله حسی به مرحله منطقی می‌افزاید: " هر انسانی صاحب شناخت و جهان‌بینی ویژه‌ای است. شرایط معیشتی و فرهنگی و روانی بر شناخت انسان تأثیر قاطع دارند. ما برای این‌که به شناخت درست برسیم؛ باید از روش نقادی استفاده کنیم. نقد اندیشه، راه به واقعیت‌ها می‌برد. با این حال همه آمادگی این را ندارند که اندیشه‌ها و عقیده‌هایشان زیر سوال برود. نخستین گامی که می‌توانیم برای ارزیابی شناخت خود برداریم این است که متوجه ذهن برنامه‌ریزی شده خود باشیم. این‌که ذهن ما شرطی است؛ از میلیون‌ها سال پیش شکل گرفته و ناخواسته پُر شده است ولی ما از دانستگی‌هایی که در بخش فعال ذهن‌ما [ن موجود ] است؛ استفاده می‌کنیم. محتوای ذهن ما بدون اراده ما شکل گرفته است. اکنون اگر خواهان حقیقت و واقعیت هستیم باید این دریافت‌ها را بازسنجی کنیم. از این جا رویکرد معرفت علمی ما شروع می‌شود که متکی بر اراده‌ی خود ماست! لازمه‌ی بازسنجی ذهنی،این است که دست از یقین‌شناسی جزمی و بی‌چون وچرا برداریم. از قالب‌ها و چارچوب‌های ذهنی و فکری خود خارج ‌شویم. شیوه‌ی شک‌آوری را آغاز کنیم. روش نقادی ذهنی را در پیش بگیریم. در این صورت می‌توانیم به مرزهای وسیع‌تری از واقعیت‌های عینی و تجربی و مفید برسیم. "  [ همان، ص 50 ] و در روالی طبیعی اگر این مراحل را طی کنیم قدرت نقد غیر از خود را هم خواهیم داشت... اما یک سوال بسیار اساسی و جدی: به‌راستی با در نظر گرفتن این شرایط، در نهایت چند نفر از منتقدان عرصه‌های مختلف در سرزمین ما سزاوار اطلاق نام منتقد باقی خواهند ماند؟ نویسنده در ادامه ذیل عنوان " آفات و موانع شناخت " می‌افزاید: " در بسیاری اوقات، بی‌خبری، ویژگی ذهنی و معرفتی ماست. از واقعیت‌ها غافل می‌مانیم؛ بی‌خبر می‌مانیم؛ ذهن ما از مرزهایی فراتر نمی‌رود؛ شناخت ما عمق و وسعت پیدا نمی‌کند. به قول عزیزی ما مبتلا به ساختار استبدادی ذهن هستیم... " [ همان. ص 56 ]  دکتر آزاد همچنین با نقل بیتی از مولوی ( ز آن‌که نفسش گرد علت می‌تند، معرفت را زود فاسد می‌کند ) آن را این‌گونه شرح می‌دهد: " بحث شاعر این است که ذهن آدمی بعضاً گرفتار عقده‌های درونی یعنی علت‌هاست. همین عقده‌ها هستند که معرفت و شناخت آدمی را فاسد می‌کنند. در نتیجه در انتخاب و گزینش معرفت و تحلیل‌های خود باید مراقب گره‌های درونی باشیم. قضاوت‌های ما که متأثر از معرفت و شناخت و آگاهی‌مان است آلوده اغراض درونی ‌نشود. " و سرانجام وجود اتوریته‌ها را یکی ازموانع عمده‌ی شناخت و آگاهی می‌داند: " شخصیت‌هایی که بر ذهن ما سنگینی می‌کنند. دانسته‌هایی که اثبات نشده‌اند؛ ولی به صورت اختیاردار بر ذهن ما سلطه و فرمانروایی دارند. [ به‌راستی ] چگونه می‌توانیم از سلطه و حکومت این اختیارداران آزاد و رها شویم؟ هنگامی که آن‌ها را با محک علم، تجربه، دانش و معرفت بسنجیم؛ در این صورت باز نیاز به جرئت و جسارت داریم. بدون جسارت، نقد و ترک اندیشه‌ها و باورهای گذشته ممکن نیست. از جمله موانع شناخت،. هم هویت شدن با اعتقاد، عقیده، باور و مسلک‌های مختلف است. یکی شدن با هر اندیشه‌ای باعث می‌شود که ما نتوانیم آن را نقد کنیم.

با، هم هویت شدن، راه انتقاد [ از ] تفکر اندیشه‌ای بسته نمی‌شود. با تقدس دادن به هر فرد، راه دیدن و مشاهده کردن واقعی و نقادانه‌ی او - آن طور که هست -  بسته می‌شود. بنابراین، البته باید راه تقدس‌زدایی از اندیشه و فرد را پیدا کنیم. در این صورت می‌توانیم قوه تمیز و سنجش خود را از نو [ به ] کار اندازیم. "[ همان، ص62 ]  

آیا مرعوب شدن اشخاص و اندیشه‌ها، نشانه توخالی بودن و حداقل توقف و ایستایی افراد در یک نقطه نیست؟ بحث برسر نهایت اعلای درخشش یک اثر برجسته در میان آثار موجود هنری نیست. منتقد باید بتواند بهترین آثار و هنرمندان گذشته و حال را بی‌‌کم وکاست و بدون حب و بغض در بوته‌ی نقد و داوری بنشاند. چون قرار نیست آدم‌ها روزی در نقطه‌ای بخصوص متوقف شوند. حداقل سیر تاریخ تا به امروز این را به ما نشان داده است.

***

امروز همه‌ی دارایی و موجودیت ما از آن‌چه که به نام موسیقی اصیل، سنتی و دستگاهی یا هراسم دیگر می‌شناسیم شامل چند بخش است:  

1- ردیف موسیقی ایرانی که به دوشاخه اصلی سازی و آوازی تقسیم می‌شود و انواع روایت‌ها ( شاید حتی به تعداد راویان ) از آن وجود دارد.

2- مجموعه اجراهای ضبط شده بر روی صفحه، نوار ریلی، کاست، سی‌دی، فیلم و ویدئو از حدود یکصد سال قبل تا امروز که بعضی اجراهای خصوصی ضبط شده اساتید قدیم و جدید را نیز می‌توان به آن‌ها افزود.

3- وسایل، کتاب‌ها و جزوه‌های آموزشی که به‌تدریج و با تأسیس هنرستان موسیقی روند تدوین و انتشار آن‌ها فزونی گرفت.

بدیهی است ردیف مهم‌ترین منبع و در واقع پایه‌ی ملودیک و محتوایی موسیقی ایران به‌شمار می‌رود. اما نخست این‌که همه تاریخ تدوین و گردآوری ردیف در تاریخ چند هزار ساله کشور ما به 150سال هم نمی‌رسد. تازه همگی نیک می‌دانیم که بر سر تعداد و حتی نامگذاری و فراز و فرود گوشه‌ها در دستگاه‌های مختلف ردیف چه انتخاب‌هایی وجود دارد. مسأله وقتی حادتر می‌شود که بدانیم اتفاقاً در میان اهالی‌موسیقی ایران بیشترین وجه اختلاف نیز بر سر همین ردیف وجود دارد! البته این موضوع را به هیچ وجه نباید به فال نیک گرفت یعنی در حالی که بر سر پایه و اساس موسیقی ما - ردیف - اختلاف‌های کاملاً ذوقی و سلیقه‌ای وجود دارد؛ این‌که روزی در باقی موارد و قضایا به تفاهم و توافقی که راه‌گشای آینده‌ این هنر باشد برسیم، بعید به نظر می‌رسد. این مسأله بیش از هر چیز فقدان ابزارهای تئوریک لازم برای نقد موسیقی ایران را به ما گوشزد می‌‌کند. در حالی که یک منتقد موسیقی کلاسیک غربی با داشتن نسبی ابزارهای لازم، به شرط دارا بودن شرایط می‌تواند به نقد، این رشته بپردازد. جالب این‌که تا از میان آثار ضبط شده یکصد سال اخیر، بیشتر آن‌هایی نقد پذیرند که وجه اشتراک بیشتری با موسیقی غربی دارند، یعنی نوعی از موسیقی ایرانی که در آغاز توسط کلنل علی‌نقی وزیری به خط نت درآمد و در سال‌های بعد به انواع دیگری تبدیل شد. موسیقی فیلم نیز یکی دیگر از انواع موسیقی رایج در ایران است که به دلیل موجود بودن منابع تئوریک، می‌توان از نقد آن سخن گفت. هر چند که تعداد منتقدان این رشته در ایران در طول همه سال‌های گذشته و حال به انگشتان دو دست نمی‌رسد. اما بحث نقد موسیقی اصیل و خطی ایرانی تا حدود زیادی مبهم به نظر می‌رسد. از ملودی‌های ثبت شده در ردیف – با همه اختلاف‌های موجود بر سر جزئیات آن – دامنه وسیع همواره این تفاوت رأی و سلیقه در تکینک‌های کلی و جزئی اجرای ردیف است که خود را به رخ می‌کشد. کافی است در همین روزها دانشجویی علاقه‌مند، یک دستگاه هندی‌کمِ ساده به دست گیرد و از نوع مضراب زدن استادان مختلف تار نوازی که در قید حیات به سر می‌برند تصویربرداری و کار آن‌ها را با یکدیگر مقایسه کند. در میان آوازخوانان نیز موارد اختلاف اندک نیست. در این رشته با کمی اغماض می‌توان همه چیز را ذوقی و سلیقه‌ای دانست و بحث بر سر این‌که تحریر درست از کجای گلو، دهان، حنجره، سر و یا سینه ادا می‌شود ممکن است ساعت‌ها مورد بحث چند استاد و ردیف‌دان قرار گیرد و آخر سر هم به پاسخی قانع‌کننده نینجامد و باز هر کسی در چنبره رخوت خویش گرفتار می‌ماند. در نظام ذوقی و سلیقه‌ای موسیقی ایرانی – که شاید هم نتوان در ذات، ایرادی را بر آن وارد دانست – گاه اتفاق‌های لحظه‌ای در حین اجرای هنرمند، به نقطه درخشان کار او منتهی می‌شود و او آن را به صورت تکراری دلپذیر به تکنیک‌ خود بدل می‌کند؛ شاید حتی بدون آن‌که خود بداند که چگونه و از چه راهی به این نقطه رسیده است. این مُدل آفرینش خلق‌الساعه مبتنی بر انفاق و حتی شهود، شاید فقط تا چند دهه پیش به چشم می‌آمد ( که می‌آمد ). اما در دنیای جدید که بشر آگاهانه یا ناخودآگاه می‌کوشد از همه چیز سر در بیاورد این موضوع هنرمند و هنرجوی موسیقی سنتی را به آوردگاهی سخت کشانده است. این آوردگاه نه تنها موزیسین سنتی که تک‌تک افراد جوامع سنتی دنیای مدرن را به معضلاتی گوناگون دچار کرده‌ است. در نظام‌های قومی و قبیله‌ای چنین جوامعی جمله‌ی معروف دکارت ( می‌اندیشم پس هستم ) تبدیل می‌شود به " می‌اندیشم پس هستیم" یعنی شرط لازم و کافی برای موجودیت مانند یکدیگر اندیشیدن و در واقع توقف در اندیشه‌ای جمعی و عرفی است. اگر نگاهمان دچار برداشت‌های بدبینانه نشود حتی می‌توان گفت: " نمی‌اندیشم پس هستم! " چرا که فرد بدون آن‌که خود بخواهد به راه رفتن روی ریلی ثابت واداشته شده و در فقدان، فردیت، نقد او نقد معلول خواهد بود. چنین فردی نه تنها عامل نیست، بلکه موجودی است که برای بقا ناگزیر از چرخیدن در دایره‌ای بسته شده است. در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌توان احوال این فرد را فقط آسیب‌هایی که یکسره ریشه در نظام قومی – قبیله‌‌ای دارند و بر تک‌تک جزئیات زندگی افراد نه تنها تأثیر مستقیم گذاشته‌اند که خود منشأ طبیعی کنش‌ها و واکنش‌های درست و غلط آن‌ها به‌شمار می‌روند.  

         

از: ماه‌نامه هنر موسیقی

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 17:38 |

سابقه مختصر موسيقي فيلم در ايران

 

ايران- همشهري ‌آنلاين- علي شيرازي*:
ظهور موسيقي فيلم به‌سان تقريباً همگي پديده‌هاي مدرن، براي مردم ايران غافل‌گيركننده بود.

(هنوز يادم نرفته است كه من - كودك دهة پنجاهي - در نخستين مواجهه‌هايم با راديو ضبط، مي‌كوشيدم به‌گونه‌اي به خودم بقبولانم كه به‌هرحال آدم گنده‌اي كه صدايش دارد از آن پخش مي‌شود، يك‌جورهايي خودش را در درون آن دستگاه كوچك قايم كرده است. اين‌ها را بگذاريد در كنار سرفه‌كردن‌هاي نخستين تماشاگران فيلم‌ها در پي ديدن گرد و خاك بر روي پرده سينما و در نهايت تصور كنيد حال و روز بينندگانِ اكثراً ساده و بي‌سواد را در رويارويي با «فيلم» به‌عنوان محصول كامل‌ترين و جامع‌ترين هنرها كه به‌تدريج رنگ و صدا و موسيقي و ديگر جلوه‌ها را به تصاوير خود افزود و هم‌چنان نيز – در قرن بيست‌ويكم – مردمان را مسحور خود نگه داشته است).

شايد، بر طبق عادتي ديرينه و معمول،‌ از نيم‌قرن پيش بود كه ايرانيان به‌طور رسمي از اين «پديده» [موسيقي فيلم]، در جايگاه «قالب» سود جستند و با «ايرانيزه»كردن آن و افزودن محتواي اين‌جايي (و نه بومي) به اين قالب، نام «موسيقي فيلم ايراني» را به سياهة بقية چيزهاي وارداتيِ «داخلي‌شده» افزودند.(البته دنبال‌كردن روند اين دگرديسي، بررسي‌هاي گوناگوني را مي‌طلبد، اما يك راه ساده و صددرصد ايراني در قابل استفاده‌كردن چيزهاي جديد براي ما، هميشه تقليل سطح آن چيزِ به‌خصوص تا حدي است كه آن پديده، به روزمرگي و فرهنگ ما نزديك شود و نه اين‌كه از آن موجود تازه‌وارد در جايگاه حقيقي و واقعي - و البته جهاني - خودش استفاده كنيم).

باري، چرخ سينماي ناطق فارسي كه به راه افتاد، سينماگران وطني براي تكميل معجون «فيلمفارسي» به‌شدت به موسيقي فيلم نياز داشتند. موسيقي، هنري بود كه از ديرباز و تا چند دهه قبل از ورود دستگاه ضبط و پخش صدا – و بعدتر سينما – به ايران به‌شدت در حاشيه قرار داشت و تنها جلوه‌هاي مذهبي آن(نظير مداحي و مرثيه‌خواني) مي‌توانست نمود عام پيدا كند. اجراهاي زنده خوانندگان و نوازندگان نيز محدود به دربارهاي حاكمان يا مي‌كده‌ها و بزم‌گاه‌ها بود، پس «فيلمفارسي» مي‌توانست از اين پتانسيل قوي و ميوة قرن‌ها ممنوعه باقي‌مانده، بهره‌ها ببرد و مهم‌تر اين‌كه موسيقي بيش از هر چيز مي‌توانست به كار پول‌سازي – هدف غائيِ فيلمفارسي‌سازان -  بيايد. طبيعي بود كه اينان نيز به‌جاي آن‌كه پاي در جاي پاي فيلم‌سازان فرنگي بگذارند كه فيلم‌هاي‌شان تميزتر، شسته‌رفته‌تر  و به اصل هنر سينما نزديك‌تر بود، فيلم‌هاي هندي و عربي را الگوي خود قرار دادند(كه به‌اصطلاح فيلم‌سازان وطني، هم اين آثار را بهتر مي‌فهميدند و هم از فرط سادگي و ابتذال و تقليد به ذهنيت خودشان نزديك‌تر بود و آن‌ها با زدن نعل وارونه، نزديكي فرهنگ شرقي در ميان آن ملت‌ها با مردم ايران را بهانه مي‌كردند).

اين چنين بود كه موسيقي فيلم در نخستين حضورهايش در سينماي ايران، نام اين هنر را از آفرينندگان سينما وام گرفت و ملاط كار را هم از هندي‌‌ها، عرب‌ها و ترك‌هاي دور و بَرِ خودمان و از آن پس سيل تصنيف‌ها و ترانه‌ها بود كه سرازير فيلمفارسي (و اصلاً به وجه مشخصة آن بدل) شد. ديگر كم‌تر مي‌شد تصور كرد فيلمي را كه كم‌تر از انگشتان دو دست ترانه داشته باشد. دختر و پسر هر فيلم، گاه و بي‌گاه، بابهانه و بي‌بهانه، در متن داستان فيلم يا جداي از آن، زير آواز مي‌زدند و تماشاگر بي‌پول و كم‌پول هم اصلاً به سينما مي‌آمد تا جديدترين اثر خوانندگان آن دوران  را بر پرده (آن هم در بسياري موارد با چهرة خود بازيگر - خواننده) ببيند و بشنود. در كنار اين‌ها، فيلمفارسي از لب‌زدن بازيگران خوش‌چهره نيز غافل نماند. اين چنين بود كه ايرج و يكي دو خواننده ديگر كه عمدتا در برنامه گل‌ها مي‌خواندند، تا زمان وقوع انقلاب 1357 به مهم‌ترين آوازخوانان سينماي ايران بدل شدند و در همين مسير «سينماي كاباره‌اي و رقص و آوازي» شكل گرفت.

اين تصنيف‌ها و ترانه‌ها را، در صحنه‌هاي فاقد ساز و آواز، موسيقي انتخابي‌اي نيز همراه مي‌كرد كه جنس آن – صد البته – به موسيقي فيلم و هنر سينما نزديك‌تر بود. زنده‌ياد روبيك منصوري، از متصديان صدا در سينماي ايران، تقريباً از همان سال‌هاي نخست شكل‌گيري فيلمفارسي در جايگاه انتخاب‌كنندة موسيقي، اين كار را مي‌كرد و از حق نبايد گذشت كه در بيش‌تر موارد كار انتخاب قطعات موسيقي را براي اين فيلم‌ها به‌نحو احسن انجام مي‌داد. منصوري، گاه ابتكارهاي جالبي مي‌كرد و با تلفيق برخي قطعات با يكديگر، اصلاً قطعه جديدي خلق مي‌كرد و آن را در فيلم مي‌گنجاند. منصوري شايد حق نداشت(و هيچ‌كس ديگري هم اين حق را ندارد) تا در آفريدة هنرمندي ديگر دست ببرد، اما كارهايي كه او مي‌كرد براي سينماي آن روز – و حتي در مقياس موسيقي فيلم امروز ما – غنيمتي بود. او حتي در سينماي بعد از انقلاب نيز كارش را ادامه داد و حاصل كارهايش گاه از موسيقي‌هاي اريژينال بسياري از فيلم‌هاي ايراني بهتر مي‌نمود.

در كنار پديدة فيلمفارسي، جرياني متفاوت در سينماي ايران به‌راه افتاد كه بالطبع موسيقي‌اش نيز بايد متفاوت با بقيه اجزاي اثر مي‌بود. خالقان اين آثار، سينما را جداي از آن‌چه در استوديوها و كارگاه‌هاي رؤياسازي وطني به آن نگاه مي‌شد مي‌ديدند و در پي آفرينش فيلم‌هايي بودند كه به روح سينما – از يك‌طرف – و روح هنر ايراني – از سوي ديگر – نزديك‌تر باشد. معدود آزمون – خطاهاي اينان سرانجام در سال 1348 به‌بار نشست و موسيقي فيلم ايراني در قالب دو فيلم قيصر و گاو حيات جدي خود را آغاز كرد. موسيقي سادة گاو را هرمز فرهت با استفاده از چند ساز ايراني ساخته بود كه به فضاي روستايي فيلم نيز مي‌آمد(نام داريوش مهرجويي، كارگردان فيلم نيز به‌عنوان نوازندة سنتور در تيتراژ فيلم آمده است). موسيقي قيصر(ساخته اسفنديار منفرزاده) اما چونان بمبي در سينماي ايران تركيد و تا حدودي آيندة اين هنر – موسيقي فيلم ايراني – را نمايان ساخت.

تم اصلي داستان قيصر بر نزاع ميان خير و شر بنا شده بود و لحن تراژيك آن موسيقي تعزيه‌واري را مي‌طلبيد. منفردزاده كه تجربياتي نيز در موسيقي پاپ داشت، از تلفيق دستگاه ايراني همايون با موسيقي‌اي كه در آن متبحر بود و نيز با نيم‌نگاهي جدي و هنرمندانه به آثار ميكيس تئودوراكيس(كه روبيك منصوري در آن سال‌ها، ساخته‌هاي او را مستقيماً در فيلم‌هاي ايراني زيادي به‌كار مي‌برد) توانست موسيقي فيلمي خلق كند كه ارتباط زيادي با تماشاگران «گنج قارون»زده برقرار كرد و تا حدودي سليقه آن‌ها را تغيير داد.

 زنگ موسيقي «قيصر» كه نواخته شد، تا سال‌ها به يكي از سه چهار الگوي تهيه يا توليد موسيقي فيلم در ايران بدلش كرد، اما حتي خالق آن(منفرزاده) نيز، در اندك زماني، مدلي ديگر از موسيقي فيلم را در «رضا موتوري» تجربه كرد كه آن مدل نيز تا زمان وقوع انقلاب پايدار بود(اين الگو پس از دوم خرداد 1376 با «غريبانه» فريبرز لاچيني و «دست‌هاي آلوده» بابك بيات دوباره زنده شد). در «رضا موتوري» آهنگ‌ساز شكل بسط داده‌شدة ملودي‌هاي تك ترانة اثر را به موسيقي فيلم بدل كرد، زيرا ستارگان سينماي موج نو ديگر فردين و ... نبودند كه حاضر باشند به‌جاي ايرج و ... لب بزنند، حداكثر مي‌شد وثوقي يا سعيدراد را بر روي موتور در شهر چرخاند تا زمان اجراي تك‌ترانه يا حداكثر دو سه ترانه فيلم(در دو سه كليپ‌وارة مختلف) به پايان برسد.

 نمونة مهم ديگر از اين نوع، موسيقي فيلم ممل آمريكايي است كه واروژان از ملودي و متن ترانه معروف كمكم كن با صداي بازيگر زن اصلي همين اثر در يكي از نقاط اوج فيلم(قايق‌سواري در دريا) استفاده كرده بود، ضمن اين‌كه خود منفردزاده نيز از ديگر نمونه‌هاي موفق موسيقي در تلويزيون و سينماي ايران، حداقل يك نمونه معروف ديگر در اين زمينه در كارنامه دارد: گوزن‌ها(ساختة مسعود كيميايي، خوانندة ترانه: پري زنگنه). انتخاب‌هاي هوش‌مندانة شيدا قره‌چه‌داغي براي سريال پربينندة «دايي‌جان ناپلنون» و نيز موسيقي انتخابي فيلم «سوته‌دلان»(شايد به انتخاب خود زنده‌ياد علي حاتمي) هستند. اين دو موسيقيِ هر چند انتخابي، به‌خاطر نگاه هوش‌مندانة انتخاب‌كننده و نيز كارگردان اثر به مقوله موسيقي و كاربرد تصويري آن، به‌شدت  بر اين دو سريال و فيلم چسبيده‌اند و به‌قول معروف موسيقي اين تصاوير را تصنيف كرده‌اند(نگاه كنيد كاربرد انواع قطعات ‌سازي موسيقي ايراني كه در جاي‌جاي «دايي‌جان ناپلنون» حضور دارد يا استفاده بسيار خوبي كه حاتمي از موسيقي كلامي(تصنيف پريسا) در «سوته‌دلان» مي‌كند.) اين دو موسيقي خوب را مي‌توان در كنار موسيقي ايراني هرمز فرهت براي فيلم «گاو» از آثار تاريخ سينما و تلويزيون ايران قلمداد كرد.

مرتضي حنانه، مجتبي ميرزاده، بابك بيات، احمد پژمان، فريدون ناصري، كامبيز روشن‌روان، فرهاد فخرالديني، مجيد انتظامي(جداي از چند تني كه در سطور قبلي اين نوشته نام‌‌شان ذكر شد) از آهنگ‌سازان خوب سينما و تلويزيون قبل از انقلاب به‌شمار مي‌روند كه بيش‌تر آن‌ها در سال‌هاي بعد از 1357 نيز به كار خود ادامه دادند. هر چند كه مجموعه آن‌چه تحت عنوان موسيقي فيلم در طي ده‌ها سال تاريخ سينما و تلويزيون ايران شنيده شده است، نوعي رفع تكليف، بزك صوتي يا در حكم جارويي است كه موشي كه حتي خود نيز به سوراخ نمي‌رفت، آن را به دمش مي‌بست!

وقوع انقلاب، فصلي بسيار متفاوت در موسيقي فيلم(و گسترده‌تر از آن مجموعه هنر سينما و رسانه تلويزيون) پديد آورد. وجود نگاه‌هاي تازه و صددرصد مذهبي به مجموعه هنر و حساسيت‌هاي ويژه‌اي كه در زمينه سينما و موسيقي به‌عنوان «دو هنر آلوده به فساد»، در رژيم گذشته وجود داشت، موجب شد تا تحولاتي ريشه‌اي در اين عرصه‌ها بروز پيدا كند.
اگرچه موسيقي كاباره‌اي يا موسيقي ممنوع ترانه از موارد غيرقابل ساخت در دورة جديد شناخته مي‌شدند(و اصلاً فيلمي با آن مشخصات ساخته نمي‌شد تا صاحب چنان موسيقي‌هايي بشود)، اما مشكلات تاريخي موسيقي فيلم در سال‌هاي بعد از انقلاب هم‌چنان ادامه يافت.

 از مهم‌ترين اين مشكلات، پُرهياهوبودن و به‌اصطلاح پرگویی‌‌هاي آهنگ‌ساز در خلال مدت زمان فيلم بود. سازندگان موسيقي‌متن فيلم‌ها و سريال‌ها – مطابق عادتي تاريخي – در جاي‌جاي اكثر فيلم‌ها موسيقي مي‌گنجاندند(و هنوز هم‌چنين مي‌كنند) تا هر قدر كه شده بر حضور موسيقي – آن هم به شكلي صددرصد متظاهرانه – و لزوم وجود آن در فيلم و سريال صحه بگذارند. غافل از آن‌كه «سكوت» يكي از مؤلفه‌هاي جداناشدني هنر موسيقي است و ارزش در نظرگرفتن اين نكته كه كدام‌يك از صحنه‌هاي اثر، بدون موسيقي مؤثرتر از كار در خواهد آمد، به‌هيچ‌وجه از تشخيض صحنه‌هايي كه گنجاندن موسيقي در آن‌ها لازم است، كم‌تر نيست.

 نگارنده يك‌بار در گفت‌وگويي با يكي از پُركارترين آهنگ‌سازان سينما و تلويزيون ايران علت اصرار او بر گنجاندن يك‌صد دقيقه موسيقي را در فيلمي يك‌صد دقيقه‌اي(!) پرسيد و او – با اطمينان خاطر – جواب داد كه مطمئن باشيد كه اگر اين فيلم يك‌صد و بيست دقيقه زمان مي‌داشت، موسيقي آن هم يك‌صد و بيست دقيقه مي‌بود!

اين نگاه منسوخ به موسيقي فيلم(در جايگاه وسيله‌اي براي آب‌بستن به فضاي صوتي فيلم و گرفتن فرصت لذت‌بردن از مجموعه صداها و انديشيدن بيننده به ديالوگ‌ها و ساير اجزاي تشكيل‌دهندة صدا) امروز به‌عنوان مهم‌ترين آسيب موجود در سينما و تلويزيون ايران، با قدرت به حيات خود ادامه مي‌دهد، غافل از اين‌كه موسيقي خوب و سنجيده مي‌تواند كيفيت يك فيلم يا سريال متوسط را، از آن‌چه هست، بالاتر ببرد.

از وقوع انقلاب گفتيم و زلزله‌اي كه در سينما و موسيقي پديد آورد. در آن شرايط، فضاحتي براي فعاليت همة هنرمندان تنها گونة مجاز موسيقي در 20 سال بعدي نيز فراهم نبود. اما اين هنر سينما بود كه حتي در آن شرايط نيز موسيقي را به خدمت گرفت و مجتبي ميرزاده، كامبيز روشن‌روان، مجيد انتظامي به‌همراه منصور تهرانيِ از دنياي ترانه آمده و عده‌اي ديگر توانستند آثاري براي فيلم‌هاي آن روزگار بسازند و عرضه كنند. ترانه‌اي كه تهراني براي فيلم «از فرياد تا ترور»(به كارگرداني خودش) ساخت و فريدون فروغي و بعدها نيز جمشيد جم، خودِ منصور تهراني و خشايار اعتمادي به نوبة خود آن را خواندند، امروز با مطلع «يار دبستاني من...» يكي از ترانه‌هاي مهم و شورانگيز و محبوب جامعه ايراني محسوب مي‌شود.

كم‌كم سروكار بابك بيات(آهنگ‌ساز موسيقي پاپ و فيلم قبل از انقلاب) نيز به سينماي جديد ايران باز شد و فرهاد فخرالديني با سريال «سربداران» يكي از نگين‌هاي انگشتري موسيقي تصويري در اين ديار را آفريد. او از دستگاه ايراني نوا در قالب اركستر بزرگ بهره برده بود و يك‌بار ديگر آن بحث قديمي(مبني بر اين‌كه آيا موسيقي ايراني اصولاً به درد فيلم و سريال مي‌خورد يا نه) را زنده كرد و بر حقانيت موسيقي سرزمين ما صحه گذاشت. اتفاق ديگر مهم آن سال‌ها كه درواقع گونه‌اي ديگر از شيوة ضبط موسيقي فيلم  و سريال در ايران را پديد آورد، آفرينش موسيقي «زنگ‌ها» توسط علي غلام‌علي بود. غلام‌علي، براي تصنيف موسيقي اين توليد حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي – شايد براي نخستين بار – از كامپيوتر بهره برد. راهي كه فريبرز لاچيني، ناصر چشم‌آذر، گيتي پاشايي‌تهراني و بسياري ديگر آن را ادامه دادند و امروز سهل‌الوصول‌ترين شيوه آهنگ‌سازي در اين حيطه محسوب مي‌شود.

 شيوه‌اي بسيار كارآمد كه متأسفانه ظرفيت‌هاي آن به‌خوبي در ايران شناخته نشده است و هم‌چون بسياري موارد از آن به شيوه‌اي دم‌دستي، مصرفي، بزن در رويي و در حكم رفع تكليف استفاده مي‌شود. انگار نه انگار كه موسيقي نيز بايد به سهم خود نقشي در فيلم به‌عنوان يك هنر جامع ايفا كند...

وقوع انقلاب 1357 و متعاقب آن محدودشدن دو دهه‌اي عرصة موسيقي در ايران به استفادة اجباري – و البته با درنظرگرفتن محدوديت‌هاي بخش‌نامه‌اي و تبصره‌اي بعدي – از موسيقي اصيل ايراني(شايد در كنار فقط يكي دو گونه ديگر نظير موسيقي نظامي و سمفونيك و موسيقي مذهبي) مي‌توانست نقطه عطفي در موسيقي فيلم در ايران ايجاد كند. اين نقطه عطف جداي از معطوف‌شدن بيش از پيش پاره‌اي از آهنگ‌سازان قبلي فيلم و ترانه(به‌سبب بروز شرايط جديد) به اين حيطه، همانا احياي موسيقي ملّي، اصيل، سنتي و در يك كلام دستگاهي ايراني در سينما بود، اما به علل زيادي اين مهم نه‌تنها ميسر نشد، بلكه فقط در طي‌ يافتن اين توفيق اجباري در كل فضاي موسيقي به زدن همان جرقه‌هايي منجر شد كه در طول مسير طبيعي سينما و تلويزيون ايران نظايرش را ديده بوديم(مانند گاو، دايي‌جان ناپلئون، سوته‌دلان و برخي آثار بعد از انقلاب). حتي تلاش‌هاي به‌بار نشستة حسين عليزاده(به‌عنوان استاد مسلم موسيقي ايراني كه بر موسيقي اركسترال نيز تسلط دارد و با «دل‌شدگان» و «گبه» توانست موسيقي فيلمي به واقع ايراني-سينمايي را به تماشاگران سينما معرفي كند) نيز به فيلم‌ها و سريال‌هايي كه خودش براي آن‌ها موسيقي مي‌ساخت محدود ماند و ديگران فقط از شكل ظاهري آثار او نظير هم‌آوايي زن و مرد و تركيب‌هاي عجيب و غريب آن‌ها(با فضاي موسيقي اثر و نيز فضاي خود فيلم يا سريال) بهره بردند.

طبيعي بود كه در ابتداي انقلاب نيز - خوش‌بختانه يا متأسفانه – دامنة تحريم موسيقي پاپ، شامل موسيقي پاپ بي‌كلام در سينما و تلويزيون نمي‌شد و آهنگ‌سازان بيكار آن عرصه توانستند ملودي‌هايي را كه از ذهن‌شان برون مي‌تراويد(و قبلاً در موسيقي پاپ آن‌ها را تنظيم، اجرا و عرضه مي‌كردند) از طريق فيلم و سريال به گوش مخاطبان برسانند. بعد از سال 1377(و آزادي موسيقي پاپ) نيز موسيقي كامپيوتري و ديجيتال آن‌چنان فراگير و رايج شد كه ديگر فرصت ويژه‌اي براي تكامل «موسيقي فيلم ايراني» به مفهوم حقيقي آن و آن‌چنان‌كه شايسته دو هنر موسيقي و سينما در ايران است، متصور نيست. باقي مي‌ماند تلاش‌هاي هر از گاهي هنرمنداني چون كامبيز روشن‌روان در فيلم «سفر به هيدالو» و ديگراني كه پيش از اين درخشيده‌اند(نظير فخرالديني و عليزاده) يا استعدادهايي كه در راهند.

مي‌توان آرزو كرد و چشم‌انتظار ماند روزي را كه ديگر آهنگ‌سازان براي فيلم‌ها و سريال‌ها «سري‌دوزي» نكنند. روزي كه ديگر تهيه‌كنندگان درست زماني كه كف‌گير بودجه‌شان به تهِ ‌ديگ خورده است، به فكر توليد موسيقي نيفتد. روزي كه كارگردان و آهنگ‌ساز (و صد البته تماشاگر) قدر سكوت را هم به اندازة جملات موسيقي بدانند و حتماً و صددرصد در سينمايي كه آمار فيلم‌هاي مبتذل كاهش يابد، شاهد موسيقي فيلم‌هاي بهتري خواهيم بود، چرا كه موسيقي نيز مثل هر عنصر ديگر از هنر فيلم، عيارش با كيفيت كلي اثر بالاتر خواهد بود.
و سرانجام اين‌كه آن موسيقي‌‌دان بزرگ چه خوش گفته است كه: «موسيقي انتزاعي‌ترين هنرهاست». و پيداكردن نسبت اين جملة شيوا و نغز ميان موسيقي و سينما به‌مراتب بر جايگاه موسيقي فيلم ما خواهد افزود.

*روزنامه‌نگار و منتقد موسيقي فيلم

 

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 11:5 |

                                
روشن روان از تحولات سه‌دهه موسيقي ايران مي‌گويد
ايران- همشهري آنلاين- علي شيرازي:
كامبيز روشن روان از معدود هنرمنداني است كه در جريان سه دهه تحولات موسيقي ايران بوده است.

علي‌شيرازي‌، روزنامه نگار و مولف حوزه موسيقي، در گفت وگويي با روشن روان اين تحولات را بررسي كرده است.

  •  جناب كامبيز روشن‌روان، می‌خواهیم رخدادها و حوادث مهمي  را که موسيقي در سه دهه اخير با آن مواجه بوده است، مرور كنيم. از سال‌هاي ابتدايي شروع كنيم.

در سال‌هاي اول بعد از انقلاب، از يک طرف شاهد رکود بسيار شديد در موسيقي بوديم      - هم در توليد موسيقي و هم در اجراي آثار موسيقي - که چند سالي ادامه پيدا کرد و به‌تدريج اين رکود تبديل شد به توليدات موسيقي در شاخه‌هاي مختلف. ولي هم‌زمان با آن رکود بايد گفت که اتفاقات بسيار خوبي نيز افتاد؛ به اين صورت که در همان سال‌هاي اول انقلاب آثاري توليد شدند که اين آثار شايد تا امروز جزو برجسته‌ترين آثار موسيقي باشند که در کشور ما – خصوصاً در زمينه موسيقي سنتي – توليد شده‌اند.

  • رکودي که شما مي‌فرماييد ناشي از حرمت موسيقي بود و نگاه‌هايي که بيش‌تر ملهم از باورهاي مذهبي، تاريخي و سنتي بود و اجازه نمي‌داد که موسيقي و برخي از هنرهاي ديگر به همان صورتي که تا سال 1357 جريان داشتند، به كار‌شان ادامه دهند. در آن شرايطي که شما مي‌فرماييد رکود به وجود آمد، پس چگونه آثار درخشان و ماندگاري خلق ‌شد؟

ببينيد، رکود در نوع موسيقي‌اي به‌وجود آمد که قبل از انقلاب با عنوان‌«موسيقي روز» و يا «موسيقي مصرفي» اطلاق مي‌شد. من به جرأت مي‌توانم بگويم آن دسته از توليدات موسيقي که جنبه آکادميک و علمي داشتند هرگز متوقف نشدند، چرا که اولاً توليدات علمي و آکادميک موسيقي و تعداد آهنگ‌سازاني که مي‌توانستند، و هنوز هم مي‌توانند، در اين زمينه فعاليت کنند بسيار اندک است. بنابراين نمي‌توانيم بگوييم توليدات اين افراد يا اين نوع موسيقي متوقف شد، بلکه توقف را بايد در موسيقي‌اي ببينيم که موسيقي روز جامعه بود و مرتب از راديو و تلويزيون و به صورت نوار و صفحه در جامعه پخش مي‌شد.

  • اما به نظر مي‌رسد اين توقف گل‌هاي رنگارنگ و گلچين هفته را هم در برمي‌گرفت که در موسيقي بسيار با ارزش بودند و هم اينك بسياري از كارهاي گل‌ها مجوز انتشار گرفتند و از صداو سيما هم پخش مي‌شوند؟

به هرحال شامل همه نوع موسيقي بود. در اين زمينه، توليدات متوقف شد و دست‌اندرکاران توليد اين‌گونه آثار هم عمدتاً از کشور رفتند و به اين ترتيب کسي هم نبود که اين آثار را توليد کند. از طرفي وقتي مي‌گوييم توليدات خيلي خوب موسيقي انجام شد، اين توليدات به‌وسيله کساني صورت گرفت که اولاً جزو هنرمندان برجسته موسيقي کشور بوده‌اند و هستند و دوماً‌ نسل جواني که به‌خاطر نوع آموزشي که ديده بودند و نگاه ويژه‌اي که به موسيقي و انقلاب داشتند آثاري را توليد کردند که اين آثار ماندگار شد و آثاري هستند که خاصند؛ مانند آثار حسين عليزاده و محمدرضا لطفي که در همان سال‌ها ساخته شد مي‌توان گفت تحولي بنيادين در موسيقي سنتي ايجاد کرد.

  • چاووش‌ها را مي‌گوييد؟

بله، چون کسي انتظار چنين موسيقي‌اي را از موسيقي سنتي نداشت و موسيقي‌اي به‌وجود آمد که هم‌پاي انقلاب و مردم در حال حرکت بود و اثرهاي مثبت خود را هم بر جا گذاشت. و البته در زمينه انواع ديگر موسيقي، که اگر بخواهيم بازگو کنيم، شايد بتوان گفت که اولين جرقه‌ها در سينما زده شد. اولين موسيقي ‌فيلم بعد از انقلاب را من براي فيلم «برنج خونين» ساختم. البته برخورد ناشايستي، هم با من و هم با موسيقي شد.

  • چه بود اين برخورد؟

متأسفانه کساني که در آن سال‌ها مسؤوليت نظارت بر توليد سينمايي را در وزارت ارشاد برعهده داشتند، معتقد بودند که اصولاً بستن قرارداد براي ساخت موسيقي با يک آهنگ‌ساز منع شرعي دارد. به‌خاطر همين، موسيقي ‌فيلمي که به سفارش کارگردان ساخته شده، با هزينه آهنگ‌ساز ضبط شده، روي فيلم رفته و پخش شده و کار موفقي هم بوده است؛ منتهي از نظر مقامات وزارت ارشاد در آن سال‌ها نمي‌توانست قراردادي داشته باشد و هزينه‌ها را پرداخت کند. خب، چنين برخوردي انجام شد و اين نگاه تا دو سال بعد از آن ادامه داشت.

  • علت وضعيت کنوني گروه‌هاي موسيقي چيست که همان‌طور که فرموديد ما فقط يک گروه موسيقي ثابت داريم ـ کامکارهاـ و تداوم آن هم به خاطر انس و الفت خانوادگي است؟

شايد دليل عمده‌اش اين باشد که تعداد کنسرت‌هاي موسيقي در کشور بسيار محدود است. به تعبير ديگر ما هنوز متوجه نشده‌ايم که يک موسيقي‌دان حرفه‌اي بايستي از طريق اجراي موسيقي زندگي‌اش را تأمين کند و اگر قرار باشد سالي يک کنسرت بدهد که نمي‌تواند زندگي کند. بنابراين براي کسب درآمد بايد کار ديگري انجام بدهد و اگر توانست، سالي يک کنسرت هم اجرا  کند. در حالي که گروه‌هاي موسيقي از طريق کنسرت‌هايي که به‌طور مرتب و برنامه‌ريزي شده اجرا مي‌کنند درآمد کسب مي‌کنند، و رسم موسيقي در همه جاي دنيا همين‌طور است، اما به دليل اجراي کم کنسرت در کشور ما، اين امکان وجود ندارد که موسيقي‌دان از راه اجراي موسيقي زندگي کند، پس ناچار است به کار ديگري روي آورد؛ به همين دليل است که ما گروه‌هاي ثابت نداريم.

  • يعني تنها دليل حضور گروه‌هاي موسيقي، علاقه شخصي آن‌ها به اين هنر است؟

بله، دقيقاً. الآن صدها گروه موسيقي در گوشه و کنار مملکت وجود دارد که در خانه‌هاي‌شان تمرين مي‌کنند، ولي اجرا ندارند. به همين خاطر وقتي در جشنواره فراخوان مي‌دهيم، گروه‌هايي حضور مي‌يابند که کسي باورش نمي‌شود که چنين گروه‌هايي وجود داشته باشد، اما شغل اصلي آن‌ها چيز ديگري است و فقط به‌خاطر عشق و علاقه به موسيقي مي‌پردازند.

به هرحال همين گروه‌هايي که معرفي مي‌شوند، اگر بتوانند خودشان را حفظ کنند، من آينده خوبي براي‌شان مي‌بينم؛ چون مملکت نياز شديدي به اجراي موسيقي‌هاي خوب دارد. شما مي‌بينيد در هر شهري کنسرت برگزار مي‌شود، زيرا مردم مشتاق شنيدن موسيقي خوب هستند؛ بنابراين مشکلي براي گروه‌ها به‌وجود نخواهد آمد. اما در عمل چه مشکلي و چه مکانيزمي هست که اين‌ها نمي‌توانند کنسرت بدهند؛ چيزي است که نمي‌دانم.

  • يکي ديگر از مشکلاتي که در اين عرصه مي‌توان به آن اشاره کرد، بازار موسيقي است. شما وضعيت بازار موسيقي را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

بازار موسيقي هم وضعيت چندان خوبي ندارد و مي‌توانم بگويم که توليدات آثار موسيقايي با سختي تمام انجام مي‌شود. کمتر تهيه‌کننده‌اي را هم من شخصاً سراغ دارم که رغبت به سرمايه‌گذاري در توليد اثر موسيقايي داشته باشد. در حالي که اين‌ها شرکت‌هاي توليد موسيقي هستند و بايد آثار موسيقي توليد کنند، ولي هيچ علاقه‌اي به اين کار ندارند. علت اين امر هم بازار نابسامان موسيقي است. يکي از دلايل اين نابساماني‌ها نبود قانون کپي‌رايت است و اين‌که به محض ورود يک CD جديد به بازار- چنان‌چه آن کار موفق باشد- سراسر کشور پُر مي‌شود از سي‌دي‌هاي تقلبي‌اش و همين باعث مي‌شود که توليدکننده ضرر هنگفتي بکند.

براي همين ترجيح مي‌دهد که اصلاً وارد اين مقوله نشود. حتي کساني که سرمايه‌گذاري شخصي مي‌کنند، هزينه‌ها را مي‌پردازند و اثر توليد مي‌کنند، وقتي براي پخش اثر به شرکت‌ها مراجعه مي‌کنند باز هم با مشکل روبه‌رو مي‌شوند و اين شرکت‌ها، حتي حاضر به پخش و توزيع اثر هم نيستند، چون در پخش ضرر مي‌کنند. بنابراين چون سرمايه‌گذاري صورت نمي‌گيرد پس ديگر آثار خوب هم توليد نمي‌شود و فقط آثاري توليد مي‌شود که تهيه‌کننده نسبت به آن اطمينان پيدا کند که ظرف چند ماه پول و سودش را برمي‌گرداند.

  • حالا بياييد عمل‌کرد متوليان موسيقي کشور در اين سه دهه را مورد بررسي قرار دهيم. به نظر من بهتر است از صدا و سيما شروع کنيم زيرا مهم‌ترين متولي موسيقي کشور، از نظر ارتباط با مردم، صدا و سيماست؟

سازمان صدا و سيما با داشتن يک مرکز موسيقي بسيار بزرگ و توليدات انبوه در زمينه‌هاي مختلف موسيقي و اين‌که نياز اين رسانه به موسيقي زياد است، و انواع موسيقي را نيز نياز دارد، بنابراين به دليل توليد بالا و فروانی مخاطب، شايد اثرگذارترين بخش بر موسيقي مملکت باشد و مي‌تواند سليقه جامعه را نسبت به اين هنر ترقي و يا تنزل بدهد. صدا و سيما طي سي سال گذشته در موسيقي‌هاي مربوط به مناسبت‌ها بيش‌ترين فعاليت را داشته و بعد از آن هم در دوره‌اي موسيقي دفاع مقدس و همچنين موسيقي‌هايي را که براي مصارف داخلي خودش نياز دارد، تهيه کرده است. پس به اعتقاد من نبايد از صدا و سيما – با توجه به‌ نيازش به انواع موسيقي – انتظار اين را داشته باشيم که به سمت توليد آثار موسيقي خيلي فاخر برود که هيچ جاي پخشي هم برايش ندارد، چون ارکسترهايي که در صدا و سيما هستند تا به امروز ديده نشده است که در جايي کنسرت بدهند و توليدات خودشان را اجرا کنند و همين‌طور برنامه خاص موسيقي ندارند که بتوانند توليدات خودشان را در آن پخش کنند.

بنابراين با توجه به نياز بزرگي که سازمان دارد و در وهله اول بايستي خوراک خودش را تأمين بکند، انتظار اين‌که آثار بزرگي را توليد بکنند، نداریم، اما اين بدان معني نيست که سازمان اصلاً نبايد وارد چنين مقوله‌اي شود چراکه به دليل تأثيرگذاري سازمان بر روند موسيقي کشور و سليقه عمومي جامعه نسبت به موسيقي، لازم است که در کنار توليدات روزمره‌اي که براي برنامه‌هاي مختلف‌شان دارند، مثل همه سازمان‌هاي راديو و تلويزيوني در همه جاي دنيا، به توليد آثار موسيقي ارزشمند در شاخه‌هاي مختلف اقدام کنند.

  • من فکر مي‌کنم تا 20–15 سال بعد از انقلاب، عمده باري که بر دوش صدا و سيما افتاد، تقديري و ناخواسته بود. مردم به غير از راديو تلويزيون، چندان راهي براي دستیابی به موسيقي نداشتند. پس اين بار بر دوش صدا و سيما گذاشته شد در حالي که دستش هم در اين زمينه بسته بود.

همان‌طور که اشاره کردم، صدا و سيما پُرمخاطب‌ترين و پُربيننده‌ترين رسانه کشور است. به همین خاطر، هر آن‌چه  از اين سازمان پخش مي‌شود به‌طور مستقيم بر فرهنگ عمومي اثر مي‌گذارد. بنابراين هرچه سطح توليدات هنري – نه تنها موسيقي بلکه منظور تمام توليدات هنري است – به لحاظ کيفي بالاتر باشد به همان نسبت سطح و توقع فرهنگي جامعه بالا مي‌رود و هرچه اين سطح نازل‌تر باشد به همان نسبت ديد و توقع هنري مردم پايين مي‌رود. از اين نظر، سازمان صدا و سيما بايد خيلي حساس باشد که هرچه توليد مي‌کند، اعم از سريال‌هايي که مي‌سازد، موسيقي‌هايي که توليد مي‌کند و فيلم‌هايي که پخش مي‌کند – بايستي از يک حداقل استاندارد قابل‌قبول برخوردار باشد. من فکر نمي‌کنم که اگر صدا و سيما در زمينه موسيقي و در شاخه‌هاي مختلف آن به توليد آثاري با کيفيت بالا اقدام کند، اين مسأله منافاتي با رسالت اين سازمان داشته باشد؛ به‌خصوص مرکز موسيقي که در کنار برآورده‌کردن نياز گروه‌هاي توليدي خودش، مي‌تواند نسبت به توليد آثار برجسته هم اقدام کند. حال اگر از تلويزيون هم نتوانند آن آثار را پخش کنند، ولي مي‌توانند از طريق مراکزي که دارند، مثل سروش، آن‌ها را منتشر کنند و انتشار اين آثار کمک خيلي بزرگي، هم به وجهه صدا و سيما در مسیر بالا بردن کيفيت توليدات آن، و هم بالا بردن توقع و درک هنري مردم می‌کند. به نظر من اگر چنين اتفاقي بيافتد – که در چند سال اخير حرکت‌هايي هم شروع شده است – مي‌توان اميدوار بود که سازمان بتواند جايگاه واقعي خودش را پيدا کند و توقعي را که جامعه از اين رسانه ملي دارد، برآورده کند.

  • بعد از صدا و سيما به متولي ديگر موسيقي يعني وزارت ارشاد مي‌رسيم. جايگاه وزارت ارشاد را در عرصه موسيقي چگونه ارزيابي می‌کنيد؟

وزارت ارشاد از نظر سياست‌گزاري‌هاي فرهنگي و هنري، مهم‌ترين متولي موسيقي است. وظيفه وزارت ارشاد این است که سياست‌هاي کلي موسيقي را در کشور طراحي و اجرا کند، بنابراين به لحاظ قانوني در بالاترين سطح تصميم‌گيري قرار مي‌گيرد و مي‌بايست بر تمام توليدات موسيقي که در سراسر کشور توليد مي‌شود اِعمال نظر کند که اين اِعمال نظر بايد بر توليدات صدا و سيما نيز صورت گیرد.

  • آيا درواقع اين اِعمال نظر وجود دارد؟

تا حدودي هست. اما گاهي اوقات – آن‌چنان که من شنيده‌ام – آن‌چه از صدا و سيما پخش مي‌شود حتي خارج از حيطه تصميم‌گيري خود مرکز موسيقي سازمان است. يعني مديريت موسيقي سازمان هم اطلاعي ندارد که اين افراد چه کساني هستند و از کجا آمده‌اند و اين آثار چگونه پخش مي‌شود. به هرحال به خاطر ارتباطي که تهيه‌کنندگان با هنرمندانِ بيرون از سازمان دارند، اين افراد را به داخل سازمان مي‌آورند و آثارشان را پخش مي‌کنند که مورد اعتراض خيلي‌ها، از جمله دست‌اندرکاران موسيقي خودِ صدا و سيما قرار مي‌گيرد. به همين دلیل نبايد تمام چيزهايي که از تلويزيون پخش مي‌شود را به پاي مرکز موسيقي اين سازمان نوشت، زيرا خيلي از اين آثار در خارج از سازمان توليد و به شکل‌هاي مختلف وارد و پخش مي‌شود. تا امروز هم مکانيزمي پيدا نشده که بتوان جلو اين پخش‌هاي غيرمجاز – از نظر مرکز موسيقي صدا و سيما – را گرفت. چون آثاري که از صدا و سيما پخش مي‌شود بايستي از مرکز موسيقي سازمان مجوز داشته باشد، اما ظاهراً خيلي از آثاري که پخش مي‌شود فاقد اين مجوز است.

وزارت ارشاد، که متولي سياست‌گذاري موسيقي در کشور است، سياست‌هايي را مشخص کرده و بر همان اساس  هم حرکت مي‌کند. بر همان مبنا نیز تمامي توليدات آثار موسيقي کشور در شوراي نظارت و بررسي، هم به لحاظ شعر و هم به لحاظ موسيقي، کنترل مي‌شود. شوراي نظارت و بررسي، شوراي متخصصي است که آثار را بررسي مي‌کند و اگر موارد و مشکلاتي وجود داشته باشد اصلاح و سپس مجوز صادر مي‌کند که اين آثار مي‌توانند هم به صورت سی دی منتشر و هم در کنسرت اجرا شوند. به همين خاطر هر کسي که مي‌خواهد کنسرت بدهد يا سی دی منتشر کند بايد مجوز وزارت ارشاد را داشته باشد. اگر گاهي اوقات مي‌بينيم که بعضي از کنسرت‌ها توسط وزارت ارشاد لغو مي‌شود به اين دليل است که برگزارکنندگان آن يا مجوز نداشته و يا مجوزش را از جاي ديگري گرفته اند، که نبايد چنين باشد زيرا وزارت ارشاد سياست‌گزار موسيقي و مسؤول آن چيزي است که به‌عنوان موسيقي در کشور منتشر مي‌شود.


  • شما به‌عنوان يک هنرمند چه نقدي بر سياست‌هاي موسيقي وزارت ارشاد داريد؟ ما هنرمنداني را مي‌بينيم که در کشاکش کارهاي اداري انتشار آلبوم و اجراي کنسرت فرسوده مي‌شوند و حتي گاهي قيد اجرا يا انتشار را هم مي‌زنند و به تدریج کناره گیری می کنند یا عمر مفید کاری شان به سر می آید.

در کشور ما براي توليد موسيقي پروسه‌ای طولاني‌ طي مي‌شود، نياز به مجوزهاي متعدد دارد و يک گروه موسيقي بايد در طول توليد، و حتي تمرين، مجوزهاي لازم را اخذ کند. گرفتن اين مجوزها يک طرف قضيه است و آثاري که توليد يا اجرا مي‌شوند طرف ديگر، که هر کدام فرمول‌هاي خاص خودشان را دارند. مثلاً ممکن است گاهي تعداد اعضاي شورا کم باشند و آثار توليدشده مدت زيادي در انتظار مجوز بمانند، يا شعر مشکل داشته باشد و «شعر» مدتي متوقف شود و منتظر بماند، يا اين‌که سالن و امکانات مناسب براي اجراي کنسرت وجود نداشته باشد. به‌طور کلي اگر با يک ديدگاه کلان به موسيقي نگاه ‌کنيم مي‌بينيم که این هنر در همه موارد دچار مشکل است. مثلاً شهر تهران با اين همه جمعيت، فاقد سالن‌هاي کافي براي اجراي موسيقي است، آن هم سالن‌هايي که با استانداردهاي اجراي موسيقي ساخته شده باشند که ما به جز تالار وحدت، هيچ جاي ديگري نداريم و تالار وحدت جواب گوی اين شهر پُرجمعيت نيست. تهران حداقل نياز به 8-7 سالن بزرگ با ظرفيت نزديک به پنج هزار نفر دارد.     

  • بیایید کمي هم راجع‌به انواع موسيقي در اين سي سال صحبت کنيم و از موسيقي سنتي – که مهم‌ترين موسيقي کشور ما است و ما را با اين موسيقي مي‌شناسند – شروع کنيم. شما وضعيت موسيقي سنتي را در این سه دهه پس از انقلاب چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

موسيقي سنتي همان‌طور که از اسمش پيداست و تعريفي که استادان این فن از آن دارند، موسيقي‌اي است که دقيقاً مبتني بر رديف دستگاهي، و حتي‌الامکان مشابه آن چيزي که در قديم اجرا مي‌شده، است. البته در کنار بعضي از کساني که نگاه بسته‌اي به موسيقي سنتي دارند افرادي هم هستند که بازتر نگاه مي‌کنند، يعني معتقدند که اين موسيقي باید مبتني بر رديف دستگاهي باشد اما خلاقيت هم در آن وجود داشته باشد و نوازنده و خواننده امکان اين را داشته باشند که نوآوري کنند و حرف تازه‌اي بزنند و فقط به تکرار آن‌چه فراگرفته‌اند، نپردازند. در بين دست‌اندرکاران موسيقي سنتي، کساني هستند که بخش‌هايي از موسيقي‌هايي را که امروز به‌عنوان موسيقي سنتي منتشر و پخش مي‌شود به رسميت نمي‌شناسند و آن ها را موسيقي تجاري يا موسيقي پاپ ايراني مي‌نامند. مي‌بينيد خود دست‌اندرکاران اين موسيقي هم در تعريف آن دچار مشکل هستند و نمي‌توانند يک تعريف واحد براي موسيقي سنتي پيدا کنند. بنابراين طبيعي است که اين موسيقي شاخه‌هاي مختلفي پيدا مي‌‌کند و هر گروهي نوع خاصي از آن را تمرین و تولید مي‌کند و همه هم کار خودشان را موسيقي سنتي مي‌دانند.
من برخلاف آن که خيلي‌ها اعتقاد دارند، که اگر موسيقي پاپ در کشور رواج پيدا کند موسيقي سنتي از بين خواهد رفت، نظرم اين است که موسيقي سنتي هيچ‌وقت از بين نمي‌رود. زيرا موسيقي سنتي ريشه در فرهنگ اين سرزمين دارد و هر آن‌چه ريشه در فرهنگ داشته باشد به سادگي از بين رفتني نيست. هميشه هم کساني هستند که حافظ فرهنگ باشند. پس کساني که به دنبال موسيقي سنتي مي‌روند ممکن است در برهه‌اي از زمان با اقبال کمتري روبه‌رو شوند، ولي اين موسيقي مي‌مانَد و در موقع مناسب دوباره شکوفا مي‌شود. به همين خاطر نبايد نگران باشيم که اگر موسيقي‌هاي تلفيقي، پاپ، کلاسيک و غيره رواج پيدا کند باعث نابودي موسيقي  می شود. هنرمندان اين موسيقي هميشه اعتبار خود را خواهند داشت و اجراهاي‌شان هم – همان‌طور که شاهديم – مورد اقبال عمومي قرار خواهد گرفت. فقط اين هنرمندان بايد سعي کنند توانايي‌هاي خود را بالا ببرند و اجراهاي جذاب‌تر و قابل‌قبول‌تري به دوست‌داران اين رشته تقدیم کنند.

من فکر نمي‌کنم اين شاخه از موسيقي- موسیقی سنتی- مشکل زيادي داشته باشد و اگر کساني هستند که مي‌گويند امروز اين موسيقي کمتر توليد مي‌شود و توليدکنندگان علاقه کمتري به سرمايه‌گذاري در اين نوع موسيقي دارند بايد گفت که تهيه‌کنندگان، علاقه به توليد هيچ نوع موسيقي‌اي ندارند و فقط موسيقي سنتي شامل این آسیب نيست.

 نوع ديگر موسيقي، موسيقي کلاسيک است که شنونده محدود و خاص خودش را دارد. از زماني هم که وارد کشور ما شده هميشه تعداد محدودي شنونده داشته است و در آينده نيز خواهد داشت.

  • در خصوص موسيقي کلاسيک آیا در همه جاي دنيا شکل خاص و آکادميک آن مورد نظر است يا فقط در ايران وضع بدین صورت است؟

در همه جاي دنيا همين‌طور است. اصلاً آموزش موسيقي کلاسيک يک آموزش رسمي در همه جاي دنيا است. شما هيچ مدرسه‌اي را در تمام دنيا پيدا نمي‌کنيد که مدرسه رسمي موسيقي باشد و اين موسيقي را آموزش ندهد.

  • پس چقدر از فاصله‌اي که بين مردم ايران با موسيقي کلاسيک وجود دارد طبيعي است و ایران از این نظر چه تفاوت‌هايي با ديگر کشورها دارد؟

به هرحال موسيقي کلاسيک، موسيقي فرهنگ ما نيست و موسيقي‌‌اي که با فرهنگ مردم تفاوت دارد، طبيعي است که با آن ها فاصله پيدا مي‌کند. فقط کساني که علاقه‌مند به اين موسيقي هستند و گوش‌شان به اين موسيقي عادت کرده و يا کساني که تحصيلات موسيقي کلاسيک دارند با آن ارتباط برقرار مي‌کنند. به همين دليل است که آهنگ سازان کلاسيک تلاش مي‌کنند فرهنگ ايراني را وارد تکنيک‌ها و روش‌هاي ساخت موسيقي کلاسيک کنند تا مخاطب بيش‌تري داشته باشند. اما به‌طور کلي، موسيقي کلاسيک هميشه طرفداران خاص خود را در ايران داشته است.

  • موسيقي فولکور يا نواحي چطور؟

اين موسيقي از نيمه‌هاي دهه شصت تا نيمه‌هاي دهه هفتاد، مرکز توجه متوليان موسيقي کشور بود. از يک طرف حوزه هنري در اين زمينه بسيار فعال بود و توليدهاي بسيار ارزشمندي ارائه کرد و تحقيقات بسيار بزرگي انجام داد. از طرف ديگر در صدا و سيما، در جشنواره‌هاي توليدات استاني، توجه ويژه‌اي به موسيقي نواحي کردند که هنوز هم ادامه دارد. در وزارت ارشاد هم به‌خصوص در جشنواره‌هاي موسيقي فجر توجه خاصي به اين موسيقي شد، بزرگاني در اين زمينه در کشور کشف شدند و استعدادهاي زيادي پرورش پيدا کردند. اين موسيقي به سرعت گسترش پيدا کرد و به‌ جايي رسيد که در طول سال برگزاری کنسرت‌هاي موسيقي نواحي را مي‌توانيم در گوشه و کنار کشور شاهد باشيم و موسیقی نواحی جشنواره ويژه خود را پيدا کرد. خوشبختانه ما سرزميني با تنوع بسيار زياد در موسيقي نواحي داريم و اين موسيقي – چه به لحاظ تحقيقاتي و چه به لحاظ فرهنگي و هنري و چه به لحاظ تاريخي و قوم‌شناسي – بسيار ارزشمند است. به همين خاطر عده بسيار زيادي از محققان، جذب اين موسيقي شده‌اند و در حال تحقيق درباره آن هستند.

  • آن روند خوبي را که فرموديد بين نيمه دهه شصت تا نيمة دهه هفتاد در عرصه موسیقی نواحی وجود  چرا متوقف شد؟

ریشه این رکود يک مقدار به سليقه مديران برمي‌گردد و مقداري هم به سليقه جامعه و تغيير و تحول‌هايي که در نگاه جامعه نسبت به موسيقي صورت مي‌گيرد. اما به هرحال اين موسيقي خيلي خوب رشد کرد و همچنان هم  مورد توجه جامعه است.

سرانجام به موسيقي پاپ مي‌رسيم که سال‌ها ممنوع بود و هيچ حضوري نداشت تا اين‌که رفته‌رفته با موسيقي‌فيلم شروع و به صدا و سيما کشيده شد و پس از آن هم که توليدات موسيقي پاپ از وزارت ارشاد مجوز گرفت. حضور مجدد اين موسيقي براي خيلي‌ها، از جمله توليدکنندگان موسيقي، نويدي بود که تصور مي‌شد با اين موسيقي، بازار موسيقي کشور متحول خواهد شد و موجب فروش ميليوني آثار موسيقي خواهد شد. البته در ابتدا همين‌طور بود چون يک نوع موسيقي جديد که سال‌ها وجود نداشت وارد بازار شد و اقبال عمومي و به‌خصوص نسل جوان را به دنبال داشت ولي هرچه زمان گذشت اين موسيقي به لحاظ کيفي تحليل رفت و به نقطه‌اي رسيد که ما امروز شاهديم که بخش اعظم توليدات موسيقي پاپ از نظر اقتصادي ورشکسته است.

  • علت اين ورشکستگي چیست؟

يکي از دلايلش تقليد کورکورانه‌ از تولیدات خارج از کشور توليد بود. در ابتدا تصور مي‌شد که تقليد از صداهايي که براي جوانان جذاب است می تواند محبوبيت پيدا کند. در حالي که وقتي «اصل» وجود دارد کسي به دنبال «کپي» نمي‌رود. دليل ديگرش هم سقوط کيفي آثار اين نوع از موسيقي بود که با خوانندگان بدصدا و اشعار و تنظيم‌هاي ضعيف اتفاق افتاد. بدين ترتيب موسيقي‌اي که مي‌توانست در اقتصاد موسيقي شکوفايي ايجاد کند، خودش بر ضد خودش عمل کرد.

  • و از دل آن، موسيقي زيرزميني به وجود آمد...

به هرحال مردم به دنبال کيفيت خوب هستند و اين صداها و اشعار ضعيف، مردم را از اين موسيقي دل‌زده کرده و مي‌توان گفت که امروز اين نوع موسيقي هم متأسفانه ورشکسته است

+ نوشته شده توسط علی شیرازی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 15:38 |
همراه گفته‌هايي از بيات، روشن‌روان، بيضايي و...
«موسيقي فيلم ايراني» به قلم علي شيرازي چاپ مي‌شود

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1387/11/13
02-01-2009
09:09:54
8711-05303: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

«موسيقي فيلم ايراني» به همراه گفت‌وگوهايي با بابك بيات، كامبيز روشن‌روان، بهرام بيضايي و... به كوشش علي شيرازي منتشر مي‌شود.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين اثر شامل نقدهاي شيرازي بر موسيقي چند فيلم به همراه مقالات و گفت‌و‌گوهاي او با چند نفر از آهنگ‌سازان و اهالي سينما و تلويزيون است.

در اين اثر، شيرازي با بابك بيات، كامبيز روشن‌روان، بهرام بيضايي، فريبرز لاچيني، ‌كارن همايون‌فر، سعيد انصاري و ديگران درباره‌ي موسيقي فيلم گفت‌وگو كرده است.

او همچنين در اين كتاب، موسيقي فيلم‌هاي «قيصر» و «مرسدس» مسعود كيميايي، «زن دوم» سيروس الوند، «خيلي دور خيلي نزديك» رضا ميركريمي، «ماهي‌ها عاشق مي‌شوند» علي رفيعي، «بيد مجنون» مجيد مجيدي، «آكواريوم» ايرج قادري و «سالاد فصل» فريدون جيراني را بررسي كرده است.

كتاب يادشده كه اکنون در مرحله‌ي تصحيح قرار دارد، با مقدمه‌اي از تورج زاهدي از سوي نشر اميد فردا منتشر خواهد شد.

«آخرين آواز» (آسيب‌شناسي آواز ايراني) ديگر اثر آماده‌ي انتشار اين نويسنده و روزنامه‌نگار است، كه در آن، شرايط و موقعيت هنر آواز در دهه‌هاي اخير در قالب مقالاتي بررسي خواهد شد.

شيرازي در اين اثر همچنين گفت‌وگوهايي با مظفر شفيعي، محسن كرامتي و حميدرضا نوربخش و چند نفر ديگر از اهالي اين رشته داشته است.

«آخرين آواز» هم از سوي نشر يادشده به زودي منتشر خواهد شد.

انتهاي پيام

كد خبر: 8711-05303
     
    + نوشته شده توسط علی شیرازی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 11:43 |

    من:آرمان -آرمان:من!

     این منم

    آرمان دیروزم

     فریبی بزرگ

    و امروزم

    عزمی کوچک

     اما بعید...

    + نوشته شده توسط علی شیرازی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 14:52 |

    این منم

    غم‌دار دیروز

    بیم‌دار فردا

    و داغ‌دار همیشه‌ی اکنون!

    + نوشته شده توسط علی شیرازی در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 13:7 |

     

    فيلمفارسي پُست مدرن! 

    علي شيرازي

                      

    همه چيز از پخش مکرر يک تيزر چند ثانيه‌اي سياه و سفيد[که سازندگان فيلم آن را نخستين اثر تک‌رنگ يا مونوکروم سينماي ايران مي‌دانند] از تلويزيون آغاز مي‌شود. تيزر، آشکارا بر بازسازي فيگورها و ميميک چهرة فردين توسط بازيگري نه چندان پر کار، و فيلم‌سازي تازه‌کار به نام سعيد تهراني تأکيد مي‌کند. تهراني براي کامل کردن و تداعي اين شباهت، با وجود اندام نه چندان کشيده‌اش نسبت به فردين، به آرايش مو به مدل "الويس پريسلي"، که فردين به اين شيوه موهايش را آرايش مي‌کرد، روي آورده و براي زدن تير خلاص، از صداي دوبلوري کار کشته چون چنگيز جليل‌وند[دوبلور هميشگي فردين]، استفاده کرده است، در حالي که درخصوص ديگر بازيگران فيلم، صداي خودشان را مي‌شنويم. تيزر از حضور يک دوست، يک مادر و دو دختر سود مي‌برد و ديالوگ‌هاي بازيگر نقش اول[با همان صداي مشهور، که در حکم کُدي براي رمزگشايي و آشناسازي است] نقش زيادي در تداعي داستان "کوچه مردها" دارد. در همان چند ثانيه، يکي دو ملودي مشهور اين فيلم، که مهرداد نصرتي آن‌ها را بازسازي کرده، کمک زيادي به زدن تلنگر بر ذهن تماشاگر براي يادآوري فيلم مبدأ مي‌کند. با اين پيش‌زمينه کنجکاو مي‌شوم "سربلند" را ببينم. به هرحال ديدن فيلمي که در اين سياه‌بازارِ تاريخيِ رونق و احياء فيلمفارسي، صادقانه به شکلي سر راست بيننده را به ديدن ورژني تازه از يک اثر نوستالژيک دعوت مي‌کند، در نوع خود غنيمت است.

    ***

    "کوچه مردها"[محصول 1349] نخستين ساخته سعيد مطلبي فيلم‌نامه‌نويس سال‌هاي ماقبل موج نو در سينماي ايران بود؛ موجي که با آثاري نظير جنوب‌شهر، شب قوزي، و خشت و آيينه پا گرفت و با گاو و قيصر به بار نشست. با وجود همه ارزش‌هاي گاو، سينماي بدنه ايران، که تماشاگر را دل‌زده از فيلمفارسي فرديني مي‌ديد، ترجيح داد بيش‌تر به سمت قيصر ميل کند؛ تا گاو. از اين روي توجه به ويژگي‌هاي ظاهري – و کم‌تر باطني – قيصر در دستور کار سينماگران قرار گرفت. اين حرکت هر چند خود به خود به ارتقاء نسبي سينماي ايران انجاميد، اما همين فضاي ايجاد شده نيز در طول يک دهه بعدي به ابتذال گرويد. در اين ميان سعيد مطلبي از خيل جواناني بود که با تغيير جهت تهيه‌کنندگان همه‌کاره سينماي ايران به اين سمت، فرصت فيلم‌سازي يافت و با "کوچه مردها" نخستين و در واقع بهترين فيلم کارنامه‌اش را ساخت؛ کوششي منطقي که مي‌توان عنوان "فيلمفارسي موج نو" را بر اين اثر و آثار مشابه آن گذاشت. فضاي کوچه مردها، از بسياري جنبه‌ها يادآور قيصر است؛ حال و هواي بازارچه، بازيگر نقش اول زن آن[پوري بنايي که در قيصر نقش اعظم را بازي مي‌کرد]، پهلواني پير و از کار افتاده که به‌سان جمشيد مشايخي، جوان اول را از دعوا و خون‌ريزي باز مي‌داشت و خلاصه موسيقي‌متني که در نخستين سال‌هاي ظهور پديده‌اي به نام موسيقي‌متن اريژينال در سينماي ايران، نام حسين واثقي را با خود يدک مي‌کشيد و اين آهنگساز در نخستين آثارش نشان از قريحه خوب خود مي‌داد؛ قريحه‌اي که به سرعت  به قهقرا رفت و خود را به جريان مبتذل فيلمفارسي سپرد.

    در اين ميان فردين، ستاره موج قبلي و رو به اضمحلال سينماي ايران، با "کوچه مردها" درک درستش را از فضاي جديد در مقطعي از تاريخ سينماي ايران نشان داد. او با وفق دادنش با اين فضا يکي از معدود بازي‌هاي برتر کارنامه‌اش را عرضه کرد؛ هر چند که در سال‌هاي بعد با ارتکاب اشتباه‌هايي استرتژيک نتوانست با اين مسير همراه شود و به همين دليل قافيه را به بهروز وثوقي باخت.[بازي فردين در "کوچه مردها" به همراه "غزل" کيميايي دو تا از نقش‌هاي متفاوت اين بازيگر است که به همراه "گنج قارون" و شايد "سلطان‌قلب‌ها"، مي‌توان اين آثار را نماينده کارنامه او به شمار آورد.]

    با اين شرايط نمايش کوچه مردها در سال بعد از اکران قيصر موفقيت‌آميز بود. در سال‌هاي بعد از انقلاب نيز کوچه مردها به همراه سلطان‌قلب‌ها، گنج قارون و يکي دو فيلم ديگر فردين، جزء پر بيننده‌ترين آثار ويدئويي اين بازيگر بودند که در طول سه دهه بعد از انقلاب 57، نام او را بر سر زبان نسل‌هاي جديد جاري کردند.

    ***

    فيلم ساختن چندباره، از موضوع‌هاي قبلي و مشهور، و حتي از روي فيلم‌هاي مطرح و ديده شده، نه تنها عيب نيست، بلکه گاه به خلق آثاري متفاوت منجر مي‌شود. جان استرجس در "هفت دلاور"، شايد نتواسته است اثري والاتر از "هفت سامورايي" کوروساوا بيافريند، اما اين فيلم هم ترجمان خوبي از "هفت سامورايي" به زبان وسترن محسوب مي‌شود و هم به خودي خود اثري متمايز و صاحب ارزش است.

    در سينماي ايران نيز، چه در قبل و چه در بعد از انقلاب، آثار زيادي بازسازي شدند، اگر از کپي‌کاري‌هاي مُد روز[و در واقع نوشتن افراد از روي دست يکديگر] در آن سال‌ها، و اين سال‌ها بگذريم، در زمينه بازسازي آثار مي‌توان به ساختن "شادي‌هاي زندگي ما" در آخرين سال‌هاي قبل از انقلاب از روي فيلم قديمي‌تر "دزد و پاسبان"[هر دو ساخته محمود کوشان] اشاره کرد. غلام‌حسين لطفي نيز در اوايل دهه هفتاد "پاکباخته" را بر همين اساس ساخت که البته هيچ يک از دو فيلم اخير، شيرين‌تر ازنسخه اصلي يعني "دزد و پاسبان" از آب در نيامدند. در سال‌هاي نزديک‌تر نيز ابوالحسن داودي، "نان و عشق و موتور هزار" را بر اساس خط اصلي و به روز شده "گنج قارون"، ارائه کرد. داودي در طول فيلم بارها به اين اقتباس به‌صراحت تأکيد کرد. "گل يخ" پوراحمد نيز به‌نوعي مي‌کوشيد بازسازي امروزين "سلطان‌قلب‌ها"ي فردين [که خود وام‌دار يک فيلم هندي بود] باشد که اين کار چندان با اقبال مردم و سينمايي‌نويسان روبه‌رو نشد.

    حکايت "سربلند" اما به کلي متفاوت با اين آثار است. پيش از ورود به سينماي نمايش‌دهنده مي‌انگارم که فضا و زمان "سربلند" مي‌بايست متعلق به اين سال‌ها باشد، اما با شروع فيلم و قيد عبارت "طهران، سال 1349" پي‌مي‌برم که فيلم‌ساز ترجيح داده تا بيننده را سر راست و مستقيم به فضاي سال ساخت "کوچه مردها" ببرد و اتفاقا شکاف اصلي ميان فيلم و تماشاگر نيز از همين جا شکل مي‌گيرد؛ اين‌که از بيرون فيلم و به‌وسيله مواد تبليغي تماشاچي را به ديدن ورژن امروزي فيلمي قديمي دعوت کنيم، سپس تا دقايق و فصل‌هايي نيز در اين مسير بکوشيم و ناگهان با درهم پيچيدن همه چيز در نزديکي‌هاي ميانه فيلم، بيننده را به جايي ديگر پرتاب کنيم.

    "سربلند" فيلمي دو پاره است. دادن اطلاعات ناقص به بيننده و جذب او به تماشاي "کوچه‌مردها"ي اين سال‌ها نيز، ضربه ناشي از اين دو پارگي را تشديد مي‌کند. اتفاقاً بخش نخست فيلم با کمي اغماض، پذيرفتني‌تر از پاره دوم آن از کار در آمده، حالا اين‌که نمي‌توان بازيگر نقش رضا[سروش صحت، که معادل حسن "ايرج قادري" در کوچه‌‌مردهاست]، را آن‌چنان که علي[سعيد تهراني] مي‌گويد "برادر کوچک‌تر" او به حساب آورد و اين‌که فيلم "جوجه‌فکلي" که اين دو در سال 1349 به ديدنش مي‌روند، در واقع محصول 1353 است؛ همه به کنار، اما خوب که مي‌نگريم مي‌بينيم مشکل "سربلند" دقيقاً از ابتداي پاره دوم فيلم شروع مي‌شود. بيننده به هر صورت مي‌تواند با آوازهاي "ايرج" در"کوچه‌مردها" و ملودي‌هاي اصلي موسيقي فيلم مبدأ، که هر يک به‌نوعي در "سربلند" گنجانده شده‌اند، و يا فصل معروف آب‌گوشت‌خوران "گنج قارون"، که با حفظ ترانه اصلي به اين‌جا راه يافته، کنار بيايد. اما اين‌که يک جوان "فردين‌منش" و فداکار – که درس خوانده هم هست – چگونه به ساواک مي‌پيوندد و بدون فکر، خود را به آن‌ها مي‌فروشد، به هيچ وجه براي بيننده هضم‌کردني نيست. از اين جاي کار، "سربلند" از آن صداقت پاره نخستش فاصله مي‌گيرد و با سقوط کيفي به سطح فيلمفارسي‌هاي انقلابي‌نماي محدوده سال‌هاي ابتدايي بعد از اضمحلال رژيم پهلوي، شائبه سفارشي بودن از آن احساس مي‌شود؛ فرقي هم نمي‌کند؛ شايد هم فيلم‌ساز به اجبار براي گرفتن مجوز ساخت و ارائه بخش نخست فيلم به اين ورطه افتاده و از آن سوي بام سقوط كرده است. علت هر چه هست، به هرحال تهراني نمي‌تواند از اين آزمون "سربلند" بيرون بيايد.

    ***

    اين‌که از "سربلند" به‌عنوان نخستين فيلم مونوکروم سينماي ايران نام برده‌اند، هيچ دردي را از اين اثر دوا نمي‌کند.["خون‌بازي" هنوز آن‌قدر قديمي نشده است که تلاش مشابه – و صد البته ارزشمند – سازندگان‌اش را در ايجاد فضاي مؤثر آن فيلم از ياد برده باشيم] مثلاً با چه توجيهي، وقتي کاراکتر فيلم "سربلند" از قوري چاي مي‌ريزد، بيننده برخلاف پس‌زمينه سياه و سفيد فيلم، بايد چاي را به رنگ واقعي ببيند؟ حتي اگر با منطق خود اثر بخواهيم فيلم را محک بزنيم در صحنه آب‌گوشت‌خوران، آب‌گوشت درون قابلمه سياه و سفيد است و بيننده آن را پس از ريخته شدن در ظرف ديگر، رنگي مي‌بيند و اين بدجوري توي ذوق تماشاگر مي‌زند. شايد بتوان تلاش‌هاي پذيرفتني‌تري نظير قرمزي ناشي از خونين شدن بخش‌هايي از صورت علي و رضا پس از شکنجه‌هاي ساواک را به حساب سوداي پست‌مدرنيستي جلوه دادن "سربلند" گذاشت و اين آغاز رخ نمودن پارادوکس اصلي شکل‌گيري اثر است؛ سربلند فيلمفارسي پست‌مُدرن‌نمايي است که به شدت بر سنت ديرين فيلمفارسي پافشاري مي‌کند؛ سنتي که از غيرواقعي بودن دنياي اين سينما برمي‌آيد و متأسفانه فيلم‌ساز براي آفرينش منطق اثرش، تنها به اندازه نازل‌ترين آثار اين‌گونه مهم از فيلم‌هاي ايراني، از خود  مايه گذاشته است.   

    + نوشته شده توسط علی شیرازی در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 12:12 |
    سلام امروز نقد من بر موسیقی فیلم زن دوم با تغییر تیتر قبلی اش سالادی به نام موسیقی فیلم به گریزی نیست چاپ شده که آن را می خوانید:

     

    نگاهی به موسیقی‌فیلم "زن دوم" ساخته ناصرچشم‌آذر

    سالادی به نام موسیقی‌فیلم

    ●●●علی شیرازی

    سال‌ها پیش در نزدیکی خانه‌مان در جنوب شهر، مکانی بود که در آن‌جا عملیات آکروباتیک اجرا می‌کردند. همواره رهگذرانی که از آن نقطه عبور می‌کردند؛ صدای مردی را می‌شنیدند که یک‌نفس و بی‌خستگی آن‌ها را به خرید بلیت و تماشای آن عملیات تشویق می‌کرد. پس از چندی مدیر آن مجموعه ترجیح داد به‌جای پرداخت دستمزد روزانه به آن مرد، نواری یک ساعته از صدای او پر کند و کار پشت و رو کردن نوار در هر نیم ساعت یک‌بار را به یکی دیگر از کارکنان مجموعه‌اش بسپارد – چه فرقی می‌کند – شاید هم آن مرد را به کاری که به نظر مدیر واجب‌تر می‌رسید گمارده بودند و خود او با حفظ سمت جدیدیش نوار صدا را پشت و رو می‌کرد. امّا شرایط جدید پخش صدا برای رهگذران – و از جمله من با علایق سینمایی‌ام –  به‌‌کلی از قبل متفاوت بود. ملاحت‌ها و شیرینی‌هایی که صدای آن مرد داشت به‌کلی جای خود را به تکراری یکنواخت و پر ملال از اجرای متنی ثابت داد. کار آن مرد هر چند کاریکاتوری مضحک از آنونس‌ها و تبلیغات رادیو تلویزیونی بود؛ اما تپق‌ها و تقلیدهای او نیز دارای جذابیت‌هایی بود که در مرحله جدید پخش تکراری نوار حذف شده بودند. بعد از مدتی به هر علتی آن مکان تعطیل شد تا سال‌ها بعد خاطره صدای آن مرد برای نگارنده تداعی‌گر وضعیت موسیقی‌فیلم در سینمای ایران باشد؛ هنری ارجمند که متأسفانه در ذهن و عمل بسیاری از سازندگان فیلم‌های حرفه‌ای ایرانی، هنوز کارکرد و جایگاهی بیش‌تر از کار آن مرد در تماشاخانه محله ما نیافته است...

    ***

    ناصرچشم‌آذر به همراه برادر مشهورترش منوچهر، از موزیسین‌های فعالی بود که در سال‌های پیش از انقلاب بیش‌تر به تنظیم آهنگ‌های خوانندگان مطرح موسیقی پاپ اشتغال داشت. او پس از رستاخیز فرهنگی هنری 1357 در برزخ میان ماندن و رفتن سرانجام برخلاف برادرش، ماندن را ترجیح داد. ناصر مانند خیلی‌ها در بازگشت به میهن، به یکی از دو سه راه پیش روی دست‌اندرکاران موسیقی غیرسنتی بسنده کرد و سازنده موسیقی‌متن فیلم‌های ایرانی شد. با این تفاوت که کسانی چون بابک بیات هم از اساس آهنگساز – و نه فقط تنظیم‌کننده صرف – بودند و هم تجربه زیادی در ساخت موسیقی‌فیلم داشتند. با این همه موسیقی آکوستیک ناصرچشم‌آذر برای نخستین فیلمش "تاراج" دارای ویژگی‌هایی در محدوده زمانی خویش بود که تماشاگر می‌توانست به آینده آهنگساز آن دل خوش کند. چشم‌آذر به سرعت جذب سینمای حرفه‌ای و از اقبال بلندش توسط داریوش مهرجویی به کار دعوت شد. همکاری مشترک این دو پس از استقبال مردم از "اجاره نشین‌ها" در "هامون" به اوج رسید و سینماروهای حرفه‌ای را منتظر شنیدن کارهای بهتری از چشم‌آذر نگه داشت؛ چه در کنار مهرجویی و چه با فیلم‌سازان دیگر. اما آینده حرفه‌ای و فیلم‌های بعدی کارنامه این آهنگساز به گونه‌ای رقم خورد که معدود موسیقی‌های خوب او برای آن چند فیلم را نیز زیر سؤال برد و بسیاری موفقیت نسبی آن چند اثر چشم‌آذر را به ذوق و قریحه و همچنین دست داشتن مهرجویی در موسیقی نسبت دادند. چشم‌آذر به‌سان بسیاری چوب "تثبیت حرفه‌ای‌اش" را خورد و به جای اندیشیدن به ارتقای هنر و کارش به تبدیل شدن نامش به یک "مارک" در میان عوامل فیلم‌ها بسنده کرد. چیزی که به او مانند خیلی‌ها تنها مجال امرار معاش و حضور فیزیکی در سینما را می‌داد. این آهنگساز – شاید بی‌آن‌که خود بداند – سال‌هاست دکّانش را در بازار سینمای ایران حفظ کرده و با کی‌بوردش در تمامی این سال‌ها در حال نواختن قطعه‌هایی تکراری، برای فیلم‌هایی تکراری بوده است.

    در واقع در بازار مکاره‌ای که تاجرانش همواره از راه دمیدن به شیپور ترجیع‌بندهای ابدی و ملال‌آور سعی در قالب کردن جنس‌های بنجل خویش به مخاطب اجباری و فاقد گزینش‌های متنوع دارند؛ انگار چاره‌ای جز افتادن به این ورطه - آن هم پس از تثبیت - به نظر نمی‌رسد. منتهی تفاوت قدم زدن در حیطه‌ای مثل موسیقی‌فیلم با بستری مانند کار آن مرد و تبلیغش برای تماشاخانه و اجرای عملیات آکروباتیک، در این است که نمی‌توان نواری ضبط شده از موسیقی یک فیلم به‌خصوص را مانند نسخه‌ای برای فیلم‌های مختلف تجویز کرد. "شرایط حرفه‌ای" در این حیطه چنین اقتضا می‌کند تا هر بار با انجام مانور تبلیغاتی در زمینه نام عوامل، برای جذب مخاطب کوشید. آن هم عواملی که به خوبی قواعد بازار را می‌دانند و خود کارشان را تکرار خواهند کرد؛ درست مانند همان نوار تکراری از تبلیغ‌های آن مرد. آن وقت حد موسیقی – که آن را انتزاعی‌ترین هنرها می‌دانند و شاید به همین سبب توانایی‌ بیش‌ترین آشنایی‌زدایی را در نزد مخاطب دارا باشد – به چیزی در حد سالاد در کنار غذا و پیاز به همراه دیزی آبگوشت تنزل می‌یابد. چون ذات چنین سینمایی از آهنگساز فیلمش چیزی جز تکرار گذشته خود او را نمی‌طلبد و موسیقی "زن دوم" نیز دقیقاً از همین نقطه آسیب دیده است.

    ***

    زن دوم سر و شکل بهتری نسبت به فیلم به‌کلی ناامیدکننده "تله" اثر قبلی سیروس الوند دارد. این امید با شروع فیلم به تماشاگر منتقل می‌شود و با ملودی تیتراژ که با قطعات وکال (آوازی) در گام مینور همراه است؛ بیننده چنین می‌انگارد که چشم‌آذر نیز قصد دارد بعد از سال‌ها موسیقی متفاوتی عرضه کند؛ اما پس از چند سکانس که یک در میان – و به صورتی درهم و بر هم – موسیقی دارند (یا فرقی نمی‌کند ندارند!) این امید به یأس بدل می‌شود. این قطعات تکرارشونده و ملال‌آور هر جا که می‌خواهند شروع و هر جا که می‌خواهند تمام می‌شوند. فرقی هم نمی‌کند که در فیلم، جای قسمت‌هایی را که موسیقی دارند با بخش‌های فاقد موسیقی عوض کنیم؛ باور کنید هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.  در این وضیعت دیگر نیازی نیست تا به زمان‌بندی در موسیقی‌فیلم بپردازیم یا میزان موفقیت آهنگساز در القای یک حس ویژه زیرا چشم‌آذر سال‌هاست پای پرده‌ نمایش یا فرقی نمی‌کند مونیتور کامپیوتر می‌نشیند و مانند آکاردئون‌زن‌های خیابانی برای رهگذرانی که در این‌جا تماشاگران سینما هستند می‌نوازد. اما هر چه باشد کار آن آکاردئون‌نواز به صورت فی‌البداهه دارای فرازها و فرودهایی است که بعضی رهگذران را مجبور می‌کند تا دست در جیب شوند و پولی به او بدهند. چشم‌آذر اما چون پولش را تمام و کمال از تهیه‌کننده گرفته نیازی به آن بداهه‌کاری‌ها و شیرین‌نوازی‌ها نمی‌بیند و تهیه‌کننده نوعی نیز که سال‌هاست راه دوام و دریافت و پرداخت پول در چنین سینمایی را با تمام ترجیع‌بندهای ابدی‌اش آموخته نیازی به تغییر حس نمی‌کند. حتی ‌می‌توان موسیقی چشم‌آذر برای "چند می‌گیری گریه کنی" را با "زن دوم" جابه‌جا کرد و یا نام آهنگسازانی دیگر در سینمای ایران را با چشم‌آذر و هر کس دیگر و دوباره این مطلب را از ابتدا در مورد آن شخص خواند. این واقعیت‌ ملال‌آور ترجیع‌بندهای هنر و فرهنگ در این دیار است؛ واقعیتی که حالا حالاها هم گزیر و گریزی از آن نیست...

    ***

    سال‌ها پیش – چند سال بعد از وقوع خاطره‌ای که در ابتدای مطلب ذکرش رفت – که سرباز بودم و هر روز باید با اتوبوس شرکت واحد مسیری چند کیلومتری را به سمت پادگان محل خدمتم طی می‌کردم؛ روزی مردی 35ساله با راننده‌ای میان‌سال اتوبوس بگومگو کرد و متعاقب‌اش، آن دو با هم درگیرشدند. اما با وجودی که راننده تنومند به خوبی مرد جوان‌تر از خود را گوشمالی داد، در نهایت هر دو سوار بر اتوبوس شدند و به سمت مقصد حرکت کردند. راننده ناگزیر از جابه‌جایی مسافران بود و مرد نیز وسیله‌ای بهتر از اتوبوس نمی‌یافت تا به مقصد برسد. این ماجرا این نکته را یاد‌آوری می‌کند که همه از سینماگر تا تماشاچی و منتقد ناگزیر به ادامه زندگی مسالمت‌آمیز – دست کم سینمایی – در کنار همدیگر هستیم؛ پس نگارنده می‌تواند این دلخوشی واهی را به خودش بدهد که چشم‌آذر، سیروس الوند و دیگران از خواندن این چند سطر نخواهد رنجید و زندگی به همان خوبی و خوشی "گذشته" ادامه خواهد یافت.

    + نوشته شده توسط علی شیرازی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:11 |

    به برف لبخند مي زنيم

    و مي گريزيم

    سپیدی را سپیده می فهمد

    و آن قدر نمی ماند

    تا با شب خوکند

    رویای آدم برفی

    + نوشته شده توسط علی شیرازی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 15:28 |
    قناری حیرت کرد

                            خواند

    شکوفه...

                      ریخت

    کوه

          ایستاد

    رود

         هجرت کرد

    باد

        چرخید

    آسمان

             بارید

    کوه

           تاب آورد

                  قد کشید

    حیرت خدا را دید

    ماند اما ماند

    همچنان آرام

    + نوشته شده توسط علی شیرازی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 15:25 |
    به زشتی رسیدم

    در آن غوطه نخوردم

    به زیبایی رسیدم

    آب شدم...

    + نوشته شده توسط علی شیرازی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 14:42 |